گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

یه همکلاسی دارم که از یه کشور کوچیکی میاد که قطعا نمیشه بهش گفت جهان اول و با فرانسه خیلی اختلاف سطح داره. یه روز ازم پرسید بعد دانشگاه میمونی اینجا یا برمیگردی کشور خودت؟ طبیعتا من گفتم که ترجیح میدم بمونم. ولی خیلی برام غافلگیرکننده بود که اون گفت میخواد برگرده کشور خودش. اونجا بود که متوجه شدم خیلی از مهاجرا با اینکه از کشورهای خیلی خوبی نمیان ولی بازم شرایط کشورشون اونقدری بد نیست که حاضر باشن سختی مهاجر بودنو تا آخر عمرشون به دوش بکشن. خوش به حالشون واقعا ولی راستش دلم برای خودم گرفت. همکلاسیم دختریه که خودش انتخاب کرده برگرده کشور خودش و من دختریم که بزرگترین ترسم اینه که بهم بگن باید برگردی کشور خودت! من حتی نتونستم امسال خونوادمو ببینم چون تو کشورم جنگ شد! زندگی عادلانه نیست و من همیشه به اجبار طرف ضعیف قرار گرفتم.

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

نمیدونم چرا اینقد دلم هوای خونوادمو کرده :((( با اینکه همین ۴ ماه پیش کنارشون بودم و این دفعه طولانی تر هم موندم ایران ولی دلم میخواد همین الان بلیط بگیرم برم ببینمشون. کاش اینجا زندگی میکردن و هر وقت دلم تنگ میشد میتونستم راحت ببینمشون. واقعا به آدمایی که خونوادشون هم مهاجرت کردن و نزدیک هم زندگی میکنن حسودیم میشه. اینکه تو یه کشور خوب زندگی کنی و خونوادتم کنارت باشن یه سطح دیگه ای از خوشبختیه.

عذاب الیم میدونین چیه؟

فامیل های ایرانی. یعنی همون آدمایی که به یه ورتم نیستن و ازشون فراری هستی ولی هر بار که میای ایران مجبورییییی ببینیشون. اصلا مهم نیست تو بری دیدنشون یا نه. اونا خود به خود میان -_-



+ یه دخترعمو دارم که خیلی خوب متوجه شده دیدنش واسم مهم نیست. امسال که اومدم، نه اومد پیشمون نه زنگ زد. اینقد خوشحالم که این روشو در پیش گرفته. کاش بقیه فامیلم متوجه این قضیه میشدن و منو راحت میذاشتن. 

"It's your road, and yours alone, others may walk it with you, but no one can walk it for you."