گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

آخه اینا هم همکلاسین ما داریم؟!

بچه ها که شنبه رفته بودن دانشگاه و دیده بودن خبری نیست هماهنگ کردن تا شنبه هفته بعد که زمان حذف و اضافست، نریم سرکلاسا چون همه چی تق و لقه. همین شد که من برنگشتم کرج.

اونوقت امروز متوجه شدیم 5تا از پسرای کلاس پا شدن رفتن دانشگاه و استاد ریاضی2 اومده و کلاسو با 5تا دانشجو تشکیل داده و واسه بقیه غیبت رد کرده!!! و تازه گفته اونایی که از جلسه اول سر کلاس نبودن تا آخر ترم چیزی از درس نمیفهمن!!!!!

برای من نه اون غیبت مهمه نه اون یه جلسه ای که نبودم و بعدا باید جزوه بگیرم و کلی سر و کله بزنم تا چیزی از درس یاد بگیرم.

مهم هماهنگ نبودن و یکپارچه نبودن کلاسه. اونم از طرف پسرااااا

هر کی میگه دخترا پایه نیستن و برنامه رو بهم میزنن، چرت میگه. اتفاقا ما از اول ترم با پسرای کلاس مشکل داشتیم. همش اونا هستن که همه چیو خراب میکنن.

آخه چرا ما باید اینقدر از پسرای کلاسمون بدشانس باشیم؟؟ چراااا؟؟؟؟

روابط اجتماعیشون که کلا زیر صفره. خیلی هاشون حتی سلام نمیکنن یا جواب سلام نمیدن!!! نمیفهمم واقعا پیش خودشون چی فکر میکنن؟؟ مثلا با سلام کردن به یه همکلاسی حالا میخواد دختر باشه یا پسر، چه اتفاقی میخواد میفته؟؟

من خودم آدمی نیستم که روابط خیلی باز با پسرا رو اونم با همکلاسی های خودم قبول داشته باشم و به نظرم اصلا تو محیط دانشگاه درست نیست ولی میتونیم با رعایت حد و مرزها حداقل هم کلاسی های خوبی برای همدیگه باشیم.

حالا هم که اینطور کردن و واسه بقیه شر درست کردن. تازه استاد این درس خانومه و دیگه رسما دهنمون سرویسه!! از الان دارم دعا میکنم ریاضی این ترم منو نندازه!!

فقط میتونم بگم خااااااک...

انگار رفتنی نیستم!!

اگه فکر کردین که من دیروز راه افتادم و الان کرجم، باید بگم کاملا در اشتباهین!!

نخییییر مثل اینکه قسمت نیست من برگردم.

این بار جاده بسته نبود.

صبح که بیدار شدم، همین که گوشیمو از حالت پرواز خارج کردم دوستم زنگ زد که رها نیا کرج. آزمایشگاه ها تشکیل نمیشه و کلاسا هم تا حذف و اضافه که هفته بعده، تق و لقه.

نتیجه این شد که زنگ زدم ترمینالو بلیطمو کنسل کردم به جاش برای جمعه صبح بلیط گرفتم. یعنی 1 هفته دیگه هم اینجا موندگارم.

درمورد اون 1 واحد آزمایشگاه زیستمم که مشکل تکمیل ظرفیت داشتیم اولش گفتن کاریش نمیشه کرد. آزمایشگاه بیشتر از این جا نداره و ساعت جدید هم استاد نمیذاره. و ما باید این واحدو ترم زوج بعدی یعنی ترم4 برداریم :| و اینکه همنیاز درس دیگه ایه اصلا مهم نیست!!

ولی امروز دوباره تو گروه خبر دادن که یه زمان جدید واسش گذاشتن و بچه هایی که نتونستن بردارن، الان زودتر بردارن تا دوباره پر نشده. منم سریع رفتم و دیدم 6 نفر ظرفیت مونده. تایمی که ارائه داده بودن با یه درس دیگم تداخل داشت. دیگه مجبور شدم زمان اون درسو تغییر بدم تا بتونم اینو بردارم.

