گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

از یه جایی به بعد من خیلیا رو به یه ورم گرفتم، خیلیا رو از زندگیم حذف کردم و از اونایی که مناسب زندگی من نبودن ولی کاملا هم قابل حذف نبودن، فاصله گرفتم. یه گوشه این دنیا با آدمایی که خودم انتخابشون کردم زندگیمو میکنم و کاریم به کار کسی ندارم. ولی بازم وقتایی میرسه که با همه پوست کلفتیم دلم میشکنه و بدون اینکه بخوام اشکم درمیاد. گرچه جلوی اون شخص نشون نمیدم دلم شکسته ولی تو خلوت خودم خیلی دلگیر میشم. این آدما هم نه از سر بدجنسی، که از سر ندونستن این کارو میکنن. شاید اگه بدونن بیشتر مراقب حرفاشون باشن ولی من نمیخوام نقطه ضعف نشون بدم. یادمه مشاورم همون جلسات اول مشاوره میگفت تو هنوزم میخوای جلوی بعضی از آدمای زندگیت دختر قوی داستان باشی. نیاز نیست اینطور باشی. آیا به نظرتون من به حرفش گوش کردم؟ خیر

و اینطوریه که یه روزی مثل امروز یه گوشه آروم اشکامو ریختم و حتی با خودمم راحت نبودم موقع گریه کردن و سعی کردم زود جمعش کنم. بعدشم رفتم پیش بقیه و همه چی عادی پیش رفت.

واسطه امر خیر، این وظیفه خطیر الهی

یه چند نفر تو اطرافیان داریم که عمیقا میخوان من ازدواج کنم

هر چند وقت یه بار یکیشون پیام میده که فلانی داره مهاجرت میکنه میخواد ازدواج کنه بره (میدونن منم میخوام مهاجرت کنم)، اون یکی موقعیتش فلان جوره دنبال زن میگرده. رها میخواد آشنا بشن؟

حالا این دفعه مامان سریع برداشته گفته رها فعلا وقت داره میخواد با حوصله کاراشو پیش ببره. بهش میگم مامان لااقل یکم اطلاعات میگرفتی سرگرم شیم، بعد نه میگفتی. چرا زارت رد کردی؟

واسطه هم گفت پس رها کلا نمیخواد ازدواج کنه. فکر کنم دیگه مورد معرفی نکنه بهمون. حالا بدون خواستگار چی کار کنم؟



+ پسره داره میره آلمان، بعد اینطوری سنتی دنبال همسره. خب یه جوریه دیگه. عرضه نداشتی خودت با یکی آشنا شی؟

دیدم موهامو که دلم نمیاد کوتاه کنم، رفتم ناخنامو از ته گرفتم. خلاصه باید یه چیزی رو کوتاه میکردم

حالا جدی بخاطر تمیز کردن خونه ناخنام داغون شده بود. این خانوما چطوری میرن ناخن میکارن و باهاش کارای خونه رو هم میکنن؟!

باز من ویرم گرفته موهامو کوتاه کنم. ولی خدایی دلم نمیاد. رنگش خوشگله ولی موی کوتاه سکسی تره. چه غلطی کنم؟

خب همونطور که قبلا هم گفته بودم من از اون مدل دخترای کدبانو و خونه دار نیستم. برنامه ای هم ندارم در آینده چنین زنی باشم. در همین راستا بنده تقریبا ماه به ماه خونه رو تمیز میکنم. یعنی صبر میکنم قشششنگ همه جا کثیف بشه، بعد یه روزی مثل امروز میفتم به جون خونه و همه جا رو میسابم. از آشپزخونه بگیر تا هال و اتاق خوابا و سرویس بهداشتیا. درنهایت هم میرم حموم خودمو میسابم

حالا فرق این دفعه با دفعات قبلی چی بود؟ اینکه انرژی بیشتری داشتم و دیرتر خسته شدم. و اینکه همیشه از شدت سابیدن اینور و اونور، عضلات دستم بعد یکم کار کردن میگرفت ولی امروز اینطور نشد. فکر کنم در کل بخاطر این یه هفته و نصفی ورزش کردنه. دردا رو موقع ورزش کشیدم

درمورد تمیز کردن خونه فقط این یه قانونو دارم که اگه قراره برای یه مدت طولانی از خونه برم، قبلش اگه جایی کثیفه، تمیزش کنم. چون از اینکه وقتی برمیگردم با یه خونه کثیف روبرو بشم واقعا بدم میاد. میخوره تو ذوقم. 

الان خونه از حالت کدر به براق تغییر وضعیت داده و من یه عدد لِه خوشحالم که با خیال راحت میخوابم که فردا راهی خونه خونوادگی بشم. میرم اونجایی که چشمایی منتظر منن