گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

میتونم همین الان از شدت خستگی دریده بشم :/

چند وقت پیش بابا به شوخی بهم گفت: من نمیدونم از دست تو چی کار کنم (منظورش بلند پروازی هام بود). من در جوابش جدی گفتم: خودمم یه وقتایی نمیدونم از دست خودم چی کار کنم.

واقعا چرا من نمیتونم بشینم سر جام؟ یکم زندگی آروم داشته باشم. حتما باید یه کار و استرسی واسه خودم درست کنم. بعد آدم مضطربی هم هستم. تازه الان خیلی شل تر میگیرم. ولی در کل بتمرگ دیگه. اه

چطور یه آدم میتونه تو تکست و تماس اینقد خوب باشه ولی تو دیت به دل نشینه؟ فکر کنم دیت اولمون خیلی یهویی و بی برنامه بود.

حقیقتا امروز از صبحش تا همین چند ساعت پیش که اومدم پیش دوستم، روز پر استرس و پر فشاری بود. پام رسید به خونه دوستم اینقد سیگار کشیدم تا مغزم از حالت قفل و پنیک شده دراومد. الانم دلم قرص خواب آور میخواد و یه خواب طولانی بی دغدغه. ولی نه قرصشو دارم و نه وقت یه خواب طولانی :(((

برای اولین بار با رضایت خاطر برای خواب موندم پیش دوستم توان خونه رفتن نداشتم واقعا.

چقدر بده بری دیت، طرف از تو خیلی خوشش بیاد ولی خودش به دل تو نشینه. حالا من چطوری به این بنده خدا بگم حال نکردم؟ کاش اینقد واکنش خوب نشون نمیداد -_-