در کل شد 20 واحد. خداروشکررر. ترم های زوج خیلی زود تموم میشه. واسه همین نسبت به ترم های فرد راحتتر میگذره.

دیگه دیدیم من فعلا رفتنی نیستم و از طرفی نشده بود بریم پدربزرگ و مادربزگ (پدر و مادر مادرم) رو ببینیم، گفتیم ظهر بریم اونجا.

خیلی خوب شد که دیدمشون. هم من خیلی دلتنگ بودم و هم اونا خیلی به دلشون بود که منو ببینن. کلی هم من و خواهرم تو حیاط باصفاشون دور زدیم و آهنگ گوش دادیم و عکس گرفتیم.

آخرش دایی کوچیکم گفت بریم تیراندازی

دایی یه تفنگ شکاری داره که البته چندان خطرناک نیست.

نه اینکه فکر کنین رفته باشیم شکار پرنده مثلا گنجشک و بلبل که زیادن. یه درصد فکر کنین من تو چنین کاری هم دستشون بشم!!!!

به میوه های پوسیده رو زمین یا درختا میزدیم. منم یه بار زدم. کار جالبیه. کلا تیراندازی رو دوست دارم البته نه به موجود زنده!!

خیلی خوش گذشت و حدود 4:30 برگشتیم خونه.

هیمن الان که داشتم مینوشتم، خاله مامانم زنگ زد که واسه شام میان خونمون :)

پس امشبم مهمون داریم. چه خووووبه که برنگشتم کرج. خدایا شکرررررت

تعطیلات ترم اول(3)

همین که اونا رفتن، دوستم زنگ زد که غروب چی کاره ای؟؟ گفتم بیکاره.. چطور مگه؟؟ گفت پس بریم بیرون. منم که دوستمو 6 ماه بود ندیده بودم با سر قبول کردم گرچه زیاد حوصله بیرونو نداشتم ولی دلم براش تنگ شده بود.

موقع رفتن مامان گفت کی بریم خونه دایی؟؟ گفتم نمیام. و خب طبیعیه که بحثمون شد.

والا من دوست ندارم باهاش بحث کنم. بخصوص از وقتی ازشون دور شدم سعی میکنم همین زمان کمی که کنارشونم به خوشی بگذره ولی هر کاری میکنم یه وقتایی نمیشه.

نمیدونم چرا مدام احساس میکنم زمان داشتنشون خیلی کمه و باید لحظه لحظشو ببلعم!!! خل شدم رفت!!!

 

بالاخره رفتم بیرون و با دوست جان بعد از مدت ها خیلی خوش گذشت

شال و دستکش و کرم ضد آفتاب و هندزفری و طلق روسری خریدم. رفتیم کافی شاپ و یه چیز هیجان انگیز ناک خوردم

ولی هیجان انگیزترین قسمتش وقتی بود که رفتیم لوازم التحریر.

واااای من عااااشق چیزای رنگارنگ و فانتزیم که تو لوازم التحریرا پیدا میشن. اصلا بین این قفسه ها پر از انرژیه. همونطور که بین قفسه های کتاب فروشی پر از آرامشه.

یه تخته شاسی خوشگل خریدم و مدادشمعیییی و 50 تا برگهA4.

بعد همینطوری داشتم بین قفسه ها دور میزدم یه چیزی چشممو گرفت. گیره برگه بود. ولی کلاسیییک و باحال. خیییلی خوشم اومد. تو هر بسته 2 تا بود. 2 بسته از اونم برداشتم.

بعد به دوستم گفتم تو رو خدا زودتر از اینجا بریم بیرون تا حساب بانکیمو خالی نکردم.


گفتم که من یا بیرون نمیرم یا میرم معمولا کلی چیز میز میخرم. البته حجم وسایل اصلا زیاد نبودا ولی نمیدونم چرا انقد پول خرج شد :(

2 ساعتی دور زدیم و خوش گذشت و دیگه برگشتم خونه.

