-
بندها پاره میشن
جمعه 22 اسفند 1399 22:03
یادمه چند ماه اولی که کرونا شیوع پیدا کرده بود و همه خونه نشین شده بودیم و منم یهو از دانشگاه و خونه دانشجوییم جدا شده بودم، هر بار که موقعیتی پیش میومد که برگردم شهر دانشگاهی، وقتی وارد شهر میشدم حس خاصی داشتم. وقتی وارد خونه دانشجوییم میشدم از ته دل حس میکردم دلم براش تنگ شده. همین حسو به دانشگاه هم داشتم. حتی وقتی...
-
صدایی از خاطرات دور
چهارشنبه 6 اسفند 1399 01:42
دارم از خواننده ای که شیوا ۱۲ سال پیش بهم معرفیش کرده بود، بعد از سال ها یه آهنگ گوش میدم. شیوا چند ماه پیش واسه همیشه از این زندگی رفت..
-
دل و دماغی نیست
سهشنبه 5 اسفند 1399 18:40
دلم رنگ میخواد طبیعت میخواد سفر میخواد دریا میخواد زندگیم خیلی وقته خاکستریه
-
پس مال من کجاست؟
یکشنبه 3 اسفند 1399 01:55
-
یکمم موفقیت
جمعه 1 اسفند 1399 19:21
یه استادی تو دانشگاهمون هست که خیلی دوست داشتنیه و زمینه تحقیقاتیشم به رشته من نزدیکه. چند ترم بود که دلم میخواست بتونم باهاش کار کنم و بعدا ازش ریکام بگیرم و همش فکر میکردم چطوری وارد یه گروهی با این استاد بشم. چند روز پیش دیدم واسه یه کار تحقیقاتی تحت نظر همین استاد به چند نفر نیاز دارن و گفتن رزومه بفرستین. من اصلا...
-
تهوع
پنجشنبه 30 بهمن 1399 02:01
دقیقا تو همین لحظه استرس از مغزم تا نوک پاهامو گرفته و تو دلم رخت میشورن و مثلا باید بخوابم! چطوری دقیقا؟ یکی اون سطل آشغالو بیاره لطفا.
-
عادت یا عذاب؟
چهارشنبه 29 بهمن 1399 12:28
من یه اخلاق افتضاح دارم و اونم اینه که وقتی مودم پایینه، همه رفتار های سالممو کنار میذارم. درواقع از اونجایی که حداقل تو دو سوم از روزای زندگیم مودم پایینه، نمیذارم به عادت تبدیل بشن از بس قطع و وصلشون میکنم. حالا دارم سعی میکنم حتی با مود پایین هم حفظشون کنم. رفتار های خیلی ساده ای هم هستن. یعنی اینطوری نیست که فکر...
-
مرگ
چهارشنبه 29 بهمن 1399 00:34
اگه بمیرم دلم برای یار، بابا و مامان و خواهرم، و یکی دوتا از دوستام تنگ میشه. اگه اینا رو نداشتم چقدر راحت میتونستم بمیرم. به نظرتون آدم موقع مرگش دلتنگی رو حس میکنه؟ یا مثلا بعد از مرگش وجود داره که بازم دلتنگی رو حس کنه؟ به نظرتون آدم بعد مرگش گریه هم میکنه؟ چقدر مبهمه همه چیز.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 28 بهمن 1399 17:37
دلم میخواد همین الان همینجا وسط هال بشینم مثل سگ گریه کنم
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 25 بهمن 1399 10:29
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 24 بهمن 1399 19:24
خب یکم رنگ و روی وبلاگو عوض کردم. خیلی تکراری شده بود. چقدر تنوع هدر های بلاگ اسکای کمه. یه هدر قشنگ از جنگل ندارن. ولی اینی که گذاشتمو دوست دارم. خوشحاله. حالا نه اینکه فکر کنین من هر روز خوشحالما، نه. ولی به رهای درونم نزدیکه :)
-
عنوان
جمعه 24 بهمن 1399 19:09
چرا من همیشه تو پیدا کردن عنوان واسه پست هام مشکل دارم؟! شما چطوری عنوان انتخاب میکنین آخه؟ من هر چی به ذهنم میرسه حس میکنم دم دستی ان یا نامربوط :/ شایدم پست هام دم دستی ان :( ناامید شدم :| خب من از چیزای عادی مینویسم. مطلب عمیق که نمیذارم. نصف پست هامم نالست :/ حالم از خودم بهم خورد. چرا اینجوری ام من؟؟؟ :|
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 24 بهمن 1399 18:53
هوا چند وقته اینجا کاملا بهاریه. هی من منتظرم دوباره سرد شه یکم شکل زمستون به خودش بگیره ولی انگار نه انگار. گلی که تو بالکن اتاقمه جوونه زده. اگه زمستون و اوج سرما اینه پس بهار و تابستونمون قراره چه شکلی باشه؟ واقعا حس میکنم یکی از گرم ترین زمستوناییه که دیدم :/ خلاصه که ما امسال از بهمن تا احتمالا اردیبهشت بهار...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 19 بهمن 1399 17:27
فرانسوی یه جوری سخته که آدم آرزو میکنه کاش همه دنیا انگلیسی صحبت میکردن. چطوری آلمانی و چینی یاد میگیرین ایها الناس؟!
