-
حکایت منه
دوشنبه 1 آذر 1400 00:53
مار از پونه بدش میاد، جلوی خونش سبز میشه. + همیشه وقتی منتظر یه چیزی نیستی، اتفاق میفته.
-
ریه داغان
یکشنبه 30 آبان 1400 00:33
یعنی سرم میرسه به بالشت اینقد سرفه میکنم که یه وقتایی میترسم همسایه کناری بیاد دعوا راه بندازه که نمیذاری ما بخوابیم :/ در طول روزم سرفه میکنما ولی نمیدونم چرا موقع خواب شدید تر میشه. سردرد گرفتم اصلا -_-
-
چون که قیافم همین شکلیه الان
شنبه 29 آبان 1400 17:40
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 29 آبان 1400 01:03
من دارم دور و برم میبینم که دو طرف چه دروغایی تو رابطه به هم میگن. فکر کنم کلا دیگه کسی تحمل صداقتو نداره. اشتباه از منه انگار. مثل اینکه آدما دلشون میخواد دروغ بشنون و خوش باشن! تهش اونی که بهش انگ میخوره منم :)
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 29 آبان 1400 00:56
حقیقتا به نظرم مسئله بی اعتمادی بین پسرا، مسئله نگران کننده ایه. دیشب درست و منطقی باهاش حرف زدم و گفتم این رابطه همین جا تموم بشه بهتره. اینقد ناراحت شد پیامای آخرمو جواب نداد. امشب من بعد از یه روز و نصفی پاره شدن سر فرانسه، با دوستام رفتم خوش بگذرونم یکم. وسطش یهو زنگ زد بهم و وقتی فهمید کجام ناراحت شد! بعدش اومدم...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 28 آبان 1400 00:52
رابطه قشنگه ولی با آدمش. این بنده خدا خیلی آدم خوبیه و مطمئنا واسه خیلیا هم مناسبه ولی آدم زندگی من نبود. کلا ۲_۳ هفته بود آشنا شده بودیم. نمیدونم عجله کردم یا کارم درست بود که گفتم ادامه ندیم. اون حسی که باید داشته باشم رو نداشتم. نمیخواستم ناراحتش کنم و واقعا فکر نمیکردم واسه کات مقاومت کنه. خودش نمیدونه ولی من در...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 27 آبان 1400 16:35
یعنی من هر بار چیزی درمورد زایمان طبیعی میشنوم یا میخونم (نگاه که اصلا نمیتونم بکنم)، ۲حالت ممکنه برام پیش بیاد: یا از شدت ترس منقبض میشم، یا بازم از شدت ترس پاهام بی حس میشه. الان همه بدنم منقبضه. + من مطمئنم اگه خدایی باشه، مرده و از زنا هم متنفره.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 27 آبان 1400 16:12
فکر کنین تو اسمتون، ناز یا نازی وجود داشته باشه و برین آلمان زندگی کنین. چه شوووود. میخوام بگم اوضاع بدتر از اوضاع منم وجود داره اگه به اونی که اسمش نازیه پذیرش و ویزا دادن، به منم باید بدن خدایی. دیگه این اسلامیای تندرو فوقش با نازیا برابری کنن. بدتر که نیستن.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 27 آبان 1400 05:27
خب استرسم کم شد و یکم بدنم گرم شد. راستش واکنش مغزم واسم جالب بود. اولش واقعا کپ کردم. بعدش سریع دنبال راه حل گشتم. دیدم بدترین حالت چی میتونه باشه و کم کم مغزم جمع و جور شد و حالا آرومم نسبتا. همین چند روز پیش بود که حس کردم نسبت به چند سال اخیر، خیلی ضعیف شدم هم روحی هم جسمی. و فکر میکردم من که هنوز تو سختی نیفتادم...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 27 آبان 1400 04:39
بیاین به نکته مثبت ماجرا فکر کنیم: همه درد و غمام یادم رفته یعنی یه طوری الان ذهنم درگیر این شده که آیا ممکنه بخاطر اسمم! تا آخر عمر تو این خراب شده زندونی شم و همه رویاها و تلاشام به باد بره، که اصلا دیگه هیچ چیزی برام مهم نیست. فقط برام مهمه که این قضیه حل بشه و همه تمرکزم رو همینه فقط. بابا من دارم خودمو پاره میکنم...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 27 آبان 1400 04:23
باز خوبه از الان فهمیدم. فردا شروع میکنم پیگیری میکنم ببینم قضیه چقدر جدیه؟ تهش اینه اسممو تو شناسنامه و همه مدارکم تغییر بدم دیگه. قطعا اگه مشکل ساز باشه تغییر میدم. اه چرا صبح نمیشه؟ از استرس همه بدنم یخ کرده. خواب به چشمام نمیاد -_-
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 27 آبان 1400 03:59
دارم چک میکنم ببینم میشه دیکته اسمو تو پاسپورت تغییر داد؟ انگار نمیشه. هر دیکته ای که بار اول باهاش پاسپورت گرفتی دیگه تا آخر همونه مگه اینکه بری کلا اسمتو تو شناسنامه عوض کنی. این چه قانون مسخره ایه؟ واقعا خواب از چشمای من گرفته شد الان.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 27 آبان 1400 03:44
شاید باورتون نشه ولی من همین الان فهمیدم بخاطر اسمم (اسم واقعیم) ممکنه بهم پذیرش و ویزا ندن :|||||| اسم من وقتی به انگلیسی نوشته میشه شبیه یکی از شخصیت های تندروی سیاسی میشه و من اصلاااا تا حالا به این موضوع دقت نکرده بودم. واقعا فکر نمیکردم صرفا از روی اسم آدمو ریجکت کنن. وات د فاک؟ حالا من کلا باید ایمیلم و...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 27 آبان 1400 02:41
