مامانم قبل اینکه خواهرمو به دنیا بیاره، یه بار دیگه هم باردار شده بود ولی اون بچه سقط شد. من میتونستم اون بچه سقط شده باشم ولی حتی همین شانسم نداشتم. و الان وسط این جهنم گیر افتادم.
من فقط یه رویای ساده داشتم. رویای من حتی بزرگ و سخت و عجیبم نبود. ولی هیچ جای این زندگی با رویای من راه نمیاد. هیچ جاش
واقعا ما برای چی به دنیا میایم و زندگی میکنیم؟
در به در یه لقمه واکسن حلال از نوع خارجکیش :)
قرار اول: خب بالاخره امشب خونوادم از نزدیک یارو دیدن. خیلی قشنگ بود و خداروشکر خوب پیش رفت همه چی تا اینجا. امیدوارم همینطور خوب پیش بره :)))
+ وقت بشه میام مفصل تر میگم.