گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

چقدر من الان به گیتارم نیاز دارم. لعنت به خوابگاه

دلم‌میخواد همین حالا راه بیفتم برم خونه، یه گوشه با گیتارم واسه خودم خلوت کنم.

فکر کنم برای اووولین بار تو خوابگاه تنها شدم. همه رفتن بیرون و من واسه خودم رو تخت نشتم چای میخورم و کتاب میخونم. عااالیه

خب واسه دومین بار امتحان رانندگی دادم و قبول شدم :))

از استرس خودم و بقیه رو خل کردم ولی بالاخره تموم شد رفت. ۲_۳ ماه دیگه گواهی نامه به دستم میرسه. امیدوارم بتونم نهایت بهره رو از این گواهی نامه تو دوران دانشجویی برده و حاااال کنم

امشب باید برگردم خوابگاه و فردا دوباره دانشگاه شروع میشه.

راستش یکم دلم تنگ شده ولی کلا دوست ندارم برگردم

کی حوصله شلوغی خوابگاهو داره آخه؟ اون دانشگاه مسخره رو بگو! پوووف

خب برگشتم خونه و نرسیده مامانم هر چی این چند روز خوش گذشتو از چشمم درآورد. اصلا کار این زن همینه. فقططط صبر و دعا برای زودتر مستقل شدن به شیوه ای غیر از ازدواج!