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 18 بهمن 1399 01:32
یه حسی شبیه مچاله شدن دارم ولی از داخل. حس میکنم اندام های داخلیم دارن پوستمو میکشن داخل ولی پوستم مقاومت میکنه. در عین حال دلم میخواد منفجر شم. دلم میخواد همه چیز بریزه بیرون و برای همیشه تموم شه. همه چیزایی که به نحوی به من مربوط میشن تموم شن.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 18 بهمن 1399 01:19
کاش زندگی اینقدر سخت و پیچیده نبود.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 18 بهمن 1399 00:02
حالم از گوشیم بهم میخوره. از دیدن تصویرای تکراری اینستا و تلگرام و واتساپ. از تک تک قیافه های تکراری کانتکتام.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 17 بهمن 1399 22:35
میدونین یکی از بدترین چیزایی که بعد از بهم زدن یک رابطه عمیق اتفاق میفته چیه؟ اینکه مدت ها طول میکشه تا تنهایی طعم خوش سابقو پیدا کنه. حتی شاید هیچوقت مثل سابق نشه. این واسه کسی مثل من که عاشق تنهاییشه، میتونه رنج بزرگی باشه. اینکه همزمان هم یار زندگیمو از دست بدم و هم تنهایی لذت بخشمو. تازه این یکی از بدترین چیزاست!
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 17 بهمن 1399 21:16
و پناه به ماگ و چای و کربوهیدرات
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 17 بهمن 1399 21:05
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 17 بهمن 1399 20:54
2 هفته ای هست امتحانا تموم شده. منم هی میام اینجا رو باز میکنم ولی نوشتنم نمیاد. الانم به زور دارم مینویسم شاید فرجی شد. اینقد چیزای پراکنده تو ذهنمه که اصلا نمیدونم چطوری کنار هم بچینمشون که گیج کننده نباشن. در نتیجه رمزدار بنویسم بهتره فکر کنم. چیزای قشنگی هم نیستن. به چه درد میخورن اصلا؟
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 27 دی 1399 02:40
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 18 دی 1399 04:04
چه اعتراض کنیم چه نکنیم، میکشنمون چه آبان باشه چه دی... فرقی نمیکنه
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 17 دی 1399 16:52
یعنی از بس اینجا ناله کردم، دیگه روم نمیشه بازم ناله کنم ولی واقعا دوران امتحانات جز درس خوندن و ناله کردن چیزی به مغزم نمیرسه. معذورم! + تا یار پیشم بود، هوا هر روز آفتابی، از ۸ صبح نور میفتاد تو اتاق نمیتونستیم بخوابیم. ولی از وقتی یار رفته این آسمون نکبت یه سره ابریه. خدایی اگه ناله کردن نداره، پس چی داره؟ :/
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 16 دی 1399 03:23
وقتایی که غم زده ام یا استرس دارم، تو تخت سرمو میکنم تو اینستا و هر چیز چرتی که دم دستم بیاد میبینم، فقط برای اینکه یادم بره غم زده ام یا استرس دارم. من امشب یه غم زده ام که یکم استرسم داره. تا سرمو از اینستا میکشم بیرون یادم میفته یار پیشم نیست و دوباره برمیگردم تو اینستا. خوابمم میاد و صبحم باید زودتر بیدار شم درس...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 15 دی 1399 11:16
انقددددر دلم میخواست دیشب بیام اینجا چسناله کنم. به زووور جلوی خودمو گرفتم.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 15 دی 1399 11:13
خب دوباره یار رفت و تو این چار دیواری من موندم و حوضم.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 11 دی 1399 09:26
مشخصه یار اومده پیشم و کیفیت زندگیم از صفر به صد رسیده و درنتیجه دیگه غر نمیزنم؟
-
خسته ام
جمعه 5 دی 1399 01:29
نمیدونم چند وقته که اکثر شبای من یا چاشنی غم داره یا استرس ولی واقعا تا کی میشه اینطوری ادامه داد؟ روح و جسم یه آدم تا کجا کشش داره؟
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 3 دی 1399 07:16
واقعا من چطوری یه روزایی این ساعت از صبح تو سرویس دانشگاه نشسته بودم در حالی که الان حتی از تختم نمیتونم بیام بیرون؟!