گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

امروز داشتم با خواهرم صحبت میکردم متوجه شدم از اسفند ۹۷ تا همین یکی دو هفته پیش به طور مداوم رل داشتم. قبل از اونم رل داشتم ولی خب با فاصله نسبتا طولانی از هم بودن و اینکه از ۹۷ شکل روابطم تغییر کرد. خدایی چطوری الان سینگلم؟ 

ماشالله به این اراده




+ حالا واقعیتش بخاطر اراده نیست. هم خسته ام هم حس میکنم رابطه واسم مضره فعلا. بعد این رابطه آخری و اتفاقاتی که تهش افتاد،  زمان لازم دارم. از طرفی رابطه برنامه های زندگیمو کند میکنه و بیش از اندازه کافی زمان هدر دادم.

+ این جملات بالا رو هی با خودم تکرار میکنم که یه وقت خر مغزمو گاز نگیره برم تو رابطه، خودمو بیچاره کنم.

چند وقتی بود به کسی "شب بخیر" نگفته بودم. امشب با گفتنش یاد یه سری خاطرات افتادم. به همین سادگی و به همین غم انگیزی :)

تو دور دورای این 2 روز، یه بارشو رفتیم جنگل. دوست پسر دوستم یه جایی رو بلد بود که هر دوشون خیلی تعریفشو میکردن گفتن بریم اونجا. عاقا یه قسمتی از مسیر ما چنان داشتیم عمودی تو جنگل پیش میرفتیم که من حس کردم بز کوهی ام ولی نگم براتون از لحظه ای که رسیدیم. یه جای دنجی بود که نه هیچ کی اون اطراف بود نه هیچ دیدی داشت. منظره زیر پامون کل شهر بود و چندتا از تپه های اطراف شهر. واقعا قابل توصیف نیست. خودم که این همه ساله تو این شهر زندگی میکنم اولین بار بود چنین جایی رو میدیدم. و فکر میکنین اولین چیزی که به ذهنم رسید چی بود؟

س.ک.س :) همون موقع به دوستم گفتم شما اینجا س.ک.س داشتین دیگه؟ گفت آره همون اولین باری که اومدیم با هم بودیم و حسابی هم حال داد.

یعنی فضا فقط میچسبید با پارتنرت بیای و یه آتیش کوچیکی درست کنین و چایی آتیشی بذارین و بخوابین و لذت زندگی رو ببرین. حقیقتا دلم س.ک.س میخواست اونجا. حیف که پارتنر ندارم فعلا

خب ۲۴ ساعت از واکسن گذشته و بدنم هیچ عوارضی نشون نداده. فقط یکم بازوم درد میکنه. دیشبم یکم نگران بودم بخوابم تو خواب لخته ای چیزی بکنم به رحمت الهی برم بعد گفتم حداقل بعد از خوش گذرونی میمیرم. خیلیم بد نیست ولی دیگه نمردم.

خب واکسنم زدم. حالا نشستم تو یه دستم یخه، تو یه دستم آب

ولی زدنش درد داشت. اسپوتنیک درد نداشت.