گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

ای داغ بر دل نشسته

- به پست و استوری های قبلی "ی" نگاه میکنم که توشون داره میخنده و به این فکر میکنم که امروز دیگه بابا نداره. دختری که 2 سال از من کوچیکتره و وسط این روزای تلخ پدرشو هم از دست داده. به این فکر میکنم که 2 ماه پیش وقتی میخندید حتی یه درصد فکرشو میکرد 2 ماه بعد چنین اتفاقی بیفته؟

- دارم استوری هامو چک میکنم و میرسم به استوری "آ" که همین چند وقت اخیر مامانشو از دست داده و حالا دلتنگی یه وقتایی از پا میندازتش. "آ" همسن منه و دیگه مامان نداره.

- بعد یاد "ش" میفتم که خودش دیگه بین ما نیست. به مامانش فکر میکنم که بعد گذشتن نزدیک به 1 سال، همچنان هر آخر هفته سر خاکشه و ازش مینویسه. "ش" هم چند ماهی از من بزرگتر بود و یه شب خوابید و صبح دیگه بیدار نشد.

همه این "از دست دادن" ها در عرض کمتر از 1 سال اخیر اتفاق افتاده.


تو این مسیر قراره چه چیزایی رو از دست بدیم و در ازاشون چی بدست بیاریم؟ واقعا می ارزه؟


+ شهریور سالگرد "ش" میرسه و نمیدونم طاقت اینو دارم که دوباره با مامان و باباش روبرو شم یا نه.

+ دیشب مامان بزرگ تو خوابم بود. کاش امشبم بیاد.

struggling

It hurts to grow

Anybody who tells you it doesn't, is lying

بعضی آدمها انگار واقعا عاشق زندگین. وقتی نگاشون میکنی میتونی حس زندگی رو تو چشماشون ببینی.

به نظرم برای چنین چیزی 3 حالت بیشتر نیست. یا اون آدم خیلی خوب ظاهرسازی میکنه و تو گول ظاهرشو خوردی (مثل خیلی از عکسای اینستا!). یا از عالم و آدم غافله کلا و درنتیجه راحت زندگیشو میکنه. یا خیلی به آگاهی و صلح با خودش رسیده و حالا آرومه و داره لذتشو میبره.

به مورد سوم تبدیل شدن خیلی کار سختیه و مسیر طولانی ای داره ولی واقعا خوش به حال کسی که به اون صلح برسه، واقعا خوشا به حالش.

ایران

تُنگ از این تَنگ تر؟

I'm vaccinated

یه لقمه واکسن زدیم و برگشتیم منزل