گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

کاش فک و فامیل دست از سر من بردارن و اینقد زنگ نزنن -_-

دوستام ایران امروز دارن میرن سفر، من اینجا از استرس یه حساب بانکی ساده دارم میمیرم. دلم میخواد بشینم گریه کنم :/

واقعا دلم برای راحتی سیستم بانکی ایران تنگ شده.

بیشتر از یه ماهه که اینجام و هنوز مشکل حساب بانکیم حل نشده. کونم داره پاره میشه واقعا. 

بالاخره دوستای ایرانی دلبخواهمو پیدا کردم. بعد 1 ماه تنهایی واااقعا حس خوبی داشت. هممون خیلی خوشحالیم همدیگه رو پیدا کردیم. 5 نفریم، 4تا دختر و یه پسر. از جمعه که این بچه ها رو پیدا کردم و یه اکیپ شدیم رنگ و روی زندگیم تغییر کرده. چقدررر دوست و رفیق داشتن تو کیفیت زندگی تاثیرگذاره. اصلا نفهمیدم این 3 روز چطوری گذشت و الان که تو اتاقم تنهام حس میکنم چقدر سکوت عمیقی برقراره و تعجب میکنم که من تو این 1 ماه چطوری این سکوتو تحمل کردم. در حالی که قبل از این اصلا در این حد به چشمم نمیومد. حتی در مجموع از اینکه ساختمون ساکتیه و میشه تمرکز کرد راضی بودم. ولی الان حس میکنم دیگه زیادی ساکته

و دیشب برای اولین بار تو زندگیم ساعت 4 صبح تو خیابون داشتم پیاده میرفتم بدون اینکه حس کنم نیازه مردی همراهم باشه تا امنیت داشته باشم. اصلا تا حالا تو زندگیم 4 صبح پیاده تو خیابون نبودم. واقعیتش انتظار داشتم این موقع صبح فقط آدمای مست و پاتیل تو خیابون ببینم. خودمم داشتم با دوستم از دیسکوتک برمیگشتم. ولی هیچکی تو خیابون مست نبود. بعضیا که داشتن دوچرخه سواری میکردن!! 4 صبح تو اون سرما!! خلاصه به عنوان زنی که تو ایران برای اکثر تجربه های جالب و هیجان انگیزش به حضور یه مرد و اجازه گرفتن از خونواده یا پیچوندن خونواده نیاز داشت، دیشب  واقعا تجربه جالب و لذت بخشی بود برام :))

کاش یه روزی ایران چنین جایی بشه برامون.

نمردیم و دیسکوتک رو هم تجربه کردیم (فرانسویا به دیسکو میگن دیسکوتک. فکر کنم انگلیسیش همون دیسکو باشه).

تفریح جالب و گرونیه با اینکه فکر میکردم باهاش حال نکنم چون کلا زیاد از محیط های شلوغ و پر سر و صدا خوشم نمیاد ولی خوش گذشت. حیف که گرونه و حالا حالاها نمیتونم دوباره برم