گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

امیدوارم زودتر یاد بگیرم تو موقعیت هایی که نیاز به هول شدن ندارن، هول نشم و جواب کسشر ندم :/

امروز واسه بار اول اینجا تجربه پیشنهاد دوستی و شماره و این چیزا رو داشتم. اصلا تجربه خوبی نبود. خیلی غیرمنتظره بود و باعث شد احساس ناامنی کنم. با اینکه تا گفتم نه، طرف مقابل عذرخواهی کرد و رفت و اصلا کاری به کارم نداشت یا رفتارش یهو بد نشد ولی بازم خیلی استرس گرفتم و معذب شدم و حس کردم تو موقعیت ناامنی قرار گرفتم :(

بابا و مامان رفتن پیش خواهرم بهش سر بزنن. ویدیو کال کردن که همه دور هم باشیم. بابا خواهرمو میبوسه و بهم میگه تو رو که نمیتونم ببوسم، به جای تو خواهرتو میبوسم و دوباره بوسش میکنه. من دلم اینجا پر میکشه واسشون و صد بار آرزو میکنم کاش منم اونجا بینشون نشسته بودم. لعنت به شرایطی که امثال منو مجبور به مهاجرت کرد.

دلم واسه بغل کردن و بغل شدن تنگ شده. اصلا دلم کلا برای لمس کردن و لمس شدن تنگ شده. ایران خونواده و دوستامو داشتم. ولی اینجا با کسی در این  حد نزدیک نیستم.

آدما قبل از اینکه تماس تصویری اختراع بشه چطوری مهاجرت میکردن؟