گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

واقعا من چطوری یه روزایی این ساعت از صبح تو سرویس دانشگاه نشسته بودم در حالی که الان حتی از تختم نمیتونم بیام بیرون؟!

چرا هر طرفو نگاه میکنم غصه یه مرگ پیداست؟

واقعا چقدر بی مسئولیت و ظالم!

امشب از اون شبای دردناکه که از هر طرفش یه غمی میباره. از اون شباست که به گریه ختم میشه.

یکی از خوشبختی های زندگی من اینه که دیگه دانش آموز کنکوری نیستم. بخصوص وقتی خواهرمو میبینم هی خدا رو شکر میکنم. البته که هزارتا بدبختی دیگه دارم ولی لامصب هیچی واسه من کنکور نمیشه

یعنی ممکنه یه روز یه چیز وحشتناک تر از کنکور هم تو زندگی من پیش بیاد؟ در حدی که آرزو کنم کاش کنکوری بودم؟! وای خدا نکنهههههه