واقعا اینکه هیچکدوم از اطرافیانم فضای فکری منو درک نمیکنن علتش چیه؟ فکر نمیکنم اونقدرا هم افکار من عجیب باشه :|
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 26 آبان 1400 23:09
وقتی هیچی جواب نمیده، از خونه خارج شین
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 26 آبان 1400 20:49
واقعیتش اینه که سیگار دیگه جوابگو نیست. نمیدونم چرا بدنم پس میزنه -_-
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 24 آبان 1400 22:48
من اصلا اون آدم با حوصله و مهربون قبلی نیستم. حداقل حالا حالا ها نمیخوام باشم. تا وقتی که یکی بیاد که مطمئن باشم لیاقت داره. با اینکه این جدیده آدم خوب و مناسبیه ولی آستانه تحمل من به شدت پایین اومده و با کوچیکترین رفتار مشکوکی، شدیدا واکنش نشون میدم. درنتیجه به یه ورمی عزیزم :)
-
خلاف مسیر جریان آب یا هم رنگ جماعت؟
دوشنبه 24 آبان 1400 20:43
یکی از دوستام یکی دو روز پیش تو پیجش استوری گذاشت و پرسید اگه ازدواج کردین، آیا از ازدواجتون راضی هستین؟ خوبی و بدیشو بگین. پیجش 8-9 هزار نفری فالوئر داره. با خوندن جوابا وحشت کردم واقعا. من در مجموع موافق ازدواج نیستم و به نظرم جواب نمیده بخصوص تو زندگی های امروزی ولی بازم این حجم از نارضایتی منو ترسوند. از کسی که...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 24 آبان 1400 18:41
یعنی این سگایی که من تو اینستا میبینم، باور کنین دلم میخواد جای اینا باشم. اونطوری خوشبخت ترم قطعا D:
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 24 آبان 1400 17:52
میتونم همین الان از شدت خستگی دریده بشم :/
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 24 آبان 1400 14:15
چند وقت پیش بابا به شوخی بهم گفت: من نمیدونم از دست تو چی کار کنم (منظورش بلند پروازی هام بود). من در جوابش جدی گفتم: خودمم یه وقتایی نمیدونم از دست خودم چی کار کنم. واقعا چرا من نمیتونم بشینم سر جام؟ یکم زندگی آروم داشته باشم. حتما باید یه کار و استرسی واسه خودم درست کنم. بعد آدم مضطربی هم هستم. تازه الان خیلی شل تر...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 24 آبان 1400 11:58
چطور یه آدم میتونه تو تکست و تماس اینقد خوب باشه ولی تو دیت به دل نشینه؟ فکر کنم دیت اولمون خیلی یهویی و بی برنامه بود.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 24 آبان 1400 02:30
حقیقتا امروز از صبحش تا همین چند ساعت پیش که اومدم پیش دوستم، روز پر استرس و پر فشاری بود. پام رسید به خونه دوستم اینقد سیگار کشیدم تا مغزم از حالت قفل و پنیک شده دراومد. الانم دلم قرص خواب آور میخواد و یه خواب طولانی بی دغدغه. ولی نه قرصشو دارم و نه وقت یه خواب طولانی :((( برای اولین بار با رضایت خاطر برای خواب موندم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 23 آبان 1400 23:00
چقدر بده بری دیت، طرف از تو خیلی خوشش بیاد ولی خودش به دل تو نشینه. حالا من چطوری به این بنده خدا بگم حال نکردم؟ کاش اینقد واکنش خوب نشون نمیداد -_-
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 22 آبان 1400 21:18
مشاور خوب گلی ست از گل های بهشت :))
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 20 آبان 1400 11:14
من یه مشکلی پیدا کردم به اسم گذر سریع زمان. اصلا نمیفهمم چطوری روزام میگذره؟ کی روز میشه؟ کی شب میشه؟ به شکل مداوم یه حس دوندگی دارم. با اینکه نگاه میکنم میبینم کار زیادیم نکردم در نهایت :/
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 20 آبان 1400 00:48
چقدر بعضی اوقات دروغ گفتن سخته :| اصلا معذبم الان -_-
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 18 آبان 1400 00:54
یعنی دوستام یه جوری حسودی میکنن که اگه یکی رو بوسیدم باید بقیه رو هم ببوسم. الان یکی یکی دارن استوریمو ریپلای میکنن فحش میدن. خیلی دوسشون دارم خدایی
-
درد دل
دوشنبه 17 آبان 1400 10:09
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 16 آبان 1400 18:47
اینقد کار گوشیم طولانی شد و مجبور شدم هی به موبایل فروشی زنگ بزنم و برم و بیام که امروز موقع ثبت شمارم تو سیستم، مثل اینکه جناب فروشنده شمارمو تو گوشی خودشونم ثبت کردن! بالاخره گوشیمو گرفتم و اومدم خونه دیدم تل پیام داده که راضی هستین و فلان؟ واقعیتش پسره هم خوش قیافست هم خوش هیکل و ورزشکار ولی متاسفانه خوش مغز نیست....