یه حسی دارم. یه حس پر از نوشتن ولی نمیدونم باید چی بنویسم. چیزای زیادی به ذهنم میرسه ولی رو هیچکدوم تمرکز ندارم.
این دیگه چه وضعشه؟؟ :|
خیلی مزخرفه که یه شب بدخواب شی و 3 نصفه شب از تنهایی خل شی ولی هر چی بین آدمای اطرافت بگردی، کسی رو پیدا نکنی که بهش پیام بدی، صحبت کنی، از حال و روزت بگی، از حال و روزش بپرسی..
7 صبحم باید از خواب بیدار شم :|
- - بعد از مدتها یه عکس جدید ازش دیدم که داره لبخند میزنه. یه لبخند یکم پررنگ تر. از چشماش معلومه حالش چندان خوب نیست ولی کنار دوستش ایستاده و لبخند زده و عکس گرفته. واسه من دنیاییه. دنیایی که هر بار که باهاش روبرو میشم وایمیستم و یکم نگاش میکنم. انگار نمیشه بدون مکث از کنارش رد شد. انگار نمیتونم.
- - لعنت به مردادی که برات بی رحم بوده.
- - هنوزم نشده.. انگار قرار نیست بشه. چی تو وجود توئه؟!
خب یک عدد رها هستم از منزل :)))
بالاخره جمعه پام به خونه رسید.
میخواستم همون جمعه یا شنبه پست بذارم ولی همه چی خیلی بهم ریخته بود. به اندازه
یه خونه وسیله آورده بودم که همه باید جا بجا میشدن. انگار جهاز برده بودم
خوابگاه!!! اینم در نظر بگیرین که این 9 ماهی که نبودم مادرم و خواهرم با همت
بسیااار اتاق من بیچاره رو مصادره کرده بودن و من یه روز زمان گذاشتم که اول اتاقو
از مصادره این دو عزیز دربیارم و بعد خودم مستقر شم
خلاصه بعد از 2-3 روز تقریبا همه چی مرتب شد. البته هنوز یکم آثارش هست.
حالا یه بساط جدید داشتم. چهارشنبه
یعنی امروز تولد دخترخالمه. قرار نبود اینقدر زود جشن بگیرن ولی خب افتاد چهارشنبه
و منم معلق در هوا که لباس ندارم حالا چی بپوشم؟!
از اونجایی که هوا خیییلی گرم بود و منم تننننبلم، حال نداشتم برم لباس بخرم. درنتیجه لباسی رو که مامان تازه واسه خودش خریده بود پوشیدم و دیدم که واسم مناسبه و برای جشن صاحبش شدم :)) خودش میخواد یه لباس دیگه بپوشه، به این لباس احتیاجی نداره پس منصفانست که من بپوشم و تو این گرما آواره پاساژها نشم!!
یه سری مخلفات هم نیاز بود که داشتم.
به یه دور آرایشگاه نیاز داشتم که دیروز رفتم. البته امروزم میرم واسه جشن ولی
خیلی شلوغش نمیکنم. من که مو ندارم
دیروز دوباره رفتم کوتاه کردم.
یعنی کوتاه که بود رفتم مرتبش کردم که خب دوباره یکم کوتاه شد. میخواستم کوتاه تر
شه که از آرایشگر گرفته تا خونواده نپسندیدن. منم که حرف گوش کن، قبول کردم.
امروزم که تولده و بزن و بکوب. چه
حالی بدهههههه
خیلی اهل جشن و شلوغی نیستم و یه
طورایی فراری ام از این چیزا ولی این تولد فرق میکنه. تولد دخترخاله جانه و بعد از
چندسال دارم میرم تولد!!! پس طبیعیه که خوشحالم
+ راستی راجع به اون تصمیم باید بگم که میخوام دوباره کنکور بدم. یعنی تا این حد دیوانه!!!
از هفته بعد درسام شروع میشه. فعلا تا آخر تابستون میخونم ببینم چطور پیش میره. به احتمال زیاد ترم بعد یعنی مهر ماه مرخصی میگیرم و ترم بهمنم اگه همه چی خوب پیش بره از دانشگاه انصراف میدم و تیر 97 هم که کنکور.
رشتمو دوست دارم و دانشگاهمم دانشگاه
بدی نیست ولی برای کنکور دلایل خودمو دارم که فکر میکنم ارزششو داره. امیدوارم
نتیجه اون چیزی که میخوام بشه. لطفا شما هم امیدوار باشین... :)
دیشب با همه بد و دلگیر بودنش تموم شد.
یه ساعت دیگه امتحان اون کارگاهو دارم و هیییچی نخوندم :)
یا میشه از دوستان کمک گرفت یا برگه سفید میمونه!!
مهم نیست واقعا. اصلا معلوم نیست تصحیح میشه یا نه و نمره کجا میره. هیچ تاثیری هم که نداره.
ظهر خونوادم میرسن. تقریبا همه چیو جمع کردم. مونده یه ذره خرت و پرت که منتظرم با خودشون یه چمدون بیارن بریزم تو اون.
خوشحالم که دارم میرم. این چند روز آخر اینجا دلگیر بود.
از طرفی دلم خونه و خونواده میخواد :)
خلاصه که تابستون منم داره شروع میشه. امیدوارم خوش بگذره.
تابستون به شما هم خوش بگذره دوستای عزیزم :)