خب دوستان تو پست قبلی گفتم که حالم خوبه و اینا، یادتونه دیگه؟
دقیقا همون شب حدودای ساعت 3:30-4 صبح با یه سرگیجه وحشتناک از خواب پریدم. یه لحظه کل اتاق برعکس شد. بعدشم حالت تهوع پیدا کردم طبیعتا و دیگه تا صبح نتونستم بخوابم. اصلا نمیتونستم دراز بکشم. همش باید صاف میبودم که سرم گیج نره. تقریبا 2ماه پیش هم این اتفاق افتاد. بار اول واقعا ترسیدم چون اصلا نمیفهمیدم چه اتفاقی داره میفته و اولش فکر کرده بودم زلزلست
ولی این دفعه دیگه میدونستم چی به چیه اما چون سرگیجم طولانی تر از دفعه پیش بود نگران شدم. نمیدونستمم چطوری اینجا برم اورژانس براشون توضیح بدم چمه. دیگه از ایران مشاوره گرفتم و احتمالا چیز جدی ای نیست. یکم دارم دارو میخورم و حالم خیلی بهتره. دیشب حتی تونستم راحت بخوابم و سرمو کج کنم. الان تقریبا همه چی نرماله. فقط یکم تو بعضی حرکتا احساس گیجی میکنم. دوستمم از دیروز اومد پیشم که مراقبم باشه و طفلکی همه کارامو کرد. اصلا نمیذاشت من بلند شم. دیگه امروز صبح دیدیم حالم بهتره اونم برگشت خوابگاه خودش. واقعا خوشحال و خوش شانسم که چنین دوستی دارم اینجا. وگرنه تنهایی نمیدونستم با این سرگیجه چطوری از پس خودم بربیام.
ولی دیروز واقعا حس کردم سلامتی آدمیزاد حتی به مو هم بند نیست. یه سرگیجه میتونه راحت آدمو از پا بندازه و زندگیو زهرمارش کنه. بعد داشتم فکر میکردم ای بابا من زیاد خوش نگذروندم هنوز، تازه هوا خوب شده، حال روحیم بهتر شده، میخواستم یکم خوش باشم واسه خودم. این دیگه چی بود این وسط؟ خلاصه که الان میخوام سعی کنم یکم خوش بگذرونم. یهو دیدی فردا افتادم مردم. حداقل یه لذتی از این زندگی برده باشم
امروز روز قشنگی بود. بالاخره بعد از مدتها آفتاب گرم داشتیم و دما تقریبا تا 19 درجه رفت و هوا بهاری بود واقعا. اگه مجبور نبودم درس بخونم عمرا برنمیگشتم خونه و میرفتم لب رودخونه پیاده روی میکردم واسه خودم.
فکر کنم آفتاب باعث شده مردم هم مهربون تر بشن. تو صف فروشگاه که منتظر بودم خریدمو حساب کنم 2 نفر که خرید زیادی داشتن و جلوتر از من بودن جاشونو به من دادن و گفتن تو وسایلت خیلی کمه، الکی معطل نشو :)) اولین بار بود چنین تجربه ای داشتم. در کل مردم اینجا مهربونن ولی صف صفه، چه 2تا وسیله بخوای چه 20تا.
حالا فکر نکنین اینجا همیشه رفتارا خوبه ها. آدم بداخلاق یا بی حوصله همه جا هست. برای منم پیش اومده ولی در کل سعی میکنم اینجور خاطراتو زیاد تو ذهنم نگه ندارم و به رفتارای خوبشون بیشتر فکر کنم. چون واقعا هم رفتارای خوب خیلی بیشتر از رفتارای بده و کلا مهربونی آدما خیلی تو ذهن من میمونه و تو روحیم تاثیر میذاره.
یه چیز دیگه ای که امروز خوشحالم کرد این بود که خودم تنها رفتم یه کار اداری انجام دادم. معمولا تا جایی که شده تا الان با یکی از دوستام هماهنگ کردم که تنها نباشم. حتی خیلی وقتا ممکنه سطح زبان دوستم از من پایین تر باشه و نتونه واسه حرف زدن و فهمیدن بهم کمک کنه ولی صرفا برای اینکه از تنهایی مواجه شدن با موقعیت ها میترسم یکی رو با خودم میبرم. ولی خب اصلا کار درستی نیست که آدم همیشه به بودن کسی وابسته باشه. دیگه امروز خودم تنهایی رفتم دنبالش و خیلی هم خوب پیش رفت. سعی میکنم تا جایی که میشه از این به بعد تنها کارامو انجام بدم. اینطوری به خودمم حس بهتری پیدا میکنم. کلا این اواخر روحیم خیلی داره بهتر میشه و بالا پایین ندارم زیاد. تقریبا روی یه خط ثابتی حالم خوبه.
بابام فکر کرده من پشیمونم از مهاجرت و میخوام برگردم ایران :///
حالا درسته اینجا داره سخت میگذره ولی دیگه در اون حد نیست که بخوام برگردم سر خونه اول و هر چی تلاش و استرس تا اینجا داشتمو بریزم دور. امیدوارم واقعا چنین روزی نرسه هیچوقت -_-
من دیروز تو ویدیوکال شوخی شوخی یکم درددل کردم با مامان بابام. تازه کاملا با خنده و اینا بود. حالمم خیلی خوب نشون دادم. امروز بابام پیام داده داره نصیحتم میکنه. یکی از دلایل اینکه من همیشه به خونوادم میگم حالم خوبه دقیقا همینه. آخرش ختم به نصیحت های بابا میشه. با اینکه با محبت نصیحت میکنه ولی اصلا چیز خوشایندی نیست و دردی هم از من دوا نمیکنه. اتفاقا معمولا باعث میشه من استرس بگیرم و تهش تو تنهایی بشینم گریه کنم.