دارم تبخیر میشم. دمای هوا 29 درجست، چند هفتست بارون نباریده و آفتاب تو فرق سرمونه و تو این شرایط خبری از کولر و پنکه هم نیست. یعنی باید بشینی تا روز بگذره و شب یکم دما بیاد پایین. حالا کی روز تموم میشه؟ تاااازه از ساعت 10 شب هوا شروع میکنه به تاریک شدن. یعنی تا 10 شب در واقع اینجا روزه -_-
من چطوری 1 مااااه دیگه صبر کنم واسه ایران رفتن؟
یعنی هر باری که به آدما و غذاها و مکان ها تو ایران فکر میکنم دلم میخواد همین الان جمع کنم برم. امیدوارم همونطوری که تو ذهنمه بهم خوش بگذره و یکم نفس راحت بکشم و دوباره احساس تعلقو تجربه کنم بین آدمایی که واقعا دوسم دارن و دوسشون دارم :)))
دلم واسه کار تحقیقاتی تنگ شده. دوست دارم دوباره درگیر مقاله ها و سر و کله زدن با محتواشون بشم و هر بار چیزای جدید یاد بگیرم. باید مقاله خوندنو بذارم تو برنامه روزانم. خیلی فاصله گرفتم از اون فضا.
یادش بخیر ایران بودم سیگار میخواستم و حوصله بیرون رفتن نداشتم، زنگ میزدم پیک واسم میاورد. الان مجبورم خودم برم بخرم که طبیعتا کونم نمیکشه بخاطر یه سیگار برم بیرون. چه لاکچری زندگی میکردم.