گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

تنهایی

دیروز هوا خیلی آلوده بود ولی خداروشکر امروز آسمون کلی بارید. هوا تازه و سرد شده. دوست داشتنیه.

 

دیروز و امروز به وبلاگایی که یه زمانی هر روز پیگیرشون بودم، سر زدم. اکثرشون یا بستن و رفتن یا خیلی وقته ننوشتن. دلم گرفت. این رفتنا بدترین اتفاق تو فضای مجازیه. خیلی وقتا بی خبر، خیلی وقتا بی هیچ نام و نشونی... یهو میبینی یکی از دوستاتو از دست دادی. انگار یه حفره تو قلبت میکنن.

 

احساس تنهایی میکنم. خیلی زیاد..

این حس کاملا از درونم نشات میگیره وگرنه تو دنیای اطرافم آدم تنهایی نیستم. دوستایی دارم که هم شاد و باحالن و هم اگه مشکلی داشته باشم کنارم هستن و تعداد کمی هم هستن که بهشون اعتماد دارم و حاضرن تو هر شرایطی سنگ صبور باشن حتی وقتی خودشون تو وضعیت خوبی نیستن. این دسته آخر نعمتن. واقعا نعمتن و من خداروشکر حداقل یکی رو دارم که دقیقا نعمت زندگی منه. البته نعمت خانواده جای خودشو داره.

با این حال احساس تنهایی میکنم و این نشون میده من با خودم مشکل دارم. مشکلی که نمیدونم چیه یا چطور میشه حلش کرد. به آدمای دور و برم که نگاه میکنم انگار همه تنهان. انگار همه مشکلی دارن که نمیدونن چیه یا چطور حل میشه.

من باید با این تنهایی چیکار کنم؟؟ گاهی دلم میخواد با یه مشاور صحبت کنم. از خودم بگم از زندگیم.. از اتفاقاتی که تو این سال ها پیش اومد.. از خاطرات و تجربه های بدی که امروز برام مشکل ساز شده.. مشکلاتی که حدس میزنم ریششون به همون اتفاقات برمیگرده.. میدونم این مسائل باید تو ذهنم حل بشه وگرنه دردسر ساز میشه چه حالا چه در آینده و من اینو نمیخوام. مشاور خوب نمیشناسم یا دسترسی ندارم. آدمی که بتونه کمکم کنه حرف بزنم و این مسائلو حل کنم.

 

شاید اینطوری کمتر حس تنهایی کنم.. شاید

 

تو این وضعیت علی کجای زندگی منه؟؟ چه نقشی داره؟؟ قراره چی پیش بیاد؟؟ دارم درست پیش میرم یا نه؟؟ آخر این تصمیم ها و تقلاها به کجا میرسه؟؟

خدایا کمکم کن.. آرومم کن...

 

شدیدا دلم مسافرت میخواد. جالبه دلم به شدت گیلانو میخواد بخصوص رشت. نمیدونم چرا..

با اینکه بیشتر عمرمو مازندران زندگی کردم ولی این مدت کوتاهی که اومدم اینجا همش هوس جنگل و دریا میکنم. امیدوارم اینبار که برگشتم وقت کنم هم جنگل برم هم دریا.


احتمالا آخر هفته بعد برمیگردم که برای تولد خواهرمم خونه باشم. خب مطمئنا باید خونه پدربزرگ مادربزرگ ها هم برم که با کمااال میل میرم از بس که دلم برای صورتای ماه و دلای مهربونشون و خونه های باصفاشون تنگ شده. وای خدا دلم براشون یه ذره شده. بخصوص خونه پدربزگ مادریم (پدر مادرم) یه باغچه بزرگ داره که خیلی دوسش دارم. یادمه آخرین عکسا و فیلمای قبل از اومدن به دانشگاه رو هم اونجا گرفتم. یادش بخیر

حالا به نظرتون وقت میکنم در عرض 3 روزی که خونه هستم هم درس بخونم هم به پدربزرگ مادریزرگ ها سر بزنم هم برای خواهرم تولد بگیریم هم جنگل و دریا برم؟؟!! به نظرم یکم برنامم فشرده میشه ولی همه این کارا خیلی انرژی بخش و دوست داشتنی هستن بخصوص وقتی یه مدت از عزیزانت دور بوده باشی.

