گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

خب واکسنم زدم. حالا نشستم تو یه دستم یخه، تو یه دستم آب

ولی زدنش درد داشت. اسپوتنیک درد نداشت.

باورم نمیشه تو سکوت و آرامش رو تختم دراز کشیدم :)

صدا گوشامو اذیت میکنه و نور چشمامو میزنه. در نظر بگیرین من یه آدم درونگرایی هستم که ۱ سال و نیمه تو قرنطینه کروناست. بعد یهو افتادم بین چندتا آدم که در واقع فقط با یکیشون آشنایی کامل داشتم و بقیه تقریبا غریبه بودن. این آشنای منم که کلا باید صدای آهنگش بالا باشه. حالا حساب کنین چطور یهو بدنم شوکه شده

خب راند دوم غلط هیجان انگیز هم به پایان رسید. البته به اندازه اولی حال نداد ولی بازم خوش گذشت و راضیم :))

ولی دیگه باتریم ته کشیده. تو ۴۸ ساعت گذشته سر جمع فکر کنم ۷_۸ ساعت خوابیدم و رسما دارم پاره میشم. فردا هم احتمالا میرم اون دز دوم لعنتی رو میزنم.

الان فقط دلم یه شکم پر از غذا و یه خواب طولانی میخواد. یه نفرم بی زحمت آرایش منو پاک کنه و واسم مسواک بزنه D:

ساعت ۵ صبح، شهر چهره دیگه ای داره که تا به این سن ندیده بودم. پشمام

ولی در حال حاضر تو وضعیت awkward ای گیر کردم و منتظر غریق نجاتم