گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

17 خرداد

دقیقا روزی که خونه دوستم خالی میشه و من برنامه ریزی کردم برم تهران و با دوستام بریم خوش گذرونی باید تیراندازی و عملیات انتحاری انجام بدن!!

یعنی دقیقا از وقتی من شروع کردم به جمع کردن وسایلمو و آماده شدن، خبرا شروع شد. بازم من آماده شدم گفتم میرم چیزی نیست ولی وقتی از همه طرف برام پیام رسید که از مترو استفاده نکن منصرف شدم :|

 

آخه اینم شانسه ما داریم؟؟!!

 


+ حرفی درمورد اتفاق امروز نیست. اظهار فضل الکی هم نمیکنم. فقط تسلیت میگم و امیدوارم دیگه این اتفاق تکرار نشه.

بوفه دار عزیز

رفتم بوفه خوابگاه خرید کنم. از بس هر بار که میرم کلی خوراکی و چیز میز میخرم، امشب وقتی دید کلا 2-3 تا خوراکی برداشتم، خیلی جدی بهم گفت: راضی نیستم ازت!!! هر بار که میومدی کلی خرید میکردی

کاش حس میکردی..

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

امتحان

در اینکه من از امتحان و استرسش متنفرم شکی نیست.

فقط برام سواله که کسی هست از امتحان دادن خوشش بیاد؟؟ یا از درس خوندن واسه امتحان؟؟ واقعا چنین آدمی روی این کره خاکی وجود داره؟!!! فقط میخوام یه بار ببینمش. تضمین نمیکنم برخورد مناسبی باهاش داشته باشم :|


+ خوش به حال اونایی که مجبور نیستن درس بخونن. و بیچاره من که تازه اول راهم..

قاطی پاتی

گاهی وقتا دقیقا مثل همین الان لازمه صدای آهنگو ببری بالا و بذاری تو سرت بکوبه و حرکاتتو باهاش هماهنگ کنی و زندگیت به هیچ جات نباشه..


گور بابای همه چیز :)