 

حالا که اینا رو نوشتم حالم بهتر شده. کمتر احساس تنهایی و دلگیری دارم. خدا رو شکر:)



+ این پست رو دیروز نوشتم ولی امروز منتشر کردم.

کسی که دوستش داری یا کسی که دوستت دارد...

یادمه وقتی دبیرستانی بودم یکی ازم پرسید: اگه دو نفر لبه یه پرتگاه باشن و تو فقط بتونی یکی رو نجات بدی کدومو انتخاب میکنی؟؟

کسی که دوستت داره یا کسی که دوستش داری؟؟

و من اون موقع جواب دادم: من انتخاب نمیکنم. یا هر دو یا هیچکدوم.

بهم گفت: نه اگه مجبور شی یکی رو انتخاب کنی چی؟؟

گفتم: اونی که دوستم داره...

 

اون موقع هیچوقت فکر نمیکردم چند سال دیگه زندگیم طوری پیش میره که دقیقا بین کسی که دوستش دارم و کسی که دوستم داره قرار میگیرم و مجبور به انتخاب میشم.

و جالب اینکه من دقیقا مثل همون جوابها عمل کردم...

 

علی وقتی وارد زندگیم شد که من درگیر احساسم به تو بودم و نمیتونستم نبودنتو هضم کنم. درواقع کاملا احمقانه چنگ زده بودم به رابطه ای که میدونستم طرف مقابلم منو نمیخواد. علی اومد، شرایطمو براش توضیح دادم و گفتم که نمیتونم. با اینکه درواقع من و تو دیگه رابطه ای نداشتیم ولی من بازم احساس تعهد میکردم و فکر میکردم بودن با علی یه جور خیانته.

اما نه تنها از علی فاصله گرفتم که از تو هم دور شدم تا بدون من راحت زندگیتو کنی. ترجیح دادم تنها باشم تا اینکه خودمو به کسی تحمیل کنم یا با کسی باشم که نمیتونستم بهش حسی داشته باشم.

تنها بودم و نبودت همچنان آزارم میداد. هر لحظه با ساده ترین چیزا به یادت میفتادم. از بیرون همه چی تموم شده بود ولی از درونم یه جورایی بازم داشتم با تو ادامه میدادم. این حماقت همینطور ادامه داشت تا امروز...

شماره علی رو پاک کرده بودم و اکانت تلگرامشم بلاک.. میدونستم اون بلاکم نکرده ولی فکر میکردم شمارمو حذف کرده باشه. ولی امروز پیام داد. برگشت و من حسابی بهم ریختم. منی که این مدت از درون اذیت میشدم ولی چیزی بروز نمیدادم، امروز دیگه نتونستم.

دلم به حال خودم سوخت که چرا باید اینطوری باشه. اونی دوستش دارم سرسوزنی براش اهمیت ندارم ولی کسی که بهش علاقه ای ندارم احوالمو میپرسه و وقتی میبینه حالم بده سعی میکنه آرومم کنه. علی سعی کرد و موفق شد. ازم فرصت خواست تا خودشو ثابت کنه، تا تو قلبم علاقه ای ایجاد کنه...

یه لحظه فکر کردم شاید من به اندازه کافی تلاش نکردم ولی من که تو رو میشناسم. وقتی به کسی حسی نداری یعنی نداری. حالا من هر کاری کنم...


