گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

دوستم پیام داده از عکس پروفایلم تعریف کرده. بعدش هر سوالی ازش میپرسم از احوالپرسی و چی کار میکنی و اینا همچنان در جواب فقط قربون صدقه میره :/ 

در جواب "چی کار میکنی؟" میگن فدات بشم من (با ایموجی چشم قلبی) ؟!



+ فکر کنم چته.

دوستانی دارم بهتر از برگ درخت :)

گاهی اگه دهنمو وا کنم و حرف بزنم اتفاقای خوبی میفته. مشکل اینه من ۹۵٪ درصد اوقات دهنمو وا نمیکنم.

دور باطل

امشب از اون شباست. از اون شبا که همه چی از توان تحمل من فرا تر رفته. حال امروز و امشبم منو یاد تابستون میندازه. اون ۲_۳ ماه کوفتی. به هیچ وجه نمیخوام تکرار شه و حتی از تصورش میترسم. نمیخوام دوباره بیفتم تو اون ورطه.

این وسط همزمان از کس دیگه ای هم دارم حمایت میکنم. پیاماشو میخونم به بعضی چیزاش غبطه میخورم. با اینکه میدونم شرایطش از من واقعا بدتره ولی در عین حال چیزایی داره که ای کاش منم داشتم. چیزایی که اصلا از ۲تا شخصیت متفاوت میاد و بعید میدونم برای من هیچوقت شدنی باشه.

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

چه حباب شکننده ایه آرامش!