-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 2 دی 1399 03:03
چرا هر طرفو نگاه میکنم غصه یه مرگ پیداست؟
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 30 آذر 1399 00:07
واقعا چقدر بی مسئولیت و ظالم!
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 28 آذر 1399 00:30
امشب از اون شبای دردناکه که از هر طرفش یه غمی میباره. از اون شباست که به گریه ختم میشه.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 26 آذر 1399 12:13
یکی از خوشبختی های زندگی من اینه که دیگه دانش آموز کنکوری نیستم. بخصوص وقتی خواهرمو میبینم هی خدا رو شکر میکنم. البته که هزارتا بدبختی دیگه دارم ولی لامصب هیچی واسه من کنکور نمیشه یعنی ممکنه یه روز یه چیز وحشتناک تر از کنکور هم تو زندگی من پیش بیاد؟ در حدی که آرزو کنم کاش کنکوری بودم؟! وای خدا نکنهههههه
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 25 آذر 1399 13:16
اینقدر از لحظه های قبل امتحان بدم میاد و برام زجرآوره که حد نداره. اصلا خود امتحان باگ سیستم آموزشیه به نظرم. ولی این تایم قبلش خیلی بدتر از خودشه. بخاطر همینم همیشه ترجیح میدم اون لحظه های آخر یا خواب باشم یا در حال خوندن. اینطوری زمان زودتر میگذره. شروع شو دیگه لعنتی. اه
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 24 آذر 1399 21:49
به شدت دلم میخواد یکی دو تا ظرف خورد کنم. یکیو گیر بیارم و هر چی از دهنم در میاد بارش کنم و بعدشم یکی دو نفرو بکشم. احتمالا بعد از این کارا یکم حالم بهتر میشه.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 21 آذر 1399 01:27
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 20 آذر 1399 19:38
So find your people and keep them close. Because when you're at your lowest, those people get you through.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 20 آذر 1399 00:24
زیاد گوه خوری های دیگرانو باور نکنید.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 17 آذر 1399 15:42
دارم وارد اون مودی میشم که از شدت استرس و علاقه نداشتن به کاری که دارم انجام میدم، همش ازش فرار میکنم و برای اینکه حواسمو پرت کنم به اینستا و وبلاگ خوندن پناه میبرم. حتی از دوستامم اینجور مواقع فرار میکنم چون حرفای اونا هم بهم استرس میده :/ امیدوارم زودتر از این مود بیام بیرون چون مجبورم کارامو انجام بدم و وقتی واسه...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 15 آذر 1399 18:26
چرا من همیشه این موقع سال دلم مسافرت میخواد؟!
-
از نیازمندی ها
شنبه 15 آذر 1399 09:40
من از بچگی زیاد اهل نگه داشتن حیوون خونگی نبودم. شاید کلا تو زندگیم یه مدت کوتاهی خرگوش داشتم. ولی الان یهو دلم خواست یه سگ کنارم میبود. مثلا الان که دارم به کارام میرسم میومد کنارم مینشست و بدن نرمشو به پاهام می مالید. یا وقتی خسته و ناامیدم همدیگه رو بغل میکردیم. به نظرم وجودش میتونست آرامش بخش باشه. خیلی خودخواهانه...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 14 آذر 1399 10:44
کاش امروز چشم که باز میکردم میدیدم تو یه کلبه جنگلی تو بغل یار خوابیدم. کاش هیچ دغدغه ای وجود نداشت و میتونستیم با خیال راحت کل روز رو همینطوری تو تخت بگذرونیم یا بریم واسه خودمون جنگلو زیر و رو کنیم و هی غافلگیر بشیم از قشنگیاش. کلبه و جنگل بخوره تو سرم. حتی یار کنارم نیست الان :((
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 11 آذر 1399 21:38
کارایی که این روزا می کنم: سر کلاس های آنلاین بی کیفیت دانشگاه میرم. زبان انگلیسی میخونم. زبان فرانسوی میخونم. با مقاله نویسی سر و کله میزنم که چون اولین تجربمه و دارم گام به گام یاد میگیرم و جلو میرم طبیعتا توش افتضاحم. یه کارگاه مکالمه انگلیسی برداشتم که فقط 4 جلسست. خیلی قوی و اینا نیست ولی اولین جلسشو رفتم و از...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 11 آذر 1399 21:06
شایان ذکر است که سیگار می خوام!
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 11 آذر 1399 21:06
چرا من 5 صبح از خواب بیدار نمیشم و تا 12 شب کار نمیکنم؟ واقعا چرا اینقد تنبلم؟ حتی حس میکنم دارم بی نظم هم میشم :/ از کسی که تازه ساعت 8 بیدار میشه چه انتظاری دارم واقعا؟! تازه بازم اینطوری نیست که بکوب تا شب به کارام برسم. چندساعتی رو هم هدر میدم. چرا من اینقد گشادم آخه؟؟ واقعا خاک..
-
برای او که جان من است..