علی حرف زد، از تجربه خودش گفت و سعی کرد کمکم کنه یکم منطقی باشم حداقل بخاطر خودم.. اینکه اگه این رابطه تموم شده و تو هم حسی نداری، منم باید تلاش کنم باهاش کنار بیام. منم باید به زندگیم ادامه بدم. درست میگه. من باید دست از حماقت بردارم. تو رفتی و سرگرم زندگی خودت شدی. منم باید مشغول زندگی خودم بشم.

 

به خودم و علی فرصت آشنایی میدم. فرصت میدم بهتر همدیگه رو بشناسیم. حداقل اون منو دوست داره. شاید منم بهش حسی پیدا کنم...

من و شکمم

دقیقا از پنجشنبه هفته پیش تا امروز که دوباره پنجشنبست وعده های غذایی من به شرح زیر بوده :


پنجشنبه ناهار پیتزا و سیب زمینی

دوشنبه ناهار پیتزا

سه شنبه ناهار پلو و ماهی

چهارشنبه صبحانه مربا و کره و چای

امروز صبحانه مربا و کره و هات چاکلت

 

تو این 8 روز شام که کلا در کار نبوده و بقیه وعده ها که میبینید چقققدر مفصل بودن!!!


البته این بین برای اینکه از گشنگی نمیرم و از طرفی مغزم بکشه که درس بخونم بستنی یا شیر و خرما خوردم. خلاصه که یه جوری خودمو سیر کردم. احساس میکنم دارم زندگی خوابگاهی رو به اوج میرسونم

کافیه مامان و بابا بفهمن من دارم با این وضع زندگی میکننم.... که خب خداروشکر خبردار نمیشن

امروز ناهار که هیچی، حالا تا شب ببینم حال دارم چیزی درست کنم یا امشبم غذام بستنیه

آها راستی شب یلدا میوه و آجیل و هله هوله داشتیم که خداروشکر به دادم رسیدن.

باز هم یاد تو..(1)

سر کلاسم و شادمهر تو گوشم میخونه..

یه لحظه متوجه میشم  رو عکست موندم و حواسم اینجا نیست..

بازم تو..



+ آلبوم جدید شادمهر فوق العادست.. "تجربه کن"


انقدر ضعیف نباش

امروز صبح که از خواب بیدار شدم با یادآوری حجم درسایی که رو سرم ریخته اعصابم بهم ریخت و دوباره سرمو بردم زیر پتو. تا یک ساعت بعد از بیدار شدنم، همینطور دراز کشیده بودم و تلگرام و اینستا و وبلاگا رو چک میکردم. هم اتاقیمم همچنان خواب بود!!

خیلی استرس داشتم و سعی میکردم خودمو الکی مشغول کنم تا یادم بره چقدردرس دارم و حالم از این وضعیت خراب بود. یکی از نقاط ضعف من واکنش مضخرفم نسبت به استرسه. به جای اینکه استرس باعث بشه زودتر دست به کار شم و مسئله رو حل کنم تا خلاص شم، برعکس باعث میشه مدام ازش فرار کنم و کارو عقب بندازم. و همیشه آخرش مثل خر تو گل میمونم و رگ بیخیالیم خودشو نشون میده و کلاااا بیخیال زندگی و مسائلش میشم. این واکنشو تقریبا نسبت به هر نوع استرسی دارم نه اینکه فقط نسبت به درس باشه. و خب خودتون حساب کنین که چه گندی به همه چیز میزنم!!

 

خلاصه حسابی از حال و روزی که داشتم تو دلم ناله میکردم تا اینکه یکی از وبلاگایی رو که خواننده خاموشش هستم، باز کردم تا از حال خود نویسنده و پدرشون که به تازگی فهمیده بودن سرطان دارن، باخبر شم که چشمتون روز بد نبینه.. با دیدن جمله "یتیم شدم" شکه شدم.. اصلا برام باور کردنی نبود.. سرطان خیییلی زودتر از اون چه فکر میکردم این بنده خدا رو از پا درآورده بود. خیلی زودتر...

