گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

میدونین کجا حال کردم؟ اونجا که وقتی به استاد گفتم تو چه سطحی ام ابروهاش از تعجب بالا رفت. اون لحظه که یه چیزی گفت که منو گیر بندازه و انتظار نداشت چنین چیزی ازم بشنوه :))))

این استاد اصلا به دانشجوهاش رو نمیده و یه وقتایی هم خیلی  خودشو چس میکنه ولی خب چی کار کنم که به دردم میخوره

عیب من اینه که خودمو دست کم میگیرم و کارای مفیدی که تا الان کردم و دارم ادامه میدم به چشمم نمیان. مشاورم دیروز داشت همین کارا رو بهم یادآوری میکرد. وقتی از خودم میپرسید چه کارایی تا اینجای زندگیت کردی، چیز خاصی به ذهنم نمیرسید. بعد که خودش کارامو بهم میگفت، با خودم میگفتم عه راست میگه ها. من چرا اینا رو نمیبینم؟! خلاصه که از این ور بوم افتادم مثل اینکه.

بعد اینکه کله صبح پا شدی رفتی دانشگاه که درمورد توصیه نامه از استادت اوکی بگیری، چی کار میکنی؟ بدو بدو برمیگردی خونه آماده میشی میری جنگل دنبال برف بگردی




+ خیالم از بد قلق ترین استادم راحت شد :)

+ دعا کنین برف پیدا کنیم.

من بلال میخوام. من دقیقا در ساعت 1:32 نیمه شب بلال میخوام.

من یه برگم توی این باد

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

امروز از اون روزایی بود که به جونم چسبید. صبح تا ظهر که پای فرانسه بودم و بعدش رفتم کلاس و برگشتم خونه. ولی غروبش.. عااالی گذشت. با ۲تا از دوستام تصمیم گرفتیم غروب بریم تئاتر. همیشه حس میکردم خیلی با تئاتر حال میکنم ولی نمیدونم چرا هیچوقت تا امروز نرفته بودم. یکی دو باری گفتم برم ولی امان از گشادی که نمیذاره اتفاقای قشنگ بیفتن. دیگه این دفعه با اینکه روزای قبلش سرم شلوغ بود، ولی پشت گوش ننداختم و گفتم جمعه غروب باید به تئاتر و تفریح بگذره و برنامه ریزی کردم. خلاصه که با بچه ها هماهنگ کردم. یکی از دوستام که اصلا خودش پیشنهاد داده بود و پایه بود بریم. یکی دیگه اما پسره و بنده خدا از بس فاز ورزشکاری و اینا داره گفتم عمرا اگه بیاد. ولی چون از قبل بهم گفته بود برنامه ای ریختین به منم خبر بدین، دیگه بهش گفتم و در کمال تعجب اونم دوست داشت بریم! فکر کنم تصور من از ورزشکارا یکم غلطه خلاصه که واسه بعد کلاسم هماهنگ کردم بریم یه دوری بزنیم تا قبل تئاتر. اون یکی دوستم گفت واسه تئاتر هست ولی زودتر از اون نمیتونه بیاد. دیگه موندیم ما ۲تا. رفتیم یه ساعتی چرخیدیم و یکم حال و هوا عوض کردیم و بعدش رفتیم دنبال سومی و دیگه تئاتر. با اینکه اولین تجربه من بود ولی نمایشش فوق العاده بود. چند بار در طول نمایش مو به تنم سیخ شد و اگه ریمل نداشتم قطعا تو چندتا سکانسش گریه میکردم. تجربه شد که تئاترای بعدی ریمل نزنم تقریبا ۲ ساعتی طول کشید و روحم تازه شد واقعا. اومدیم بیرون هممون یه حالی بودیم اصلا D: و اونجا فهمیدم هممون بار اولمون بود تئاتر میومدیم تا الان داشتیم چی کار میکردیم واقعا؟ دیگه بعدش گفتیم بریم شام بخوریم که بازم اون دوستم دیرش میشد باید میرفت. اونو رسوندیم و رفتیم شام خوردیم و باز حرف زدیم و حرف زدیم و حرف زدیم تا درنهایت دیدیم دیگه باید جمع کنیم بریم خونه هامون. خلاصه که نیم ساعت پیش رسیدم خونه و دارم امروزو مرور میکنم. نمایشش فردا هم اجرا میشه. هی گوشه ذهنم هست که باز برم ببینمش. نمیدونم برای بار دوم میتونه لذت بار اولو داشته باشه یا نه ولی اگه برم قطعا ریمل نمیزنم

یه چیز قشنگ دیگه ای که این وسط پیش اومد این بود که من تجربه اولم بود با یه پسر ۲تایی کاملا دوستانه و بدون قصد دیگه ای بیرون میرفتم. ۲تایی رفتیم دور زدیم، رفتیم پارک، رفتیم شام خوردیم و گپ و گفت کردیم. تجربه خوبی بود. چقدر حیف که اینقد دیر چنین رفیقی پیدا کردم. سبک زندگی من تو ایران خیلی چیزا رو ازم گرفت. یکیش همین رفاقت سالم و صمیمی با جنس مخالف بود (رفت و آمد با اکیپ های مختلط داشتم ولی ۲ نفره اینجوری نه).دوستی با هر جنسیتی جنبه های جالب خودشو داره. مکالمه های خاص خودش اتفاق میفته. موضوعاتو از نگاه جنسیت دیگه ای میبینی و نگاه خودت گستره تر میشه. خلاصه که به تکامل آدم کمک میکنه. کلا روز مفیدی بود :))