گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

نتیجه

اینا گفتن 6 ولی 3:30 جوابا رو سایت بود.

علوم تغذیه شهر نزدیک :))

درسته همه میگفتن نهایتش داروسازی یا فیزیوتراپی قبولی ولی علوم تغذیه شد اما من ناراضی نیستم.

از اول به هیچ رشته ای دلخوش نکردم و هیچ انتظاری نداشتم. در نتیجه الان خوشحالم و دارم با نتیجم کیف میکنم.

مامان و بابام خوشبین تر بودن و یکم حالشون گرفته شد.


مهم اینه خودم خوشحالم :))


+ سه شنبه ثبت نامه.. پیش به سوی دانشگاه (محیطی بسیااار مزخرف)

اولین اجرا

یکشنبه غروب اولین اجرای گروهی و تک نوازیمو داشتم.

چون فقط خانوما میتونستن بیان (مسخرست! تو اجرای خودم، پدرم نمیتونه بیاد!!) تعدادشون زیاد نبود که البته خداروشکر. همون قدری هم که بودن داشتیم از استرس میمردیم

6 تا کار گروهی داشتیم و 2 تا هم تک نوازی داشتم. جمع صمیمانه ای بود و با خنده و شادی تموم شد. تجربه خوبی بود برای اجراهای بعدی و بزرگتر و با ساز های دیگه :))

اگه شهر خیلی نزدیک قبول شم میتونم با همین آموزشگاه ادامه بدم ولی اگه راه دور بشه باز باید برم پیش یه استاد جدید!



+ امروز غروب از ساعت 6 جوابا اعلام میشه. وااااقعا نمیدونم ممکنه نتیجه چی باشه. فقط امیدوارم راه خیلی دور نباشه.

واسه دانشگاه آزاد چند روز دیگه هم باید صبر کنم

کاش زودتر اعلام شه از این بلاتکلیفی دربیام.

هر روزمون بدتر از دیروز

واقعا ناراحت کنندست که هیچ ایرانی ای از برگشتن به ایران خوشحال نیست. با اینکه اینجا فقط ترکیست!! نه یه کشور پیشرفته جهان اول..


از جوون تا پیرش دوست ندارن مسافرتشون تموم شه و مجبور شن برگردن ایران!!



+ واقعا منتظرم جواب کنکور اعلام شه ببینم باید واسه آیندم چی کار کنم! کاش همون ۲-۳ سال پیش که خونوادم گفتن از ایران برو، قبول میکردم و نمیترسیدم. حالا باید با هزینه چند برابر برم. ۳-۴سال از عمرم هدر رفت. تو این مملکت پزشک باشی یا کارگر فرقی نمیکنه. به هر حال تو دنیا بی ارزش و فقیری. اشتباه کردم انصراف دادم و بخاطر پزشکی برگشتم.

بالاخره مسافرت

همش میخواستم بنویسم ولی یا وقت نمیشد یا خسته بودم. یکی دو بارم همه چی اکی بود اومدم بنویسم یهو حسم پرید!!

بعد از ۲ سال اومدیم مسافرت. به من که حسابی داره خوش میگذره. واقعا بهش نیاز داشتم. بخصوص که ترکیه هست و چون ایران نیست خداروشکر میشه یکم راحت بود و بالاخره نفس کشید.

استانبول شهر قشنگیه و چقدر توریست داره!! فکر کنم کل درآمد ترکیه از توریستاش باشه. تازه الان چون دلار گرون شده و ایرانی ها کمتر میان، خلوته!!

پنجشنبه غروب از مازندران راه افتادیم و نصفه شب رسیدیم فرودگاه. ساعت ۶ صبح پرواز داشتیم. ۳ ساعت تو فرودگاه تو صف های مختلف این پا اون پا کردیم تا بالاخره نشستیم تو هواپیما. ۳ ساعت هم تو هواپیما بودیم. پامون که رسید هتل فکر کنم حدودای ۱۰ صبح بود. تا ۲-۳ بعدازظهر خبری از اتاق نبود. فکر کنین ما ۷ غروب پنجشنبه راه افتادیم و ۳ بعدازظهر جمعه پامون به اتاق رسید. یعنی داااغون شدیم. من که احساس میکردم همه بدنم زخم شده تو اون لباسا. واقعا خسته کننده بود.

