گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

گیتارمو میخوام.

 اینکه تمام احساسات من با استرس تعریف میشه واقعا آزاردهندست. وقتی درگیر یه مسئله نگران کننده ام، استرس دارم که خب این طبیعیه. مشکل اینجاست که وقتی ناراحتم هم دچار استرس میشم، وقتی عصبانیم هم همینطور، یه وقتایی وسط خوشی هامم یهو استرس میگیرم، حتی وسط سکس دچار استرس میشم و اون لذتی که باید داشته باشه رو برام نداره. یعنی کل احساسات من با استرس همراهه. و نمیدونم باهاش چی کار کنم. بیش از حد به همه چی فکر میکنم و خدا نکنه یه اتفاقی بیفته! اونجاست که مغز من به گا میره. دیروز از شدت فشاری که اتفاقات این چند روز برام داشت یهو پشت تلفن با دوستم زدم زیر گریه!!! کاری که واقعا از من بعیده! من اصلا به این راحتی جلوی بقیه گریه نمیکنم. 

اینا رو گفتم که بگم مستی واسه آدمی مثل من خیلی لذت بخشه. آدمی که همیشه بدنش درگیر یه سطحی از استرسه و overthink میکنه و به چهارچوب های اجتماعی گاهی بیش از حد اهمیت میده در حالی که دلش نمیخواد اهمیت بده ولی مغزش اجازه نمیده، آدمی که زندگیش نظم و ترتیب زیادی داره به نسبت اطرافیانش و درنتیجه رو چیزای کوچیک و بی اهمیتی حساسه که بقیه براشون مهم نیست و این بار زیادی رو روانش میذاره. مستی واسه کسی مثل من خیلی حس خوبیه.اون حس بیخیالی ای که بهم داده بود. دیگه به چیزای بی اهمیت فکر نمیکردم. حتی به چیزای مهم هم فکر نمیکردم. سبک بودم واقعا. و من هیچوقت این حسو تو ایران تجربه نکرده بودم. الکل میخوردم ولی هیچوقت نمیذاشتم تا مستی پیش بره. حالا که تجربه کردم همش مغز و روانم میخوان برگردن رو همون وضعیت که آروم شن یکم. و خب طبیعتا این نگران کنندست. الان میفهمم چرا بعضی آدما به الکل وابسته میشن.

معلق

من دارم اشتباه میکنم یا حدسم درسته؟

یه لحظه حس میکنم درسته و یه لحظه مطمئنم اینطور نیست. تا حالا اینقد گیج نشده بودم. کاش همه چیز واضح بود و میدونستم باید چه فکری کنم، چه تصمیمی بگیرم، چه کاری کنم.

اینقدر از دیروز تا الان اتفاقات مختلف و غیر منتظره ای افتاده که گیج و منگم.

به دیروز فکر میکنم. به لحظه هایی که برنامه ریزی میکردیم دور هم بریم بیرون و عکاسی کنیم. به عکسام نگاه میکنم. به چشمام که چه بی خبر به لنز دوربینت نگاه میکرد. راستشو بخوای به خودت نمیتونم نگاه کنم. کدوم یکی از ما 4 نفر فکر میکرد اینطوری بشه؟ انگار عکسا مال یه عمر پیشه. مال یه زمان دیگه و یه دنیای دیگه. مال جایی که هنوز اتفاقی نیفتاده. آخ کاش که اتفاقی نیفتاده بود. چرا اینطوری شد؟ از این به بعد چی میشه؟ 

یه سری اتفاقاتم هیچوقت نباید بیفته. وقتی میفته دیگه هیچ جوره نمیشه درستش کرد.