اینقد امروز خوش گذشت که تو تخت دراز کشیدم هی یاد یه تیکه هایی ازش میفتم ذوق میکنم و نمیتونم بخوابم :)))
به نظرم به طور کلی آدما ۲ دسته ان:
اونایی که زندگی رو دوست دارن و اونایی که زندگی رو دوست ندارن. اینکه هر کسی تو کدوم دسته قرار میگیره خیلی ربطی به شرایط فعلی زندگیش نداره. نه اینکه بی تاثیر باشه ولی به نظرم تاثیرش اونقدرا زیاد نیست. مثلا من دور و اطراف خودم آدمای زیادی رو دیدم که شرایط زندگیشون از من سخت تر بوده ولی تمایلشون به زندگی کردن بیشتر از منه. حالا مسئله اینه که آدمای این ۲دسته همدیگه رو درک نمیکنن. من نمیفهمم چرا دوستم اینقدر به زندگی علاقه منده. اونم نمیفهمه چرا من زندگی رو دوست ندارم. منظورم به طور کلیه. نه اینکه من هیچ لحظه خوشی نداشته باشم یا هیچوقت خوشحال نباشم. لحظه های قشنگی هستن و منم خوشحالی رو تجربه میکنم طبیعتا ولی به طور کلی زندگی رو دوست ندارم و ترجیح میدادم هیچوقت تجربش نکنم. نمیدونم چه حسی داره که از زندگی کردن لذت ببری ولی میبینم اونایی که لذت میبرن آدمای شادتر و امیدوارتری هستن. بیشتر از شاد بودن، امیدوار بودنه که وااااقعا برای من عجیبه. اصلا نمیفهمم چطور میشه یکی تو همین زمان و تو همین کره زمین زندگی کنه و به زندگی امیدوار باشه. این آدما تو این زندگی چی میبینن که من نمیبینم؟!
خیلی دلتنگ نیستم این روزا ولی اتفاقی که چشمم به عکسای قدیمی میفته، حس میکنم دلتنگی نه فقط از قلبم که حتی از عضلاتم میخواد بزنه بیرون. یه حس عجیبیه که نمیدونم چطوری توصیفش کنم. مثلا بغض نیست. یه نیروئه.
به نظرم آدم باید از همون بچگی ۳_۴ تا زبان سخت و پر کاربرد دنیا رو یاد بگیره که تو بزرگسالی بتونه راحت استفاده کنه. نه اینکه تو بزرگسالی تازه بره دنبال یاد گرفتنشون.
نظر بعدیم هم اینه که برید جایی که ملت انگلیسی حرف میزنن و راحت و آسوده زندگی کنین. البته که اگه میخواین خیلی راحت زندگی کنین سمت انگلیسی بریتیش هم نرین