تو دور دورای این 2 روز، یه بارشو رفتیم جنگل. دوست پسر دوستم یه جایی رو بلد بود که هر دوشون خیلی تعریفشو میکردن گفتن بریم اونجا. عاقا یه قسمتی از مسیر ما چنان داشتیم عمودی تو جنگل پیش میرفتیم که من حس کردم بز کوهی ام
ولی نگم براتون از لحظه ای که رسیدیم. یه جای دنجی بود که نه هیچ کی اون اطراف بود نه هیچ دیدی داشت. منظره زیر پامون کل شهر بود و چندتا از تپه های اطراف شهر. واقعا قابل توصیف نیست. خودم که این همه ساله تو این شهر زندگی میکنم اولین بار بود چنین جایی رو میدیدم. و فکر میکنین اولین چیزی که به ذهنم رسید چی بود؟
س.ک.س :) همون موقع به دوستم گفتم شما اینجا س.ک.س داشتین دیگه؟ گفت آره همون اولین باری که اومدیم با هم بودیم و حسابی هم حال داد.
یعنی فضا فقط میچسبید با پارتنرت بیای و یه آتیش کوچیکی درست کنین و چایی آتیشی بذارین و بخوابین و لذت زندگی رو ببرین. حقیقتا دلم س.ک.س میخواست اونجا. حیف که پارتنر ندارم فعلا
بله بله مثل بعد سربازی من
وااای
یا خود خدا
به خدا خیلی جای بکری بود
مغز من اصلا منحرف نیست