بغض کردم و حتی تقریبا داشتم گریه میکردم ولی جلوی خودمو گرفتم. خواننده خاموش بودم و راستش سختم بود تو این شرایط به حرف بیام و یه پیام مسخره تسلیت بفرستم پس نظر بقیه خواننده ها رو خوندم و وبلاگو بستم.


بعدش گوشیمو چک کردم و دیدم پدرم تو تلگرام بهم پیام داده. یه مطلب علمی کوتاه درمورد استرس و ارتباطش با آلزایمر از یکی از همکارانش بود. نتیجه گیری پیام این بود که استرس زیاد در طول زندگی باعث افزایش احتمال آلزایمر در سنین پیری میشه.. و من یه لحظه احساس کردم قلبم داره از جا کنده میشه. به پدرم فکر کردم که شغل پراسترسی داره و کلا هم آدم نسبتا نگرانیه و روی کارها و مسائلی که پیش میاد خیلی حساسیت به خرج میده (حتی زمانی که خودشو راحت و آروم نشون میده، من کاملا حس میکنم که ذهنش مشغوله) و این حساس بودنش باعث میشه بیشتر از بقیه بخاطر مسائل مختلف فکرش درگیر شه (این اخلاقشو منم به ارث بردم و کاملا میدونم چه حالی میشه و درکش میکنم).. به این فکر کردم که با این همه استرسی که تو کارش و زندگیش داره، تو سنین پیری چه اتفاقی براش میفته و اینکه من نمیتونم ذره ای از این استرساش کم کنم درحالی که حس میکنم وظیفمه.. بدترین حسو داشتم تو اون لحظه.. از قبلش که بغض داشتم، دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و گریم گرفت (البته نه اینکه فکر کنین زار زار گریه کردم. کلا اینطوری نیستم و اینکه هم اتاقیم تو اتاق بود و اصلا دوست نداشتم بفهمه دارم گریه میکنم). یکم که گذشت آروم تر شدم و به پدرم پیام دادم و ازش خواهش کردم استرسای جسمی و روحیشو کم کنه و مراقب خودش باشه. تو اون حال کاری بیشتر از این نمیتونستم بکنم:((

بعدش وبلاگ یکی دیگه از دوستانو چک کردم که اونجا هم خیلی وقته ساکتم. ایشون هم از شدت استرس خواب نداره و حال جسمیش خرابه و مجبوره قرص بخوره. ناراحت شدم و نگران.. نگران واسه آینده تک تک آدمایی که میدونم میزان استرس روزمرشون بیشتر از سایرینه.. خواهش میکنم مراقب خودتون باشین.. شیوه زندگی امروزمون، میزان سلامتی آیندمون رو تعیین میکنه و مرگ بیخ گوش تک تکمونه.. فقط یکم آروتر زندگی کنین.

 

بعد از همه اینا به خودم نگاه کردم و مشکل خودمو با بقیه مقایسه کردم. اینکه من فقط بخاطر درس و امتحان که اصلا مشکلی نیست و یه مسئله عادی تو زندگیه و به راحتی هم حل میشه، داشتم امروزو به خودم زهرمار میکردم و کلی استرس داشتم درحالی که حداقل همین 3تا آدمی که راجبشون نوشتم، مسائل خییییلی مهم تر و جدی تر و سخت تری همین حالا تو زندگیشون دارن که ذهنشونو مشغول کرده و حل شدنش هم سخت تر و زمان بر تره. از خودم و ضعیف بودنم خجالت کشیدم و استرسو کنار گذاشتم. تصمیم گرفتم دوش بگیرم و یکم سبک شم و بعدش درسا رو با آرامش شروع کنم.

 

برای تک تک این آدما و همه اونایی که وضعیت مشابهی دارن، آرامش و حل شدن مشکلاتشونو دعا میکنم.

 

 

جمعه ۲۶/۹/۹۵  ساعت ۱۴:۴۴