گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

خسته ام

نمیدونم چند وقته که اکثر شبای من یا چاشنی غم داره یا استرس ولی واقعا تا کی میشه اینطوری ادامه داد؟ روح و جسم یه آدم تا کجا کشش داره؟

واقعا من چطوری یه روزایی این ساعت از صبح تو سرویس دانشگاه نشسته بودم در حالی که الان حتی از تختم نمیتونم بیام بیرون؟!

چرا هر طرفو نگاه میکنم غصه یه مرگ پیداست؟

واقعا چقدر بی مسئولیت و ظالم!

امشب از اون شبای دردناکه که از هر طرفش یه غمی میباره. از اون شباست که به گریه ختم میشه.