چهارشنبه صبح که خونه بودم. غروبش قرار شد بریم خونه دایی و بعدش بریم چمدون بخریم.

خونه دایی که من یه سره در حال خمیازه کشیدن بودم. آخه بعدازظهر هیچی نخوابیده بودم و وقتی نمیخوابم گیج میزنم! از طرفی اونجا هم صحبتم نداشتم. یه 2-3 ساعتی بودیم و دیگه بعدش رفتیم خرید. هر چی گشتیم چمدونی که میخواستم پیدا نکردم. آخرش دست از پا درازتر برگشتیم خونه.

 

بعدش پنجشنبه صبح نوبت به انتخاب واحد رسید. تا لحظه آخر تو واحد های ارائه شده خبری از واحد های عمومی نبود! بعد ساعت 8 که انتخاب واحد شروع شد دیدم عمومی هم گذاشتن!!!

بین واحدهای ارادئه شده فقط تونسته بودم 16 واحد واسه خودم جور کنم!! آخه فیزیک1 افتادم و درنتیجه 4 واحد فیزیک2 و آزمایشگاهشو نمیتونستم بردارم. از عمومی ها هم که خبری نبود.

ولی وقتی دیدم عمومی هم هست دیگه 20 واحد کامل گرفتم خداروشکر. البته با 1 واحدش که آزمایشگاه زیست گیاهیه مشکل تکمیل ظرفیت پیدا کردم. انقد ظرفیتش کم بود که تا بجنبم پر شد. آخه من هر کاری میکردم نمیتونستم انتخاب واحد کنم همش خطا میداد. از طرفی یهویی اومدن عمومی ها دستپاچم کرد. دیگه زنگ زدم به دوستم خداروشکر پشت سیستم بود واسم انتخاب واحد کرد ولی دیگه ظرفیت آزمایشگاه زیست پر شد. باید برم آموزش ببینم بهم نامه میدن که بردارم یا نه.

یه لپ تاپ خریدم که هر روز یه جاش میلنگه. مشکل از لپ تاپ نیست. مشکل اینه که هر بار یه نرم افزاری خرابه یا درست نصب نشده. تا حالا دوبار ویندوز عوض کردم بازم یکی در میون میلنگه.

چند روز پیش دادم درستش کنن و چهارشنبه رسید دستم. خوشحال و خندان داشتم چک میکردم ببینم مشکلی نداشته باشه که دیدم بعضی از دکمه هاش کار نمیکنن!! تا حالا اینطوری نشده بود. چند تا مشکل ریز دیگه هم داشت. پنجشنبه غروب دوباره رفتم درستش کنم.

یه مشکلی که با سیستم آموزش دانشگاه دارم اینه که سایت مسخرش فقط با اکسپلورر 10 باز میشه. از طرفی چون ویندوزی که نصب کردم هم 10 بود، اکسپلورر  10 روش نصب نمیشه.هیچی دیگه هی بردم و آوردم و تازه دیشب فهمیدم مشکل اینه و باید ویندوز پایین تر نصب کنم که دیگه چون فکر میکردم امروز باید برگردم، بیخیالش شدم و گفتم باشه واسه دفعه بعد که اومدم. البته گفتن میتونن واسم ویندوز مجازی نصب کنن که مشکل حل شه ولی من همون ویندوز پایین ترو ترجیح میدم.

خلاصه مشکلم تمام و کمال حل نشد ولی فعلا یه کاریش میکنم تا عید.

چمدونم همون دیروز غروب قبل از لپ تاپ رفتم خریدم و گذاشتم تو ماشین بابا. دیگه کار لپ تاپ که تموم شد تو بارون تا یه جایی من و مامان پیاده رفتیم و بعدش بابا اومد دنبالمون. ولی موش آب کشیده شدیم

پنجشنبه شب با خستگی و خواب آلودگی و استرس که جاده ها باز باشه و رفتنم کنسل نشه وسایلمو جمع کردم. اونوقت جمعه صبح خبردار شدم جاده بستست :|

نگران آزمایشگاه ها و مشکل انتخاب واحدم بودم.

