الان اومدم تو تراس بشینم دیدم بارون اومده. چنان هوای دلبریییی شده که نگو
اگه گفتین الان چی میچسبه؟ علاوه بر مسائل خاک بر سری و آغوش یار و این صوبتا که وقاحت داره واقعا و واسه ما سینگلا نیست
، دیدن سریال با همراهی نوشیدنی گرم تو این تراس بدجور کیف میده :)))
فردا برمیگردم خونه خودم. اگه بخاطر کلاس ورزشم نبود عمرا نمیرفتم. اصلا دلم نمیخواد برگردم و از الان دلم گرفته.
کاش آدم میتونست بفهمه کی وبلاگشو میخونه. اینو از سر فوضولی نمیگم. به خاطر این میگم که دلم میخواد باهاتون آشنا شم، حرف بزنم، اگه جور شدیم از پشت همین پنجره وبلاگ ارتباط قشنگی داشته باشیم. اینطوری دلم بیشتر به اینجا گرم میشد. مثلا یکی الان مثل من بیداره و یکم پیش وبلاگو چک کرده. کاش چیزی بگین. گاهی فکر میکنم شاید من اشتباه میکنم یا آمار وبلاگ غلطه و جز ۲_۳ نفری که میشناسم، کس دیگه ای اینجا رو نمیخونه. نمیدونم چند نفرین ولی بودن تک تکتون باعث دلگرمیه. حتی اگه ساکتین. میدونم احتمالا خاموش میمونین ولی اگه چیزی میگفتین خیلیم بهتر میشد :)
یعنی دلم میخواد غر بزنماااا.
نمیدونم چرا همیشه حس میکنم تفریح ندارم تو زندگیم. حالا واقعا هم تفریحاتم کمه ولی یکم این ترم بهتر بوده اوضام. نباید همچنان اینقد احساس کمبود تفریح بکنم. مثلا دلم میخواد با خیال رااااحت چندین ماه تفریح کنم. نه اینکه یه روز خوش بگذره و برررره تا یه مدت طولانی. اینطوری به جونم نمیچسبه. آرزوی چند ماه خوش گذرونی رو هم باید با خودم به گور ببرم وسط این زندگی شلوغ که هر کاری تموم شد باید واسه کار بعدی برنامه ریزی کنی. یا شاید در بهترین حالت تو 60 سالگی بهش برسم. البته اگه قبلش نمرده باشم. تازه تو 60 سالگی که حال 25 سالگی رو به آدم نمیده :( من الان به این تفریحات نیاز دارم نه اون موقع. چرا هیچوقت هیچی تو زمان مناسبش واسه آدم اتفاق نمیفته؟
+ راستی جدیدا به مرگ که فکر میکنم میبینم به اندازه قبل میل به مردن ندارم. امیدوارم و حالم بهتره. استرسامو بهتر دارم کنترل میکنم با اینکه واقعا سخته. ولی لااقل مثل قبل منو از پا نمیندازن. کمترم غر میزنم. سعی میکنم بیشتر عمل کنم. همینا باعث میشن دلم بخواد زندگی کنم :)
++ تفریح کردنو جدی بگیرین و در حد تعادل تو زندگیتون داشته باشینش. اگه مثل من کمال گرا هستین احتمالا هیچوقت جزو برنامه هاتون نبوده. ولی مشاورم میگه تفریح یکی از اجزای مهم زندگیه که باید به اندازه بقیه چیزا بهش اهمیت داده بشه. وگرنه بالاخره یه جایی گند کار درمیاد. مثلا تو تعریف من از آدم موفق هیچوقت تفریح وجود نداشت و حتی هنوزم تو ناخودآگاهم وجود نداره و بدون در نظر گرفتن استراحت، واسه کارام برنامه میریزم. در حالی که آدم موفق اونیه که همه جنبه های زندگی رو در حد تعادل حفظ کنه.
+++ یه دامپزشکی رو تو اینستا دنبال میکنم. اولا این آدمو که میبینم عمیقا دلم میخواد حیوون خونگی داشته باشم. از بسسس که عاشق حیووناست و باهاشون باحال رفتار میکنه. واقعا عاشق شغلشه که تو این زمینه هم بهش غبطه میخورم. اینکه عاشق شغلت باشی خیلی قشنگه و خیلی هم کم پیش میاد. حالا اینا به کنار. الان جمع کرده اومده شهر دانشگاهی من، تو یه روستا نزدیک جنگل خونه گرفته و میخواد یه ماه بمونه فقط استراحت کنه و از طبیعت لذت ببره. این چنین تفریحی آرزوست.
++++ پام برسه خونه خودم یه برنامه جنگل با بچه ها میریزم D: