گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

چه عنوانی میتونه داشته باشه این حال و روز؟!

گاهی حجم تنهایی ناگفتنیه

گاهی حجم دلتنگی

گاهی حجم نبودن

نبودنت

نبودنم

گاهی حجم مردگیم ناگفتنیه..


همون دست های سرد زن مغلوب قصه...

هفته پیش که برنامه جمعه هم اتاقی جدید بهم خورد، کلی تو دلم غر زدم که چه بدشانسم که دقیقا پنجشنبه قبل از قرار با دوست پسرش بحثش شد و قرار کنسل شده.

ولی امروز بعد از ظهر که آماده شد و یهو گفت من دارم میرم تهران تا فردا بعد از ظهر، عروسی تو دلم به پا شد که بیا و ببین.

وقتی رفت داشتم کتاب میخوندم. "دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد" نوشته آنا گاوالدا

کتابیه شامل تعدادی داستان های کوتاه که شخصیت اصلی داستان زنها هستن. حس و حال ها و موقعیت های متفاوت دنیای زنان رو طی داستان های کوتاهی توصیف میکنه. طوری که اگه زن باشین با لحظه لحظه زندگی اونها همراه میشین. کتاب فوق العاده ایه البته شاید بیشتر برای خانومها.


دو سه ساعت پیش یهو هوس کردم تو بالکن بشینم و تا هوا روشنه اونجا کتابو بخونم که بتونم همراهش سیگاری هم بکشم و موسیقی هم گوش بدم. ترکیب عالی میشه بخصوص اگه به یه داستان خاص بر بخورین.

سوییشرتمو پوشیدم و هندزفری رو گذاشتم تو گوشم و با کتاب و سیگار نشستم رو صندلی بالکن.

یه موسیقی بی کلام گذاشتم، کتابو باز کردم و سیگارو روشن..

و زیباترین داستان کتاب شروع شد..


همه چیز کاملا اتفاقی بود ولی باعث شد برای اولین بار اونقدر عمیق و سنگین پک بزنم که همون سیگار اول کاملا گیجم کرد. طوری که مجبور شدم بین اولی و دومی یکم وقفه بندازم که حالم بد نشه. شاید هم تلفیق موسیقی غم انگیزی که تو سرم پخش میشد و پک های عمیق و غرق شدن بین تک تک کلمات داستان مسبب این حال بود ولی هر چی که بود تا حالا اتفاق نیفتاده بود.


نویسنده ها انسان های فوق العاده ای هستن. آدمایی که میتونن فقط با نوشته هاشون با روحت ارتباط برقرار کنن و تو رو به اوج زندگی دردناکی بکشونن که تا به حال تجربه نکردی اما حس میکنی تو دقیقا همون شخصیت اصلی داستانی که یهو چشم وا کردی و متوجه شدی تمام سالهای زندگیت تباه شده، حالا در شرف مرگی و در افسوس یه اشتباه و حسرت عمری که گذشت.. انگار آینه ای جلوت گذاشته شده و تو داری آینده نه چندان دورت رو تو این آینه میبینی.. دردناک و ترسناک.. طوری که نفس کم میاد و مجبور میشی پشت سر هم هوا رو با فشار داخل ریه هات بکشی و اب دهنتو قورت بدی که مبادا خفه شی.. دقیقا همینجا نشسته رو یه صندلی تو بالکن اتاقت، نزدیک غروب آفتاب وسط خوندن قصه ای مشابه آینده تاریک خودت..

گاهی داستان ها فقط یه داستان نیستن.. نمیشه ساده از کنارشون گذشت.. آنچنان ماهرانه با تک تک کلماتشون درگیرت میکنن که زمان و مکان بی معنی میشه.. مرزهای نگاهت رو رد میکنن و به لایه لایه های درونی روحت راه پیدا میکنن و دقیقا به مرکزی ترین نقطه وجودت چنگ میندازن انگار که از ازل اونجا بودن اما ساکت و خاموش و حالا کاملا ناگهانی شعله ور شدن. بدون اینکه بفهمی گرفتارشون میشی و اصلا معلوم نیست کی فشارو از بیخ گلوت برمیدارن، کی میتونی خودتو از سردی دست های زن مغلوب قصه رها کنی، کی قراره به خودت برگردی.. شاید هم اون زن خود تویی و درواقع تازه برگشتی به اصل خودت و قراره تا زنده ای همونجا تو پوسته همون زن بمونی.. امان از این داستان ها

 

داستان کوتاه "سال ها" از کتاب "دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد" اثر آنا گاوالدا


 

+ بعد از گذشتن چند ساعت هنوز هم دستهام سردن.. همون دست های سرد زن مغلوب قصه

گند زدم

امشب صمیمی ترین آدم زندگیمو، دختری که شاید بیشتر غم و شادی های منو میدونه و اگه بعضی چیزا رو هم نمیدونه بخاطر اینه که از بس گند بدی زدم روم نمیشه بهش بگم، همین امشب تو همین یه ساعتی که گذشت طوری ناراحت و نگرانش کردم که فکر کنم تا حالا پیش نیومده بود.

