گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

خب بالاخره امروز بعد از ۲ بار ایراد گرفتن، استاد گرامی با یک عبارت "درود بر شما" پروژمو قبول کرد و منو از استرس رهانید. و این گونه شد که در جهت حال دادن به خودم، غروب پا شدم رفتم خرید. یه ذررره از لیست خریدی که داشتم کم شد. حالا فردا هم دوباره میرم قسمت لذت بخش کادو خریدن برای خواهرم و دوست صمیمیم که هر دوشون دی ماهی ان، شروع شده و ذوق دارم

دیگه شبم نشستیم به بهانه یلدا هر چی دم دستمون بود خوردیم یلدای آروم و قشنگی بود. همین که استرس نداشتم و تنها نبودم و میتونستم با خیال راحت کنار خونوادم بشینم برام خیلی ارزش داشت. الانم یه دو خط کتاب میخونیم و میگیریم میخوابیم که فردا روز دیگریست.

از قیشنگیات

«ما قیلَ بِالأعیُن لایُنسی.»

آنچه با چشم‌ها گفته شده فراموش نمی‌شود.

حال ندارم از دوستم بپرسم اینجا رو میخونه یا نه. چون از ۳ حالت خارج نیست. اولیش اینه که واقعا اینجا رو نمیخونه و از اینکه بهش شک کردم ناراحت میشه و باید نازشو بکشم و عذرخواهی کنم. دومیش اینه که اینجا رو میخونه ولی روش نمیشه بهم بگه و کتمان میکنه و بازم من یه چیزی بدهکار میشم. سومیشم اینه که صادقانه میگه این کارو کرده. درسته که از چشمم میفته ولی حداقل صداقتش واسم باارزشه. من اگه خودم بودم این راهو انتخاب میکردم.

ولی خب همین الانشم ناخواسته نمیتونم خیلی باهاش گرم بگیرم و خودشم متوجه شده. حس میکنم نمیتونم مثل سابق بهش اعتماد کنم.

اگه اینجا رو میخونی، بدون اینکه من ازت بپرسم خودت بیا بگو لطفا. اینطوری واقعا بهتره.

یه حسی بهم میگه دوستم اینجا رو میخونه. اصلا حس قشنگی نیست و امیدوارم واقعی نباشه. اگه اینطوری باشه همه اعتمادم بهش میشکنه و خب طبیعتا از زندگی من حذف میشه.

اگه میخونی که خودت وجدان به خرج بده و به حریم شخصیم احترام بذار :)

از یه جایی به بعد من خیلیا رو به یه ورم گرفتم، خیلیا رو از زندگیم حذف کردم و از اونایی که مناسب زندگی من نبودن ولی کاملا هم قابل حذف نبودن، فاصله گرفتم. یه گوشه این دنیا با آدمایی که خودم انتخابشون کردم زندگیمو میکنم و کاریم به کار کسی ندارم. ولی بازم وقتایی میرسه که با همه پوست کلفتیم دلم میشکنه و بدون اینکه بخوام اشکم درمیاد. گرچه جلوی اون شخص نشون نمیدم دلم شکسته ولی تو خلوت خودم خیلی دلگیر میشم. این آدما هم نه از سر بدجنسی، که از سر ندونستن این کارو میکنن. شاید اگه بدونن بیشتر مراقب حرفاشون باشن ولی من نمیخوام نقطه ضعف نشون بدم. یادمه مشاورم همون جلسات اول مشاوره میگفت تو هنوزم میخوای جلوی بعضی از آدمای زندگیت دختر قوی داستان باشی. نیاز نیست اینطور باشی. آیا به نظرتون من به حرفش گوش کردم؟ خیر

و اینطوریه که یه روزی مثل امروز یه گوشه آروم اشکامو ریختم و حتی با خودمم راحت نبودم موقع گریه کردن و سعی کردم زود جمعش کنم. بعدشم رفتم پیش بقیه و همه چی عادی پیش رفت.