میدونین من کلا آدم متوقعی نیستم. اصولا از کسی انتظار خاصی ندارم. بخصوص تو سختی و ناراحتی. با خودم میگم هر کی مشکلات خودشو داره. من هی برم چس ناله کنم که چی بشه. نهایتش خیلی بهم فشار بیاد میام اینجا مینویسم. ولی این دفعه خیلی قضیه برام متفاوته. تا حالا این حجم از غم، اضطراب و تنهایی رو یک جا تجربه نکرده بودم. از یکی دو نفر از آدمای زندگیم انتظار درک و همراهی بیشتری داشتم. یه جوری عادی رفتار میکنن که من شوکه میشم. انگار نه انگار که من فقط ۱۴ روزه مامانمو از دست دادم. من خیلی ازش حرف نمیزنم. سعی میکنم بخندم و عادی رفتار کنم. ولی اونی که اینقد به من نزدیکه بعد این همه سال منو میشناسه. میدونه آدمیم که خیلی بروز نمیدم ولی حالم بده. چطور میشه اینقد بی خیال باشه؟
دلم گرفته. اینجا جز دوست پسرم و یکی از دوستای مشترکمون هیچکس حتی خبر نداشت مامان سرطان داره، چه برسه به اینکه بدونن فوت شده. هم اونقدری با کسی احساس نزدیکی نمیکنم هم حوصله رفتار های فیک و مسخره رو ندارم. همه چیزی که به جز دوست پسرم برام میمونه ارتباط های نزدیکم با آدماییه که از زندگی ایرانم دارم. اینکه اونا هم با اینکه میدونن شرایطمو، اینقد عادی رفتار کنن خیلی آزاردهندست. حس میکنم از دنیای پیرامونم و آدمای زندگیم کاملا جدام. البته این شامل خونوادم و تا حدی دوست پسرم نمیشه. ولی کسایی تو زندگیم هستن که من رابطمونو خیلی نزدیک تر از این میدیدم. تو خیلی از سختی هاشون بودم و حالا هیچی به هیچی. واقعا تهش آدم تنهاست و این خیلی غم انگیزه.
فکر میکنم تا به حال تو زندگیم اینقد تحت فشار نبودم. سوگ و استرس و دلتنگی و غم همه با هم رو سرم آوار شدن. صبح بیدار میشم موج استرس و غصه بهم حمله میکنه و میخوام گریه کنم، سر کلاس نشستم میخوام گریه کنم، وقتی برمیگردم خونه میخوام گریه کنم، قبل خواب میخوام گریه کنم و دوباره فردا میشه و دوباره همین چرخه تکرار میشه. صبح که بیدار میشم از زندگیم عمیقا متنفرم و غروب که برمیگردم و حداقل تو خونه ای هستم که منو از دید آدما دور میکنه یکم فشار از روم کم میشه ولی بازم از زندگیم متنفرم. بعد مهاجرت بلاهایی سرم اومد که یه روزی فکر میکردم حتی اگه تو ایران و کنار خونواده و دوستام باشم هم نتونم تحملشون کنم. ولی متاسفانه زنده موندم هنوز و دارم ذره ذره دق مرگ میشم. و تازه امیدی به راحتتر شدن این شرایط هم نیست. هر روز و هر مرحله فقط سخت تر میشه. ۳ ساله که زندگی من هر روز بدتر شده و الان به نقطه ای رسیده که من جز گریه کردن دلم نمیخواد هیچ کار دیگه ای بکنم. حالمم دیگه داره از مهاجرت و درس و دانشگاه و این کشور و آدماش و کشور خودم بهم میخوره.