گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

آدمیزاد موجود اجتماعی ایه ولی فقط تو خوشی هاش.

هر وقت استرس داری و ناراحتی و ناامیدی تنهای تنهایی.

پس چرا ما اینقد تلاش میکنیم دور و برمون چندتا دوست یا خانواده داشته باشیم؟ 

حس میکنم تنهایی از انگشت های پام میپیچه تو بدنم و از یه جایی تو قلب یا ریه یا چشمم میزنه بیرون.

مامانم قبل اینکه خواهرمو به دنیا بیاره، یه بار دیگه هم باردار شده بود ولی اون بچه سقط شد. من میتونستم اون بچه سقط شده باشم ولی حتی همین شانسم نداشتم. و الان وسط این جهنم گیر افتادم.

من فقط یه رویای ساده داشتم. رویای من حتی بزرگ و سخت و عجیبم نبود. ولی هیچ جای این زندگی با رویای من راه نمیاد. هیچ جاش

واقعا ما برای چی به دنیا میایم و زندگی میکنیم؟

وضعیت فعلی

در به در یه لقمه واکسن حلال از نوع خارجکیش :)

رها

آزادی من آن است که چنان باشم که نمی‌خواهند باشم.


محمود درویش