جمعه که استراحت کردیم ولی از شنبه دور دور شروع شد و داره خوش میگذره. فردا شب کنسرت شهرام شب پرست و من احساس میکنم قراره بیشتر بخندیم تا اینکه ساز و آواز باشه


مردم ایران واقعا گناه دارن. چقدر میتونیم شاد باشیم و بهمون اجازه نمیدن. شادی بدی هم نیست. میتونیم سالم رفتار کنیم و شاد باشیم مثل بقیه مردم دنیا.


تا پنجشنبه اینجاییم و شبش پرواز داریم. دوباره از پنجشنبه بعد از ظهر آوارگی شروع میشه تا برسیم خونه


ولی مهم اینه که سفر قشنگیه و امیدوارم تا آخرشم قشنگ پیش بره و خاطره خوبی برامون بمونه :))



+ تقریبا ۱ روز بعد از اینکه ما رسیدیم استانبول، یکی از دوستام برای ادامه تحصیل رفت کره جنوبی. خیلی براش خوشحالم با اینکه میدونم قطعا سخته. ولی احتمالا چند سال دیگه که جا افتاد و موقعیت خودشو بدست آورد حسابی خوشحاله از رفتنش. دارم فکر میکنم من چند سال دیگه باید ایرانو تحمل کنم و آیندم چی میشه. خروج از ایران با رشته هایی مثل پزشکی و دندانپزشکی چه ادامه تحصیل چه شغلی، کار خیلی سخت و زمان بریه. طوری شده که احساس میکنم اگه پزشکی قبول نشم خوشحال ترم چون میدونم راحتتر و زودتر میتونم برم. فقط منتظرم جوابا اعلام شه که بدونم باید چی کار کنم. ولی یه چیزی رو خیلی خوب میدونم. اینکه هر چی بشه من واسه آیندم یه برنامه ای دارم.

اول اینکه واقعا هیچی تو زندگی به اندازه سلامتی مهم نیست. یعنی آدم تو زندگیش هیچی نباشه ولی سالم باشه.

یک عدد نازک نارنجی از عفونت بهبود یافته هستم!!

من نمیفهمم چرا وقتی بهداشت خوبی دارم، بازم گیر عفونت میفتم؟!! مثل اینکه باید بیشتر مراقب باشم.

دیشب دقیقا تو اوج درد و حال بد، عموم به گوشیم زنگ زد. جواب ندادم. صبح به گوشی بابام زنگ زد دید خاموشه، نگران شد. دوباره که به بابا زنگ زد دیگه صحبت کردن و حال منو پرسید. بابا هم گفت حالش خوب نبود. حالا ظهری خودم به عموم زنگ زدم، میپرسه کلیت درد میکرد؟ نکنه سنگ کلیه داری!!! آخه بابا و عمو و یکی از بابابزرگام داشتن. گفتم درد داشتم ولی دیگه نه در حد سنگ کلیه!!!

من از سنگ کلیه میترسمممم


دوم اینکه خدا پدر و مادر تکنولوژی رو بیامرزه. درسته کلی مکافات هم واسه بشر درست کرده ولی یه جاهایی خیلی خوبه.

اولین جلسه دندونپزشکیمو رفتم! باورم نمیشه اصلا درد نداشت حتی سوزنش!! من تا حالا هیچ سوزنی غیر از واکنسو تجربه نکرده بودم. امروز اولین بار بود و اصلا کولی بازی درنیاوردم


کلا نسبت به درد آدم لوسی ام! احتمالا بخاطر اینه که تا حالا بیماری بدی رو تجربه نکردم. امیدوارم هیچوقت هم تجربه نکنم! هیچ کی تجربه نکنه.

نمیفهمم خانوما چطوری زایمان طبیعی انجام میدن!!! من حتما میمیرم. و از اونجایی که جون خودمو بیشتر از یه بچه دوست دارم پس هیچوقت بچه دار نمیشم. خلاص :))


سوم اینکه جلسه اول فرمون هم رفتم. به جز یکی دو تا پسر نوجوون که احتمالا فکر میکنن خیلی باحالن!! رفتار بدی ندیدم. درصورتی که فکر میکردم خیلی رفتارای زشت ببینم! مثل اینکه کم کم خانوما دارن تو این مملکت به عنوان یه انسان پذیرفته میشن!! واقعا خداروشکر



+ دقیقا همه کارایی رو که تو چند تا تابستون اخیر میخواستم انجام بدم، الان دارم همه رو با هم انجام میدم! ۳-۴ تا بیشتر نیست ولی خیلی حس خوبی بهم میده :))