گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

بالاخره امتحانات تموووم شد.

سلاااام زندگییی  

سلاااام تعطیلاتتت  

سلاااام خوشبختیی  

عروسی دخترعمه هم به خوشی گذشت.

دلم میخواست فقط به صورت ماهش نگاه کنم

امیدوارم زندگی قشنگی رو ادامه بده :))



+اولش که لباسمو خریدم خیلی دوستش داشتم ولی یکی دو روز آخر احساس میکردم رو تنم خوب نمیشینه. تو آرایشگاه وسطای درست کردن موهام، احساس کردم دارم افتضاح میشم و این مدل مو اصلا بهم نمیاد و تقریبا داشتم گریه میفتادم. ولی آخرش که آماده شدم هم لباسمو دوست داشتم هم موهام به نظرم بد نبود. قبلا مدلای قشنگ تری رو امتحان کرده بودم ولی خب این بار چون موهام خیلی کوتاه بود نمیشد کاریش کرد.

به هر حال درنهایت راضی بودم و خوشحالم که همه چی قشنگ تموم شد

مهربون باشیم با آدما با طبیعت

وقتی میریم خرید، لبخند بزنیم و اگه برامون مقدوره خریدامونو تو کیفمون یا حداقل فقط توی یه نایلون بذاریم. به فروشنده بگیم که نیازی به نایلون نداریم. مطمئنا با برخورد بهتری روبرو میشیم :))

وقتی هندزفریتونو خونه جا گذاشتین و قراره بیشتر از ۱ ساعت تو تاکسی باشین تا برسین خونه و عزا گرفتین که تو جاده حوصلتون سر میره، اونوقته که آهنگای راننده نجاتتون میده. ممنون راننده گرامی :)))

امشب مثلا اومدم یه حالی به خودم بدم. یه دسر که از تلویزیون دیده بودم و خیلی راحت بود واسه خودم درست کنم. یعنی زمین تا آسمون با اون چیزی که دیدم متفاوت شد. اصلا افتضاح.. همشو ریختم دور :/

نتیجه اخلاقی اینکه هیچوقت به تلویزیون اعتماد نکنین. همش دروغه