گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

بعد از ماه ها بالاخره بلاگ اسکای برگشت. خوشحالم دوباره میتونم اینجا بنویسم.

سال اول مستر تموم شد و با نتیجه خوبی هم تموم شد. تعطیلات تابستونو اومدم پیش دوست پسرم و همین الان الان که دارم مینویسم دلم میخواد جمع کنم برگردم خونه خودم. احساس میکنم دیگه این رابطه رو نمیخوام. فردا هم قراره دوستاش بیان اینجا، برای خواب هم بمونن. من حتی حوصله خودشم ندارم، چه برسه به دوستاش. اگه این رابطه تموم شه، حالا حالاها سینگل میمونم و از زندگیم لذت میبرم. داره میشه ۳ سال که با همیم و احساس میکنم از جونم خورد این رابطه. فعلا مشاور گرفتم ببینم باید چی کار کنم با زندگیم.

ترم سخت نه، وحشتناکی بود. تا لحظه آخر پاشو تا جایی که تونست رو خرخرم فشار داد ولی خب مثل همیشه من زنده موندم. کلا موجود زنده بمونی ام. دارم میرم ترکیه که بابا و خواهرمو ببینم. مامانم نیست. عجیبه، نه؟ من هنوز نتونستم هضم کنم که مامانم دیگه نیست. اینقد شرایطم وحشتناک بود که فقط تمرکزم رو زنده موندن بود تا این ترم تموم شه و تموم هم شد ولی داغونم کرد. الانم تو جاده فهمیدم پاسپورتمو جا گذاشتم و فردا باید برگردم پاسمو بردارم. البته پرواز چند روز دیگست خداروشکر. گفتم مثلا قبلش برم پیش یار یکم با دل راحت کنار هم باشیم که خب گند خورد بهش. فردا باید بیفتیم تو جاده واسه پاسپورت. البته من عاشق جاده ام. اگه با یار باشه که چه بهتر ولی اعصابم خورد شد که پاسو جا گذاشتم. اگه رهای چند سال پیش بود امکان نداشت همچین چیز مهمی رو یادش بره. مهاجرت و بعدش مستر و رفتن مامان خیلی داغونم کرده. مغزم دیگه مثل قبل کار نمیکنه. حواسم هزار جا باید باشه و بدنم همش تو وضعیت آماده باشه. از بس مداوم تو استرسم که هر لحظه بدنم منتظره یه اتفاق بدی بیفته. فکر نکنم دیگه هیچوقت از این حجم فشار و استرس ریکاوری بشم. بعضی آسیب ها با آدم میمونه.

دارم فکر میکنم ترکیه با بابا و خواهرک بدون مامان قراره چطوری باشه؟ بخضوص اولش. من از رفتن مامان تا الان هیچکسیو از نزدیک ندیدم. دیدار اول خیلی سخته. حس میکنم داغ آدم تازه میشه. گرچه داغ ما که تازه هست. فقط برای من خیلی گنگه. حس میکنم وقتی بابا رو بدون مامان ببینم تازه میفهمم چه اتفاقی افتاده. میترسم.

میدونین من کلا آدم متوقعی نیستم. اصولا از کسی انتظار خاصی ندارم. بخصوص تو سختی و ناراحتی.  با خودم میگم هر کی مشکلات خودشو داره. من هی برم چس ناله کنم که چی بشه. نهایتش خیلی بهم فشار بیاد میام اینجا مینویسم. ولی این دفعه خیلی قضیه برام متفاوته. تا حالا این حجم از غم، اضطراب و تنهایی رو یک جا تجربه نکرده بودم. از یکی دو نفر از آدمای زندگیم انتظار درک و همراهی بیشتری داشتم. یه جوری عادی رفتار میکنن که من شوکه میشم. انگار نه انگار که من فقط ۱۴ روزه مامانمو از دست دادم. من خیلی ازش حرف نمیزنم. سعی میکنم بخندم و عادی رفتار کنم. ولی اونی که اینقد به من نزدیکه بعد این همه سال منو میشناسه. میدونه آدمیم که خیلی بروز نمیدم ولی حالم بده. چطور میشه اینقد بی خیال باشه؟

دلم گرفته. اینجا جز دوست پسرم و یکی از دوستای مشترکمون هیچکس حتی خبر نداشت مامان سرطان داره، چه برسه به اینکه بدونن فوت شده. هم اونقدری با کسی احساس نزدیکی نمیکنم هم حوصله رفتار های فیک و مسخره رو ندارم. همه چیزی که به جز دوست پسرم برام میمونه ارتباط های نزدیکم با آدماییه که از زندگی ایرانم دارم. اینکه اونا هم با اینکه میدونن شرایطمو، اینقد عادی رفتار کنن خیلی آزاردهندست. حس میکنم از دنیای پیرامونم و آدمای زندگیم کاملا جدام. البته این شامل خونوادم و تا حدی دوست پسرم نمیشه. ولی کسایی تو زندگیم هستن که من رابطمونو خیلی نزدیک تر از این میدیدم. تو خیلی از سختی هاشون بودم و حالا هیچی به هیچی. واقعا تهش آدم تنهاست و این خیلی غم انگیزه.

فکر میکنم تا به حال تو زندگیم اینقد تحت فشار نبودم. سوگ و استرس و دلتنگی و غم همه با هم رو سرم آوار شدن. صبح بیدار میشم موج استرس و غصه بهم حمله میکنه و میخوام گریه کنم، سر کلاس نشستم میخوام گریه کنم، وقتی برمیگردم خونه میخوام گریه کنم، قبل خواب میخوام گریه کنم و دوباره فردا میشه و دوباره همین چرخه تکرار میشه. صبح که بیدار میشم از زندگیم عمیقا متنفرم و غروب که برمیگردم و حداقل تو خونه ای هستم که منو از دید آدما دور میکنه یکم فشار از روم کم میشه ولی بازم از زندگیم متنفرم. بعد مهاجرت بلاهایی سرم اومد که یه روزی فکر میکردم حتی اگه تو ایران و کنار خونواده و دوستام باشم هم نتونم تحملشون کنم. ولی متاسفانه زنده موندم هنوز و دارم ذره ذره دق مرگ میشم. و تازه امیدی به راحتتر شدن این شرایط هم نیست. هر روز و هر مرحله فقط سخت تر میشه. ۳ ساله که زندگی من هر روز بدتر شده و الان به نقطه ای رسیده که من جز گریه کردن دلم نمیخواد هیچ کار دیگه ای بکنم. حالمم دیگه داره از مهاجرت و درس و دانشگاه و این کشور و آدماش و کشور خودم بهم میخوره.

مامان دیروز ساعت ۲:۳۰ بعدازظهر از پیشمون رفت. 

من حتی تو مراسمشم نمیتونم باشم. چه برسه به اینکه روزای آخر لااقل دستشو گرفته باشم. چه دردی بدتر از این؟