به دو تا از بچه ها که مشکل منو داشتن زنگ زدم و ازشون خواستم اگه شنبه میرن آموزش که نامه بگیرن اسم منم بنویسن.

یکم تو نگرانی گذشت و بعدش دیگه بیخیال شدم. غروب یکم نقاشی کشیدم و حدودای 9:30 شب بود که زنگ زدم ترمینال گفتن مسیرها بازه و میتونین بلیط بگیرین. دیگه برای شنبه بلیط گرفتم و خیالم یکم راحت شد.

 

عجب تعطیلاتی شد واقعا!! کلا استراحت خوبی بود و حال و هوام عوض شد و معدمم تقویت شد

فقط دو سه روز آخرش استرسم زیاد بود که خداروشکر به خیر گذشت.

اینم از این تعطیلات :)

انگار از گیری دراومدم!!

اینطور که معلومه جاده باز شده.

زنگ زدم ترمینال بلیط  رزرو کردم. گفت هم واسه امشب داره هم فردا صبح. ولی از ترس جاده ترجیح دادم فردا تو روز راه بیفتم. گرچه کلاسای فردا رو از دست میدم. ولی در عوض خیال خودمو خونواده و دوستان راحته!! یعنی یه قومی نگران منن. خدایا شکرت

واسه صبح ساعت 11 بلیط دارم. خدا کنه دیگه مشکلی پیش نیاد و به موقع برسم کرج. یکم نگرانم بخاطر بد بودن هوا یا شلوغ بودن مسیر دیروقت برسم ولی توکل به خدا. همین که جاده باز شده و میتونم فردا خودمو برسونم شکر:))

تعطیلات ترم اول(2)

دیگه شنبه و یکشنبه خبری نبود. یعنی قرار بود دوستامو ببینم که باروووون بود و جور نشد. در عوض یکشنبه صبح تو بارون نم نم رفتیم دنبال کارای کارت ملی. من کارت ملی ندارم و مامان و بابا هم میخواستن تمدید کنن. یکشنبه یه مرحله انجام شد و گفتن فردا بیاین عکس بگیرین و من داشتم منفجر میشدم که دوباره دوشنبه صبح باید بیام بیرون.

کلا از زیاد بیرون رفتن بدم میاد. دوست دارم تو خونه باشم. بهم آرامش میده. حتی برعکس خیلی از دخترا، من زیاد اهل خرید کردن نیستم. ولی وقتی میرم حسابی خوش میگذرونم.

از طرفی قرار بود عمه و دخترعمم دوشنبه بیان خونمون و دخترعمم میخواست صبح یکم زودتر بیاد که بیشتر با هم باشیم.

یکی دیگه از نعمت های زندگی من این دختره. کلا یه دونه دخترعمه دارم که یه سال ازم بزرگتره و از بچگی خیلی با هم جور بودیم و همینطور بزرگ شدیم و الان مثل دوتا خواهریم

خواهر، دوست، دخترعمه

این دختر اگه نبود من تا الان دیوونه شده بودم. گرچه خیلی متفاوت بزرگ شدیم. اون پاک بزرگ شد و پاک موند و الان خانومیه واسه خودش ولی من گند زدم به خودم و زندگیم و در حال حاضر هیچی نیستم

جز یه آدم که حماقت کرد و پشیمونه و نمیدونه با بعضی از حماقتایی که قابل جبران نیست چی کار کنه.

بهش قضیه کارت ملی رو گفتم و قرار شد وقتی برگشتیم بهش خبر بدم که بیاد. دیگه ساعت 11 بود که نزدیک خونه بهش زنگ زدم که پااااشو بیااااا، ما برگشتیم خونه.

