گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

حسی که اون لحظه داشتم

چشم وا کردم تو جنگل بودم

همه جا روشن بود

همه چی سبز

درخت ها لبخند میزدن

برگ ها میرقصیدن

دخترکی بین درخت ها میدوید و از ته دل میخندید

سارافون یاسی گلدار و موهای بلندش تو هوا تاب میخورد

انگار فرشته ای باشه

احساس کردم میتونم پرواز کنم

شروع کردم دور خودم چرخیدن

هی چرخیدم و هی چرخیدم و هی چرخیدم

یه لحظه حس کردم همه جا  داره تاریک میشه

تا به خودم بیام و بایستم کار از کار گذشته بود

دخترک دیگه نمیدوید

داشت گریه میکرد

خاک بهم پوزخند زد

احساس خفگی کردم

نگاه کردم دیدم انگار قبره

من مرده بودم؟!

پس چرا یکی تکونم میداد؟!

اینقد شدید تکون میداد که حس کردم دارم از قبر پرت میشم بیرون

انگار با من بدبخت، پدرکشتگی داشت

چشمامو باز کردم دیدم رو میز خوابم برده

کافه چی میخواست تعطیل کنه

پا شدم زدم بیرون

دخترک احمق هنوز داشت گریه میکرد...

تنها و راحت :)

این آخر هفته تنهای تنهام.


دوستم امروز ظهر برگشت خونه و جمعه غروب یا شنبه برمیگرده خوابگاه.

هم اتاقی مزاحم هم خداروشکر امروز غروب شرشو کم کرد البته بعد از یه بحث کوچولو که امروز صبح من و دوستم باهاش داشتیم :) بیشتر بین دوستم و اون بود. الانم که خداروشکر رفته و انشاءالله حالا حالا ها چشممون بهش نمیفته :))


تقریبا طبقه خالی شده. شاید کلا 4-5 نفریم که احتمالا اون 3-4 تا هم فردا میرن و من تو کل طبقه تنها میشم. یکم خوفناکه ولی در کل حس آزادی دارم بخصوص که این دختره رفته. خیییلی خوبهههه

ادامه آخر هفته

خب گفته بودم که این آخر هفته قسمت های بدی هم داشت که بعدا میگم.

ولی الان که دارم اون لحظه ها رو مرور میکنم میبینم چیز خاصی واسه نوشتن نداره.

یکی از بخش های بدش که مربوط میشه به یه مشکل خونوادگی البته خونواده دوستم. همون دوستم که آخرهفته مهمونش بودم. خب چون یه مسئله شخصی مربوط به اونه شاید درست نباشه اینجا بنویسم. ولی همون مسئله به شدت این دخترو بهم ریخت. از جمعه بعدازظهر که برگشتیم تا شب خودشو با سیگار خفه کرد و مطمئنم اگه شرایط م*ش*ر*و*ب رو داشت حتما اونم میخورد!

خب منم غروب جمعه حال خوشی نداشتم. این شد که شب 2 نخو با دوستم همراه شدم. دقیقا شبیه بچه یتیم ها شده بودیم. باید وضعمونو میدیدین!!

از شنبه تا الانم که کلا به بد و بیراه گفتن به زندگی داره میگذره!! فکر نکنم چیز خوشایندی واسه گفتن داشته باشه.

 

حالا این چیزا به کنار.. درسته بد و بیراه به زندگی ادامه داره ولی الان تو همین لحظه که دارم این کلماتو تایپ میکنم حالم بد نیست. حتی شایدم خوبه. به هیچی فکر نمیکنم. ذهنمو آزاد گذاشتم که یه نفسی تازه کنه.

بیخیال :))

برف آخر سال

صبح بیدار شدم و بعد از بیست دقیقه این پهلو اون پهلو شدن و کلنجار رفتن با خودم که سر کلاس برم یا نه، بالاخره بلند شدم و در کمال ناباوری دیدم داره برف میباره!!! اصلا انتظارشو نداشتم واقعا باورم نمیشد.

البته اعلام کرده بودن هوا سرد میشه و سرد هم شده بود این یکی دو روز ولی فکر نمیکردم آخر سالی برف بباره!

خب امیدوارم هوا زودتر بهاری شه. ولی برف هم قشنگه :)

اولین خرید عید دور از خونواده

اومدم بنویسم ولی اصلا نمیدونم باید چطور شروع کنم!!

بوی عید اصلا نمیاد. یعنی من که هیچ بویی استشمام نمیکنم. اتفاقا هر روزم داره بدتر از روز قبل میگذره و من فقط این چند روز مونده تا شروع تعطیلات دارم خودمو کشون کشون به کلاسا میرسونم و بعدشم کشون کشون برمیگردم خوابگاه!! حالا بیخیال این چیزا. نیومدم ناله کنم.