جمعه 30 آبان 1399 00:42
بعضی آدما وارد خونه شما میشن، چند روزی رو کنارتون زندگی میکنن و بعد میرن. وقتی رفتن چیزایی از خودشون باقی میگذارن. مثل بوی عطرشون که تو خونه پیچیده، رد جای نشستنشون روی مبل، بالشت و پتوشون روی تخت کنار سرتون، هدیه هاشون، صداشون توی گوشتون و تصویر و حرکاتشون توی ذهنتون. امشب که رفتی همه اینا رو پشت سرت برای من جا...
-
دلتنگی همیشه هست..
یکشنبه 18 آبان 1399 10:45
صبح بیدار شدم و دیدم هوا ابریه. تو همون تخت چک کردم دیدم بله داره بارون میباره :) امروز یه روز وسط هفته بارونی تو پاییزه. یکی از اون روزایی که من بارونی و بوت هامو میپوشیدم و میرفتم زیر بارون که برسم به دانشگاه. می رسیدم ایستگاه اتوبوس و گاهی بچه ها هم بودن و با هم سوار میشدیم. تو روزای بارونی صندلی خالی پیدا کردن کار...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 15 آبان 1399 23:19
مثلا میبینه حوصله ندارم و دلم گرفته و نمیتونم فرانسوی بخونم، از راه دور سعی میکنه باهام همراهی کنه تا بتونم بخونم. خب من چطوری دوستش نداشته باشم؟
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 13 آبان 1399 09:32
سلام اولین صبح ۲۵ سالگی :)
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 11 آبان 1399 02:34
شب بی غم و غصه هم آرزوست..
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 11 آبان 1399 02:08
کاش درخت بودم و الان برگای زرد و نارنجی داشتم..
-
به سادگیِ تغییر کردن همکلاسی
سهشنبه 22 مهر 1399 18:34
پارسال تابستون که زبان فرانسه رو شروع کردم با یه کلاس تقریبا 10 نفره تو آموزشگاه بودم. به جز یه نفر، بقیه هیچی از این زبان نمیدونستیم و یکی دو جلسه اول همه پنیک کرده بودیم. یادمه قبل اینکه واسه کلاس ثبت نام کنم همش میترسیدم که اگه نتونم یاد بگیرم چی؟ اگه خیلی سخت باشه و من خنگ باشم چی؟ حتی تا چند جلسه اولم همین فکرا...
-
مشکل کجاست؟
یکشنبه 13 مهر 1399 01:04
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 11 مهر 1399 22:50
این روزا هم میگذرن. حداقلش اینه که وسط این آشفته بازار، ما ها همدیگه رو داریم :)
-
جدی جدی پاییز اومده!
دوشنبه 7 مهر 1399 10:59
خب امروز اولین بارون پاییزی هم از راه رسید. صبح بیدار شدم دیدم خونه چه تاریکه. رفتم دست و صورتمو شستم و اومدم دوباره دراز کشیدم. بعد چند دقیقه صدای شر شر بارونو شنیدم رفتم پنجره رو باز کردم دیدم وااای بارونهههه و هوا هم یکم سرد شده. اینقد ذوق کردم اون لحظه که دیدنی بود دیگه داره باورم میشه پاییز اومده. امیدوارم هوا...
-
معشوق
پنجشنبه 3 مهر 1399 21:35
فردا 4 مهره و دقیقا میشه 6 ماه که اومدی تو زندگیم. نمیدونی چه موهبتی هستی ولی من خوب حسش میکنم. بیشتر از هر وقت دیگه ای خوشحالم که چند سال پیش یه روزی از روزای داغون زندگیم تصمیم گرفتم وبلاگ داشته باشم و با دنیای وبلاگی آشنا شم. تو این چند سال آدمای مختلفی رو خوندم و حسای جالبی رو با نوشته هاشون تجربه کردم. ولی قطعا...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 31 شهریور 1399 13:52
پاییز داره میاد و اصلا باورکردنی نیست. دیشب که یهو ساعتو 1 ساعت عقب کشیدن تعجب کردم. یه دفعه دیدم ساعت یازدهه و داشتم با خودم فکر میکردم ولی همین چند دقیقه پیش نزدیک 12 بود. یعنی من اشتباه دیدم؟ پس چرا اینقد خسته ام؟ حتی یه لحظه هم به ذهنم خطور نکرد که ساعتا رو بخاطر اومدن پاییز تغییر دادن. وقتی فهمیدم، تازه یادم...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 26 شهریور 1399 23:46
ولی حقیقت اینه که هیچ راه خوبی برای خداحافظی وجود نداره...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 17 شهریور 1399 20:25
2-3 روز پیش گوشی مامان توش آب رفت و سوخت. خداروشکر. باعث شد از دست گوشی مسخرش خلاص شیم. حالا الان داره میره گوشی جدید بخره و فکر کنم از غروب تا حالا 7-8 باری به من یادآوری کرد که برم شامی ها رو سرخ کنم واسه شام. به نظرم بیش از حد ذهنش درگیر سرخ شدن شامی هاست. این خوبه یا بده؟ خب حداقل ذهنش تو این لحظه درگیر چیز ناراحت...