خب برگشتم خونه و نرسیده مامانم هر چی این چند روز خوش گذشتو از چشمم درآورد. اصلا کار این زن همینه. فقططط صبر و دعا برای زودتر مستقل شدن به شیوه ای غیر از ازدواج!
بازم مسائل زندگی من وسط خونه های مردم
بازم
من هیچیم به این زندگی و این آدما نمیخوره. چرا باید وسط زندگی خودم اینقدر غریبه باشم؟
+ بهش میگم چرا اونمسئله رو گفتی؟ تو روم نگاه میکنه و میخنده. انگار که از زجر من لذت میبره! چقدر یه موجود میتونه نفرت انگیز باشه..
به نظر میرسه ۹۹٪ مردای مملکت ما، آدم نیستن. یه مشت آلت تناسلی متحرکن!
تعطیلات اومدم خونه دخترعمم
چون تازه عروسی کردن انقدررر خونش نو و قشنگه که نگو!
عاشق خونش شدم.
منم یه دونه از این خونه های نقلی و صمیمی میخوام البته بدون شوهر
بابام داره "پلنگ صورتی" میبینه.
مامانم میاد میگه نهههه بیا "حنا دختری در مزرعه" ببینیم.
حالا بحث سر اینه که کدومو ببینن و درنهایت مامانم پیروز میشه
خدایا شکرت واسه این پدر و مادر!