به نظرتون اسم این بیماری که هی میای این صفحه رو باز میکنی که بنویسی ولی نمینویسی و دوباره میبندیش، چیه؟!
خب چه میکنین با ایام مبارک امتحانا؟ :/
من که تازه از ۱ بهمن امتحانام شروع میشه. ۲ هفتست تو فرجه ام و تازه امروز میخوام شروع کنم به درس خوندن. من درست بشو نیستم!
اینقد دیر دارن امتحانا رو شروع میکنن که وقتی تموم شد بلافاصله ترمجدید شروع میشه. خب چه کاریه؟ یکم زودتر امتحان بگیرین. به هر حال که این فرجه ها خیلی به درد نمیخوره. همه در حال استراحت و تفریحن. البته همه که نه، اغلب!
نمیدونین چه حس خوبیه که امتحانا رو مجبور نیستم خوابگاه باشم. میرم هر امتحانو میدم و برمیگردم. یکم خسته کنندست هی رفت و آمد ولی به خوابگاه نرفتن می ارزه. حداقل تو خونه اتاق خودمو دارم تک و تنها و غذاهای مامان
ولی خب دیگه انتظار خونواده اینطوری بالاتره. حالا نه اینکه قبلا انتظاراتشون کم بود، الان بیشترم میشه
وسط امتحانا هم یه عروسی دعوتیم. من خیلی اهل جشن و جمع های شلوغ نیستم ولی این عروسی فرق میکنه. عروسی دخترعممه همون که تابستون جشن عقدش بود. فکر کنم اینجا نوشتم که دخترعمم، مثل خواهرمه. چی قشنگ تر از دیدن شادی خواهر؟؟
درنتیجه من به سختی امتحانا فکرنمیکنم. به خوشی اون جشن فکر میکنم :))
کلا همدرک نمیکنم چرا بچه ها اینقد نگران امتحانا هستن. تقریبا همه امتحانامون واسه خودشون چند روز فرجه دارن که قشنگ میشه خوند و کافی هستن. بخاطر همین من اصلا استرسشونو درک نمیکنم و هر کاری کنمنمیتونم مثل اونا نگران باشم!
فکر کنم مشکل از منه. آره؟
دیروز دانشگاه واسمون یه جلسه معاینه پزشکی اجباری گذاشته بود که اگه نمیرفتیم کارت ورود به جلسه امتحان بهمون نمیدادن!
معاینه ای در کار نبود. فقط قد و وزن و فشار خون میگرفتن و یه سری سوال میپرسیدن تو سیستم ثبت میکردن.
خیلی کند کار میکردن و بخاطر همین شلوغ شده بود. با حوصله کار نمیکردن درنتیجه با اینکه سوالای خوبی میپرسیدن ولی به هیچ دردی نمیخورد. تا بیای بفهمی چی پرسیدن، میرفتن سوال بعدی. از بس هم شلوغ بود صدای پزشک شنیده نمیشد :/
حالا اینا به کنار، یکی از سوالاشون راجب مواد بود. فکر کنین بین کلی آدم که منتطر بودن نوبتشون شه، ازتون بپرسن سابقه مصرف دخانیات و مواد مخدر داری؟!! شما باشین چه جوابی میدین؟
خانومه ازم پرسید مثلا حشیش کشیدی؟!! خب من نکشیدم و گفت نه ولی اگه کسی کشیده باشه هم جرات نمیکنه بگه! نه به اون پزشک اعتمادی هست نه به اونایی که اطرافتن.
واقعا مسئولای دانشگاه پیش خودشون چی فکر میکنن؟! حداقل یکم حریم خصوصی قائل شین وقتی میخواین چنین سوالایی بپرسین.
میخوام هر چی تو ذهنمه بنویسیم و خب خیلی پراکندن:
- دلم یه آهنگ آرامش بخش میخواد. حتی آهنگای آرومی که قبلا گوش میدادم هم آروممنمیکنن.
- فردا تولد یکی از هم کلاسیامه. امشب سورپرایزش کردیم. واقعا غافلگیر و خیلی خوشحال شد. تا چند لحظه نمیدونست باید چی کار کنه. از خوشحالیش، خوشحال شدم :)
- ترم کم کم داره تموم میشه و این یعنی بدبختی تازه شروع شده
- سال بعد میخوام خونه بگیرم ولی هنوز هم خونه قطعی گیر نیاوردم و چشمم هم آب نمیخوره. دوست دارم تنها زندگی کنم ولی نمیدونم از پسش برمیام یا نه.
- شروع روزهام اصلا خوب نیست. با کلی حس بد و استرس بی دلیل شروع میشه.
- امروز پسره توی کلاس جلوی بقیه همکلاسیا برمیگرده راجب پدرم میپرسه و آشنایی میده. همه هم گوش تیز کرده بودن ببینن چی میگه. پسره راجب شغل بابامم حرف زد. چیزی که من اصلا دوست ندارم همه بفهمن. باز خداروشکر همه بچه ها نبودن. (شغل بابام، شغل بدی نیست و واقعا خوبه و من خیلی دوسش دارم ولی به دلایلی دوس ندارم بقیه بدونن) حالا این پسره نه تنها هم شهریه که کل خونواده منو میشناسه و این اصلا واسه منی که میخواستم اینجا غریبه باشم خوب نیست. وقتی راجب بابام گفت به حدی تعجب کردم که فقط تشکر میکردم. فکر کنم پیش خودش فکر کرد من اصلا آداب معاشرت بلد نیستم
- امروز با دوستام نشسته بودیم تو یه کلاس خالی دور هم حرف میزدیم. از هر دری سخنی بود و چیزایی میگفتیم که فقط بین خودمون بود که نااااگهان دیدیم یکی از پسرای کلاسمون ته کلاس نشسته!!! مثل اینکه خوابیده بود و سرشو گذاشته بود رو صندلی و ما نفهمیده بودیم تو کلاسه. قیافه هامون واقعا دیدنی بود. من تا چند لحظه فقط بهش نگاه میکردم که دقیقا بفهمم اون چیه ته کلاس. بعدشم از خنده روده بر شدم. خدا میدونه از کجای حرفامون بیدار بوده
فعلا همینا به ذهنم رسید ولی کلا امروز از اون روزا بود که پشت هم سرمون اومد. واقعا ازمون انرژی گرفت.