 

آخر هفته ای که گذشت تهران بودم. از چهارشنبه صبح تا جمعه بعدازظهر مهمون دوستم بودم. درسته که بوی عید نمیاد ولی به هر حال خرید که باید میکردم اونم منی که بعد از 4 سال، امسال عید دارم و بالاخره این فرصت پیش اومد که با دل خوش و بدون استرس و نگرانی به دید و بازدیدهای عید فکر کنم.


چهارشنبه صبح حدودای 8 از خوابگاه زدیم بیرون. دوستم ساعت 11:30 وقت لیزر صورت داشت. ما 10:50 رسیدیم مطب پزشک. البته مطب که چه عرض کنم. یه ساختمون مسکونی بود که یکی از واحداشو مطب کرده بودن!! هیچکس تو ساختمون نبود جز دو سه نفری که تو همین مطب مشغول بودن. خیلی زود رسیده بودیم درنتیجه نه خبری از پزشک بود نه تکنسین. از طرفی من گشنم بود.

از یکی از منشی ها پرسیدیم نزدیک اینجا سوپرمارکتی هست که گفتن سر کوچه یه مغازه داره. گفتیم پس ما کوله پشتی هامونو میذاریم، میریم و زود برمیگردیم(آخه ما همه وسایلی رو که این 2-3 روز نیاز داشتیم تو کوله گذاشته بودیم و یکم سنگین شده بودن). خانوم منشی گفتن باشه ولی ما هیچ مسئولیتی درمورد کوله هاتون نداریم، یه وقت رفت و آمد مراجعه کننده ها زیاد میشه بهتره با خودتون ببرین! ما واقعا تعجب کرده بودیم!! هیچ مراجعه کننده ای جز ما 2 نفر اونجا نبود و کل رفت و برگشت ما 5 دقیقه طول میکشید!! یعنی درعرض 5 دقیقه قرار بود شورش بشه؟!

خلاصه دیدیم اینطوریه کوله ها رو برداشتیم و رفتیم خوراکی خریدیم و برگشتیم.

حالا دو تا دختر دانشجو رو تصور کنین که وسط مطب دوتا پزشک مشغول چیپس و پاستیل خوردنن دانشجوییه دیگه!!


یه چیز جالب دیگه.. قبل از اینکه بریم خوراکی بخریم یکی از منشی ها که سن بیشتری داشت به منشی جوون تر که مشغول کارش بود گفت تو برو زودتر شمعا رو روشن کن، من این کارا رو انجام میدم. اونقدر جدی و با تاکید این مسئله رو گفت که ما هردومون فکر کردیم لابد شمع یه بخشی از دستگاهه که باید زودتر روشن شه تا دستگاه آماده شه. ولی وقتی برگشتیم فکر میکنین چی دیدیم؟؟ چهارتا شمع تو اتاق انتظار روشن کرده بودن واسه دکور!!! خب بابا تو روز روشن این چه دکوریه آخه؟! اونم با این جدیت. ما خندمون گرفته بود ولی دیگه زشت بود جلوی خودمونو گرفتیم.

بالاخره یه ربعی نشستیم تا تکنسین اومد و لیزر هم یه ربع دیگه طول کشید.

یادم نمیاد ساعت چند کارمون تموم شد. بعدش تاکسی گرفتیم رفتیم خونه دوستم.

این دوستم خونواده بسیار مهربون و خون گرمی داره. خیلی دوست داشتنی و راحت بودن. درحدی که من که خیلی طول میکشه تا یخم با خونواده دوستام باز شه و باهاشون رودربایستی نداشته باشم، تو همون چند ساعت اول با مامان و خواهرش کاملا اکی شدم.


ناهار خوردیم و استراحت کردیم و غروب رفتیم خرید. یکی دوتا چیز خریدم و حدودای 9 برگشتیم خونه. فرداش پنجشنبه فاطمیه بود. برنامه داشتیم بریم کوروش ولی چون فاطمیه بود بهم خورد. صبح که اصلا جایی نرفتیم. دوباره غروب زدیم بیرون که واقعا شلوغ بود. انگار کل شهر اومده بودن خرید کنن.


من برخلاف اکثر هم سن و سالهام، وقتی بیرونم حالا چه واسه خرید چه هر کار دیگه ای، اینطور نیستم که به همه آدمای اطرافم یا مکان ها یا وسایل دقت کنم مگه اینکه یه چیز خیلی خاصی داشته باشن که واقعا جلب توجه کنه. به قول دوستم که میگه تو وقتی تو خیابون داری راه میری انگار تو یه دنیای دیگه ای هستی. درست برخلاف بقیه بچه ها که حواسشون به همه چی هست، من اصلا دلیلی یا علاقه ای واسه این کار نمیبینم بخصوص درمورد آدمای اطرافم. اما اون روز وقتی تو پاساژ خرید میکردیم چشمم به یه دختری افتاد که واقعا زیبا و جذاب بود و این زیبایی و جذابیت کاملا طبیعی بود یعنی بدون آرایش آنچنانی و عمل و هزار چیز دیگه. خودش خوشگل بود و واقعا هم چشمگیر. در حدی که از پنجشنبه تا همین الان با همون یه نگاه چهرش تو ذهنم ثبت شده که کاملا بی سابقست!! علاوه بر خوشگلی، خیلی هم مهربون به نظر میرسید. سنش شاید هم سن من یا حتی کمتر. درکل حس مثبتی که اون لحظه ازش گرفتم هنوز وقتی یاد چهرش میفتم، همراهم هست :) خدا این دخترا رو زیاد کنه


