گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

دارم تبخیر میشم. دمای هوا 29 درجست، چند هفتست بارون نباریده و آفتاب تو فرق سرمونه و تو این شرایط خبری از کولر و پنکه هم نیست. یعنی باید بشینی تا روز بگذره و شب یکم دما بیاد پایین. حالا کی روز تموم میشه؟ تاااازه از ساعت 10 شب هوا شروع میکنه به تاریک شدن. یعنی تا 10 شب در واقع اینجا روزه -_-

من چطوری 1 مااااه دیگه صبر کنم واسه ایران رفتن؟

یعنی هر باری که به آدما و غذاها و مکان ها تو ایران فکر میکنم دلم میخواد همین الان جمع کنم برم. امیدوارم همونطوری که تو ذهنمه بهم خوش بگذره و یکم نفس راحت بکشم و دوباره احساس تعلقو تجربه کنم بین آدمایی که واقعا دوسم دارن و دوسشون دارم :)))

دلم واسه کار تحقیقاتی تنگ شده. دوست دارم دوباره درگیر مقاله ها و سر و کله زدن با محتواشون بشم و هر بار چیزای جدید یاد بگیرم. باید مقاله خوندنو بذارم تو برنامه روزانم. خیلی فاصله گرفتم از اون فضا.

یادش بخیر ایران بودم سیگار میخواستم و حوصله بیرون رفتن نداشتم، زنگ میزدم پیک واسم میاورد. الان مجبورم خودم برم بخرم که طبیعتا کونم نمیکشه بخاطر یه سیگار برم بیرون. چه لاکچری زندگی میکردم.

در ادامه این رو هم اضافه کنم که علاوه بر مردای ایرانی، به نظرم مردای آلمانی هم خیلی جذابن. مردای آمریکایی رو تا حالا از نزدیک ندیدم ولی حدس میزنم اونا هم تو سلیقه من باشن. ولی مردای فرانسوی خیییلی از قافله عقبن