ساعت 12 اومد و خوشی آغاز شد. خیلی وقت بود ندیده بودمش. دلم واسش یه ذره شده بود. از دوشنبه ظهر تا سه شنبه بعدازظهر با هم بودیم. البته عمه چون کار داشت و باید به کاراش میرسید سه شنبه صبح اومد. (یه توضیحی بدم که عمه جان شهر دیگه ای زندگی میکنن و وقتی میان شهر ما خونه پدربزرگ هستن. یعنی من و دخترعمم هم شهری نیستیم از همون بدو تولد تا امروز که درخدمتتونم. ولی مسافت هیچوقت باعث دوری ما نشد. گوش شیطون کر )

شاید شیرین ترین اتفاق این تعطیلات مربوط شد به اومدن دخترعمم.

راستش واسه گفتن این بعد از زندگی و شخصیتم تو وبلاگ دودل بودم. ولی امروز فکر کردم دیدم اینجا یه وبلاگ شخصی از وقایع زندگی و افکار و احساساتمه پس مجبور نیستم چیزی رو پنهون کنم.

 

شیرین ترین اتفاق این بود که دخترعمم برام چادر آورد!

خدا میدونه من چقدر عاشق این پوششم

و خدا میدونه چقدر واسش نالایقم

و خدا میدونه چه جنگی در انتظارمه اگه بخوام چادر بذارم..

 

قضیه چادر خیلی مفصله. فکر کنم باید یه پست جدا براش بنویسم.

فعلا تو این پست در همین حد میگم که من تصمیم داشتم چادر بخرم ولی دخترعمم برام 2 تا آورد. یه مدل ساده که من دیوونشم و یه مدل لبنانی که اونم خیلی زیباست. چادر ساده ای که آورد کاملا نو و دست نخورده بود ولی لبنانی رو قبلا خودش استفاده کرده بود یه مدت کوتاهی.

چادر لبنانیشو من قبلا امتحان کرده بودم. چون میدونست کش چادر برام تنگ بود و سرمو اذیت میکرد رفته بود کش هر دو چادرو عوض کرده بود که مناسبم باشه!

لبنانی کاملا اندازم بود ولی چادر ساده یکم برام بلنده که کوتاهش میکنم.

هیچی دیگه از حالت بی چادری یهو الان 2تا چادر دارم

4-5 تا روسری مناسب واسه زیر چادر هم برام آورد که بینشون 3 تا رو انتخاب کردم و یه کم چیزهای ریز میز دیگه.

البته این عملیات کاملا مخفیانه انجام شد و خونواده متاسفانه اصلا خبردار نشدن!! که حالا تو یه پست دیگه توضیح میدم چرا..

بعد از کلیییی ذوق مرگی، یه چیزی خیلی بد زد تو حالم

میخواستم با دخترعمم برم دو روز خونشون که مامانم اجازه نداد. این دو روز برای ما روزهای خاصی بودن ولی خب خونواده که خبر نداشتن و اگه میدونستن که دیگه صددد در صددد مخالفت میکردن. هیچی دیگه مامان نذاشت باهاشون برم و گفت باید بریم خونه دایی و پدربزرگ که از مشهد برگشته( پدر مادرم ) که منم خیلی بچگانه لج کردم گفتم نمیام.

البته حرف مامان یه جورایی منطقی بود ولی کلا یه عادت بدش اینه که با من مخالفت کنه. خب آخه چرا؟!!

آخرشم من که دلم نمیاد مامان هی بیاد بهم اصرار کنه بریم خونه دایی و من هی بگم نه. خونه پدربزرگمم که خودم اگه نرم دلم آروم نمیگیره. بالاخره میرم. از طرفی خب این رفتار خیلی بچگانه و زشته و من خجالت میکشم اینطوری رفتار کنم.

دخترعمم میگفت من اگه باشم سرسنگین میشم و باهاشون نمیرم، تعجب میکنم تو انقدر راحت میگذری!!

ولی من کلا نمیتونم با خونوادم سرسنگین شم. یعنی یه جوری عذاب وجدان میگیرم که همش تو دلم زار میزنم حتی اگه چیزی بروز ندم. به اندازه کافی تا اینجای زندگی اذیتشون کردم. دیگه بیشتر از این اگه اذیتشون کنم مطمئنا بدبخت میشم!!

خلاصه عمه و دخترعمم سه شنبه بعدازظهر رفتن..