دارم وارد اون مودی میشم که از شدت استرس و علاقه نداشتن به کاری که دارم انجام میدم، همش ازش فرار میکنم و برای اینکه حواسمو پرت کنم به اینستا و وبلاگ خوندن پناه میبرم. حتی از دوستامم اینجور مواقع فرار میکنم چون حرفای اونا هم بهم استرس میده :/
امیدوارم زودتر از این مود بیام بیرون چون مجبورم کارامو انجام بدم و وقتی واسه فرار کردن ندارم. واقعا عذابه.
من از بچگی زیاد اهل نگه داشتن حیوون خونگی نبودم. شاید کلا تو زندگیم یه مدت کوتاهی خرگوش داشتم. ولی الان یهو دلم خواست یه سگ کنارم میبود. مثلا الان که دارم به کارام میرسم میومد کنارم مینشست و بدن نرمشو به پاهام می مالید. یا وقتی خسته و ناامیدم همدیگه رو بغل میکردیم. به نظرم وجودش میتونست آرامش بخش باشه. خیلی خودخواهانه ست البته. به هر حال که من هیچوقت جرات سگ داشتنو پیدا نکردم. میترسم نتونم ازش خوب مراقب کنم و طفلی تلف بشه.