گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

دیگه ببینین چقدر از نظر حرکتی پیشرفت کردم که کلاس زبانمم پیاده میرم و برمیگردم

حالا فکر نکنین کلاسش اون سر شهره ها. کلا 20 دقیقه پیاده راهه ولی همینم قبلا اسنپ میگرفتم. اما تایمش یه جوریه که سخت ماشین پیدا میشه. دیگه گفتم گشادی رو کنار بذارم و به جای اینکه هر بار درگیر ماشین گیر آوردن باشم، از خودم مایه بذارم یکم. ایشالله که همینطوری بتونم به گشادیم غلبه کرده و ادامه بدم

نمیدونم چرا جدیدا اینقد خواب تجاوز میبینم!

هنوز صدای نکرش تو گوشمه. اه

حوصلم سر رفتهههههههه

این چه وضعشه دیگه؟!

خاک تو سرم. خیلی بد عادت شدم -_-

دلم گرمه :)

براتون رفیقی رو آرزو میکنم که اونقدر خوب شما رو بشناسه که بدونه چی بهتون هدیه بده که هم از ذوق بمیرین هم دلتون گرم بشه.

اونی که بالاخره بعد از 2 سال دوباره رفته باشگاه کیه؟

یکی دو هفته گشتم تا این باشگاه اوکی شد. البته میشد از هفته پیش برم ولی دوستمم میخواست باهام بیاد و کلاسی رو که میخواست این باشگاه نداشت و دنبال یه جایی بودیم که 2تامون باهاش اوکی باشیم که در نهایت پیدا نشد و دیگه من امروز شروع کردم.

سعی کردم نزدیک ترین جای ممکن که ازش خوشمم بیاد رو انتخاب کنم. پیاده 10 دقیقه هم راه نیست. میخواستم رفت و آمد راحت باشه که کمتر تنبلیم بیاد البته یکی نزدیک ترم بود ولی فضاش دپرس کننده بود نرفتم.

خلاصه که الان عضلات پام از مغزم دستور نمیگیره و به شیوه کج و کوله خودش راه میره. خدا به داد فردا صبح برسه



+ از همین الان خوابم میاد. منتظرم یکم دیرتر بشه بپرم تو تخت D: