گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

چه قشنگ :)

بچه ها چنان دارن تلاش میکنن برنامشونو جور کنن که تو تولدم باشن که حقیقتا برام قابل باور نیست. یکی داره بلیطشو جابجا میکنه، یکی میخواد با مسئول کارآموزیش صحبت کنه که غیبت کنه، یکی حتی داره تولد دوست پسرشو جابجا میکنه و... خلاصه که تلاششون برام دوست داشتنیه. اونم از طرف آدمایی که وااااقعا ازشون انتظاری نداشتم (البته به جز 3تا دوست صمیمی ترم) و فکر میکردم براشون فرق چندانی نمیکنه. حتی حس میکردم یکی از پسرا خیلی با ما حال نمیکنه ولی الان میبینم بنده خدا خیلی داره سعی میکنه بیاد. یه جوری دوست دارن بیان که اصلا دیگه دلم نمیاد بدون اینا تولد بگیرم

امیدواااارم برنامه هممون اوکی شه و دور هم خوش باشیم خاطره بشه. سال آخریه که با این بچه ها هستم و دوست دارم واقعا تولدم کنارشون به یاد موندنی شه :)))

از دیروز تا امروز ظهر مغزم سر فرانسه به فاک رفت. امروز غروبم سر پیدا کردن کافه واسه تولد. این شهر پر از کافه ست ولی اون چیزی که من میخوام پیدا نمیشه. فکر کنم آخرشم تو یکی از کافه های همیشگی بگیرم.

۲ روز پیش ۲تا گارد واسه گوشی سفارش دادم. یکی ساده تر ولی سیف تر واسه استفاده روزمره، یکیم فانتزی واسه جاهای خاص. الان هیچ گاردی نداره خیلی ناجوره، خیلیم گوشی سُریه. اصلا تو دست نمیمونه.

الان دیدم یکی از گاردا پست شده. ذوق دارم زودتر برسه دستم. به پیج اون یکی گارده هم این موقع شب پیام دادم که ارسال کردین؟ خیلی بد موقعست ولی دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم. وای کاش هر دوشون زودی برسن

دنیای بچه ها

امروز رفتیم مدرسه واسه آموزش به دانش آموزا. من و دوستم رفتیم سر کلاس بچه های پایه شیشم. چون روستا بود و جمعیت دانش آموزا کم بود، کلاسشون مختلط بود. اگه بدونین پسراشون چه آتیش پاره هایی بودن. ولی همشون خیلی دوست داشتنی بودن. کاش هر روز بریم مدارس. کاش اصلا من معلم اینا بودم. اتفاقا معلمشونم یه دختر جوون بود هم سن و سالای خودمون. هیچوقت فکر نمیکردم از پسر بچه های شیطون خوشم بیاد. در واقع وقتی میان خونمون مهمونی دلم میخواد کتکشون بزنم ولی تو مدرسه خیلی گوگولی بودن. کار کردن با بچه ها خیلی قشنگ تر از کار کردن با بزرگسالاست. اینو وقتی همون هفته اول کیس بچه ویزیت کردم فهمیدم. بچه ها بیشتر پذیرای حرف ها هستن. واقعا دلشون میخواد بدونن و چیزای غیر علمی تو ذهنشون نیست و درنیتجه قانع کردنشون راحت تره. کلا تصورم از کار کردن با بچه ها تغییر کرده. بچه ها حس زندگی دارن. هنوز ناامید نشدن. هنوز اونقد سختی نکشیدن (البته نه همشون). خیلی راحت تر میشه دوستشون داشت. واقعا دلم میخواست بیشتر بینشون میموندم و باهاشون هم صحبت میشدم. یه عکس یادگاری قشنگم باهاشون گرفتیم :))) دلم براشون تنگ میشه! دلم برای دوران ابتدایی خودمم تنگ شده :(

یکم بفهمین چی به دهنتون میارین. حالا یکی دوستتونه و نمیخواد دلتونو بشکنه رعایت میکنه، دلیل نمیشه شما زیاده روی کنین. چون در نهایت آدم مجبور میشه برینه بهتون :)