گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

جریان زندگی زیر پوستمه :)

امروز بعد مدتها استاد فرانسویمو حضوری دیدم. کلاسامو باهاش خصوصی و حضوری کردم دیگه و امروز اولین جلسه بود. رفتم خونش. با اینکه روم نشد به جایی نگاه کنم ولی همون حسی رو داشت که تو تصورم بود. یه خونه نقلی و گرم. بوی عود میومد و گل های قشنگش کنار صندلیم بودن. عاشق اینجور خونه هام. خیلی دلچسب تر از خونه های ویلایی و بزرگن. دوست داشتم تنها بودم و به هر تیکه از خونش با دقت خیره میشدم و حفظش میکردم. امیدوارم جلسات بعدی لحظات تنهایی گیر بیارم. خلاصه که خیلی شبیه خونه آیندم بود :)

حرفامون خیلی امیدوارکننده بود و استادم تجربه زیادی هم داشت از بچه هایی که مسیرشون مثل من بوده و فرانسوی رو پیشش یاد گرفتن. امیدوارم منم یکی از تجربه های مثبتش بشم.

چقدر هدف داشتن خوبه. دلم واسه این حس و حال، واسه این انگیزه تنگ شده بود.

دوستای من از تو حموم و دستشویی هم ویس میفرستن. حقیقتا خودم تا حالا باهاشون این کارو نکردم. خدایا شکرت

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

من از اینکه تسلی دهنده و آروم کننده بقیه باشم خسته شدم. چرا یکی نمیاد منو آروم کنه؟ حتما باید رک بگم چه حالی دارم تا یکی یکم پای حرفای دل من بشینه؟ چرا خودشون نمیفهمن اوضاعم چطوریه؟

دوست دارم بگم به هیچ جای هیچکس نیستم ولی میدونم بی انصافیه و هنوز کسایی هستن که حالم براشون مهمه. کاش اینجا رو میخوندن خودشون میومدن باهام حرف میزدن. من جایی غیر از اینجا نمیتونم شروع کننده درد دل باشم و دارم خفه میشم.

تراس این خونه چنان ویوی قشنگی داره که من اگه بودم فقط تو همین تیکه زندگی میکردم.