از یه جمع دوستانه دیگه بیرون کشیدم.

دوستای دانشگاه هم که اصلا اونقدری قابل اعتماد نیستن که باهاشون راحت باشم. فقط در حد خوش گذرونی خوبن. نه اینکه واسه ناراحتی هام خودشونو کنار بکشن، نه اینطور نیستن ولی من باهاشون راحت نیستم. مدلشون با من فرق داره.

کم کم دارم تنها و تنهاتر میشم.

خونواده که هیچ

دوستامم همینطور

با این دخترم که اینطور رفتار کردم و اصلا اگه اینطور رفتار نمیکردم هم نمیشد یه سری چیزا رو بهش بگم.

ناراحتش کردم و فهمیدم دلش شکست ولی حتی نتونستم ازش دلجویی کنم. حالم خوب نیست. نیاز دارم یکی به داد خودم برسه ولی هیچکسو ندارم یا با هیچکس راحت نیستم.

دوباره بهونه گیر شدم.بی حوصله و لجوج شدم و بابت هر چیزی به سادگی کینه به دل میگیرم. حتی بابت چیزایی که تقصیر طرف مقابل نیست، ناراحت میشم و ازش بدم میاد. دوباره همه چی داره برمیگرده سر خونه اول. هر چیزی که سعی کردم تو این یه سال و خورده ای بسازم، تو 1 ماه اخیر کاملا بهم ریخت.


باز خداروشکر اینجا رو دارم. وگرنه مطمئنا از تنهایی میمردم با اینکه خودم خواستم تنها باشم.

اولین عکس

خب من از اون آدمایی نیستم که هی از خودم عکس بگیرم و بذارم تو پیچ اینستام و بگم من همین الان یهویی یا من همین الان فلان جا.

حوصله این کارو ندارم و واقعا از اونایی که مدام در حال پست و استوری گذاشتن هستن تعجب میکنم که چه حالی دارن

ولی الان یه لحظه حس کردم دوست دارم این لحظه رو ثبت کنم با اینکه اصلا لحظه خاصی نبود. مثل همیشه به آخرای شب نزدیکیم و تایم فیلم دیدن منه. کنارشم یه خوراکی مضری معمولا هست

عکس گرفتم و یادم افتاد یکی از دوستان پیشنهاد داده بود اینجا عکس هم بذارم.

فکر نکنم به عنوان اولین عکس چندان جالب باشه شما به پاستیل ها توجه کنید

یه روز به یاد موندنی دانشجویی

امروز یه روز پر از خوشمزه ها و البته مضرها بود. حسابی پرخوری کردم

صبح ساعت 8-10 کلاس داشتیم. من و دوستام تو کلاس یه اکیپ 4 نفره ایم. برنامه داشتیم امروز بعد از کلاس تا ساعت 1:30 که کلاس بعدی بود بریم بیرون.

اولش برنامه این بود که یکی از خیابون های مرکز کرج رو که تعریفشو شنیده بودیم، بگردیم و بریم کافی شاپ و فست فود. تاکسی مستقیم سر همون خیابون پیادمون کرد. یکم دور زدیم ولی اونطور که فکر میکردیم نبود. حوصلمون سر رفت. بیخیال اونجا شدیم و راه افتادیم سمت یه بستنی فروشی باحال. اگه بدونین چقققدر راه رفتیم. فکر کنم تو عمرم اینقدر راه نرفته بودم!! مقصد هم فقط این بستنی فروشی بود. یعنی اون همه راه رفتیم که حتما از اونجا بستنی بگیریم. بالاخره ساعت 11:15 رسیدیم و فکر میکنین با چه صحنه ای روبرو شدیم؟؟!!

بسته بووووود. باورمون نمیشد!! این همه راهو کوبیده بودیم فقط بخاطر اونجا و وقتی رسیدیم دیدیم بستست!! اگه بدونین پقدر خورد تو حالمون. از مغازه کناریش پرسیدیم گفت احتمالا نیم ساعت دیگه میان.

دیدیم کاریش نمیشه کرد. از طرفی واسه رفتن به فست فود زود بود. تصمیم گرفتیم این نیم ساعتو بریم پاساژ نزدیک اونجا یه دوری بزنیم. دیگه رفتیم و یه نگاهی به مغازه ها انداختیم. وقتی برگشتیم دیدیم دارن باز میکنن. کلی خوشحال شدیم. رفتیم پرسیدیم کی بستنی هاشون آماده میشه؟ گفت داریم دستگاه ها رو تمیز میکنیم تا آماده شه میشه 1 ساعت دیگه!!! حالا ساعت چنده؟؟11:30

از طرفی 1:30 کلاس بود. دیدیم اگه بخوایم 1 ساعت منتظر بمونیم وقت کم میاریم و به فست فود نمیرسیم. بستنی هم که شکم سیر نمیکنه! هیچی دیگه بیخیال بستنی شدیم و تاکسی گرفتیم بریم فست فود.

