گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

زیاد گوه خوری های دیگرانو باور نکنید.

دارم وارد اون مودی میشم که از شدت استرس و علاقه نداشتن به کاری که دارم انجام میدم، همش ازش فرار میکنم و برای اینکه حواسمو پرت کنم به اینستا و وبلاگ خوندن پناه میبرم. حتی از دوستامم اینجور مواقع فرار میکنم چون حرفای اونا هم بهم استرس میده :/

امیدوارم زودتر از این مود بیام بیرون چون مجبورم کارامو انجام بدم و وقتی واسه فرار کردن ندارم. واقعا عذابه.

چرا من همیشه این موقع سال دلم مسافرت میخواد؟!

از نیازمندی ها

من از بچگی زیاد اهل نگه داشتن حیوون خونگی نبودم. شاید کلا تو زندگیم یه مدت کوتاهی خرگوش داشتم. ولی الان یهو دلم خواست یه سگ کنارم میبود. مثلا الان که دارم به کارام میرسم میومد کنارم مینشست و بدن نرمشو به پاهام می مالید. یا وقتی خسته و ناامیدم همدیگه رو بغل میکردیم. به نظرم وجودش میتونست آرامش بخش باشه. خیلی خودخواهانه ست البته. به هر حال که من هیچوقت جرات سگ داشتنو پیدا نکردم. میترسم نتونم ازش خوب مراقب کنم و طفلی تلف بشه.

کاش امروز چشم که باز میکردم میدیدم تو یه کلبه جنگلی تو بغل یار خوابیدم. کاش هیچ دغدغه ای وجود نداشت و میتونستیم با خیال راحت کل روز رو همینطوری تو تخت بگذرونیم یا بریم واسه خودمون جنگلو زیر و رو کنیم و هی غافلگیر بشیم از قشنگیاش.


کلبه و جنگل بخوره تو سرم. حتی یار کنارم نیست الان :((