خلاصه همون پنجشنبه غروب خریدای من تموم شد البته به جز کیف و کفش و یه مانتوی دیگه. بازم 9 بود تقریبا که کارمون و البته پولا تموم شد گفتیم قبل از برگشتن یه چیزی بخوریم. دوتا مینی کرپ گرفتیم. واقعا هیچی جای نوتلا رو نمیگیره. از بس نوتلا داشت از یه جایی به بعد حس میکردم دارم خفه میشم، نمیتونستم بخورم. وای الان که دارم مینویسم دوباره دلم خواست

به شکمامون که رسیدیم گفتیم دیگه برگردیم خونه. حدود 9:30 بود. دوستم از نرم افزار اسنپ واسه تاکسی گرفتن استفاده میکنه. نرم افزار جالبیه ولی یه مشکلش اینه که ماشین ها شخصی هستن و خب هر مدل راننده ای بینشون هست. دوبار قبلی که استفاده کردیم کاملا راضی بودیم ولی این بار نه متاسفانه. اولش کلی طول کشید تا ماشین بیاد. وقتی اومد دیدیم یه 206 سفیده که رانندش یه پسر جوونه. ما داشتیم میگفتیم و میخندیدیم که ماشین رسید. همینطور درحال خنده و گفتگو نشستیم تو ماشین. راننده پرسید کجا؟ و دوستم آدرس داد. ولی پسره دوباره گفت : نه!! کجا؟!

دوستمم با اخم گفت وا همین آدرسی که دادم دیگه!! کجا یعنی چی؟! و خب این آقا دستش اومد که ما از اون دخترا نیستیم و باشه ای گفت و راه افتاد.

ما ظاهر موجهی داشتیم و با اینکه میخندیدیم ولی جلف بازی درنمیاوردیم. ظرفیت پایین اون پسر و پسرای امثال اون مشکل سازه. علاوه بر این اشکال از فرهنگ غلطیه که جا افتاده. اینکه یه عده از افراد مذکر که تعدادشون هم کم نیست و رده سنی خاصی هم ندارن، فکر میکنن هر دختری که داره میگه و میخنده لابد مورد داره و دنبال جلب توجه و پیشنهاده و اگه بهش نخ بدیم رو هوا میزنه!! یعنی من به عنوان یه آدم، یه انسان بدون درنظر گرفتن جنسیت حق ندارم اونقدری احساس امنیت کنم که وقتی برای خرید و تفریح بیرون اومدم، بخندم؟؟ چرا بعضیا اینطورین؟؟ چرا بعضی پسرا درکشون نمیرسه و چرا بعضی خونواده ها مسئله به این سادگی رو به پسراشون یاد نمیدن؟؟


خلاصه رسیدیم خونه. تازه رفته بودیم تو اتاق دوستم و داشتیم لباسامونو عوض میکردیم که خونوادش گفتن میخوان برن خونه خواهرش. خواهر دوستم از خودش بزرگتره و متاهله. اتفاقا این دو روز خونه دوستم بودن بخاطر کمک تو خونه تکونی. دیگه قرار شد همه به جز پدر دوستم بریم خونه خواهرش. دوباره لباس پوشیدیم و تند تند وسایلمونو جمع کردیم چون فرداش دیگه قرار بود از همون خونه خواهرش برگردیم کرج و باید همه چیزو با خودمون میبردیم. آخرش از بس وسایلو با عجله برداشتیم بافتم جا موند و حالا دوستم بعدا واسم میاره.


جمعه ساعت 11 از خواب بیدار شدم!! صبحانه خوردیم و عکسای عروسی خواهرشو که بهشون داده بودن تا بینشون تعدادی رو واسه ادیت انتخاب کنن، دیدیم و حدودای 12:30 خواهر و همسرش که کرج کار داشتن، ما رو رسوندن خوابگاه.

و به این ترتیب خوش گذرونی آخر هفته به پایان رسید :)

 

اینا بخش خوش این اخر هفته بودن اما قسمت بد هم داشت که چون پست خیلی طولانی میشه میذارم واسه پست بعدی.

 

+ یه سوال: شما از خوندن این مدل پست های خاطراتم عصبی نمیشین؟؟ گاهی احساس میکنم یه طوری مینویسم که هر کی بخونه عصبی میشه یا حوصلش سر میره :(