رسیدیم ده دقیقه به دوازده بود. این فست فود از 12 شروع به کار میکنه ولی خداروشکر باز بود. و بخش هیجان انگیز روزمون شروع شد!!

جاتون خالی 4 نفر بودیم، 2 تا پیتزا و 3 تا بال مرغ و یه سیب زمینی و 3 تا موهیتو و 2 تا نوشابه و 2 تا آب سفارش دادیم!! همشون سنگین و خوشمزهههه. بال و سیب زمینیش با همه جا فرق میکرد.

من بار اولم بود اینجا میرفتم ولی احتمالا از این به بعد زیاد میریم.

و اگه بدونین با چه وضعی غذا خوردیم. خودتون تصور کنین 4 تا دختر دهه 70 پر انرژیییییی گشنه... یعنی آبروریزی به معنای واقعیمگه آروم میگرفتیم؟؟ البته نه اینکه بقیه رو اذیت کنیم ولی با یه وضع افتضاحی غذا خوردیم. تا یکی از سفارش ها میومد به 5 دقیقه نرسیده نیست و نابودش میکردیم.

میز کناریمون یه خانوم و آقای بالای 50 سال نشسته بودن. اگه بدونین خانومه با چه تعجبی به ما نگاه میکرد. یعنی همین الان که دارم مینویسم از خنده روده بر میشم. فکر کنم بنده خدا تا حالا دخترایی مثل ما ندیده بود!! خب البته حقم داشت.

ما هر کدوم به تنهایی دخترای آرومی هستیم ولی وقتی کنار هم هستیم مثل یه بمبیم که به هر جایی پا میذاریم اونجا رو کن فیکون میکنیم!!!

از بس غذا زیاد و سنگین بود با اینکه کلی خوردیم تقریبا نصف پیتزا موند که آوردیم خوابگاه و شب خوردیم.

دوستام زل زده بودن به پسری که به نظر میرسید صاحب فست فوده. من که اصلا پشت به پسره نشسته بودم و خداروشکر هیچ دیدی نداشتم. چندان پسر خاصی نبود ولی واسه خندیدن تو دورهمی مورد خوبی بودحالا فکر نکنین ما میشینیم پسرا رو مسخره میکنیما.. بیشتر به کارای خودمون میخندیدیم. دیگه آخراش فکر کنم پسره متوجه شده بود آخه یکی از دوستام مدام بهش نگاه میکرد. بهشم میگفتیم انقدر نگاش نکن، میگفت نه من دارم به رها نگاه میکنم!! (آخه پسره دقیقا پشت سر من نشسته بود البته دور) میگفتیم بابا پسره خنگ که نیست میفهمه داری نگاش میکنی. ولی مگه گوش میداد.

جالب اینجاست که دوربین فست فود تمام مدت ما رو نشون میداده و خدا میدونه پسره و بقیه کارکنا چقدر به دیوونه بازیای ما خندیدن

خلاصه عااالی بود. بعدش با شکمای پر راه افتادیم سمت دانشگاه که بریم سر کلاس و احتمالا چرت بزنیم

کلاس 1:30 شروع میشد و ما تازه یه ربع به 2 رسیدیم دانشگاه.

دوستام سریع رفتن سر کلاس ولی من چون شال داشتم و پالتومم مناسب دانشگاه نبود رفتم خوابگاه که لباسامو عوض کنم و بسته پیتزا رو هم بذارم تو یخچال. بدووو بدووو رفتم و آماده شدم و برگشتم دانشگاه. 2:05 رسیدم. خداروشکر استاد هنوز نیومده بود!! همین که 5 دقیقه نشستیم خبر دادن استاد جلسه داره و کلاس تشکیل نمیشه. خودتون فکر کنید چقدر بهم زور داشتهیچی دیگه دوباره برگشتم خوابگاه و یه ساعت استراحت کردم و دوباره 3:30 کلاس داشتم.

سر کلاس بودم دوستم اس داد که رها پایه ای کلاست تموم شد 2تایی بریم همون بستنی فروشی؟؟

دوتا دیگه دوستام رفته بودن خونه. من و این دوستم کلاس داشتیم.

اولش گفتم درست نیست بچه ها نیستن ما 2 تا بریم ولی بعد دیدم خیلی به دلش مونده بستنی بخوره دیگه گفتم بریم. قرار شد بهشون نگیم که ناراحت نشن!! البته اگه سوتی ندیم :))

ساعت 5 راه افتادیم رفتیم یه بستنی هیجان انگیز هم خوردیم و برگشتیم. دیگه حدودای 7 بود. دوستم تا اتاقم اومد دو تا فیلم بهش بدم امشب ببینه. یکم گپ زدیم و بعد 1 ساعت رفت.

بعدش  یکم ریخت و پاشامو جمع کردم و یکم پیتزا خوردم(یکمشم دوستم برد). الانم که دارم واستون پست مینویسم.

اینم از این.. اینم یه خاطره قشنگ و شیرین دیگه از دوران دانشجویی.. واقعا دوران خوشیه کنار هر سختی ای که داره که البته این سختی ها جذاب ترش میکنن.


ببخشید سرتونو درد آوردم