گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

اینکه پدر مادرا اینقد با تکنولوژی غریبه ان واقعا بده. همیشه به حضور یه شخص جوون تر نیازمندشون میکنه. الان که مهاجرت کردم دارم میبینم چقدر دردسرسازه این قضیه.

بعد از ۴ ساعت گپ زدن با دوستم که اومده بود پیشم، ۱ ساعت و ۶ دقیقه ویدیوکال با مامان و بابا و ۲ ساعت و ۳۷ دقیقه ویدیوکال با خواهرک، دیگه واقعا حتی یک کلمه هم حاضر نیستم بشنوم و بگم. مغزم فقط به سکوت نیاز داره.

نه به روزایی که از شدت سکوت و ندیدن آدما حوصلم سر میره، نه به امروز -_-

دلم میخواد برگردم ایران، یه دل سیییییر فست فود بخورم و دوباره بیام اینجا. فست فودهای اینجا در برابر ایران هیچی نیست، مزخرفه. از صبح تا حالا از هوسش دارم دیوونه میشم. هر کاری میکنم بازم پیتزاها و سوخاری ها و همه فست فودای ایران جلوی چشمامن -_-

یه چیز دیگه هم بگم. دنیا کلا برای آدمای برونگرا طراحی شده. برای آدمایی مثل من هیچ جایی در نظر نگرفتن. به نظرم تو ایران شرایط از این نظر بهتر بود. اینجا اگه برونگرا نباشی خیلی راحت گم میشی تو جمعیت، قورتت میدن. و این واقعا زندگی رو سخت و ترسناک کرده واسه من. نمیدونم چطوری قراره از پس این اجتماع بربیام. فعلا که دارم ازش فرار میکنم.

وقتی به این فکر میکنم که با این زبان نصفه نیمه وسط فرانسویایی که با سرعت هر چه تمام تر فرانسوی حرف میزنن و میفهمن، باید بیفتم دنبال کار، تن و بدنم میلرزه. یه جوری اضطراب پیدا میکنم که مغزم قفل میشه. با این سطح از اجتماعی نبودنم احتمالا اصلا کار گیرم نیاد. فعلا که هنوز جرات نکردم برم دنبالش.