گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

حقیقتا به نظرم مسئله بی اعتمادی بین پسرا، مسئله نگران کننده ایه.

دیشب درست و منطقی باهاش حرف زدم و گفتم این رابطه همین جا تموم بشه بهتره. اینقد ناراحت شد پیامای آخرمو جواب نداد. امشب من بعد از یه روز و نصفی پاره شدن سر فرانسه، با دوستام رفتم خوش بگذرونم یکم. وسطش یهو زنگ زد بهم و وقتی فهمید کجام ناراحت شد! بعدش اومدم خونه میبینم پیام داده و جوری حرف زده که انگار من پیچوندمش که با یه پسر دیگه باشم!!! واقعا چرا باید چنین فکری بکنه؟ من اگه بودم هیچوقت چنین فکری نمیکردم.

یکی نیست بهش بگه خب اگه میخواستم بپیچونمت که صادقانه بهت نمیگفتم کجام.

بازم جوابمو دید و چیزی نگفت. منم واقعا حال ندارم پیگیرش بشم که از این فکر اشتباه دربیاد و الکی ناراحت نباشه. آدم بابت صادق بودن که نباید جواب پس بده.

رابطه قشنگه ولی با آدمش.

این بنده خدا خیلی آدم خوبیه و مطمئنا واسه خیلیا هم مناسبه ولی آدم زندگی من نبود.

کلا ۲_۳ هفته بود آشنا شده بودیم. نمیدونم عجله کردم یا کارم درست بود که گفتم ادامه ندیم. اون حسی که باید داشته باشم رو نداشتم. نمیخواستم ناراحتش کنم و واقعا فکر نمیکردم واسه کات مقاومت کنه. خودش نمیدونه ولی من در حقش کار درستو کردم. الان میتونه با یکی آشنا بشه که قلبا میخوادش. منم سعیمو کردم ولی نشد. حقیقتا خیلی هم واسه رابطه توان ندارم دیگه. زندگی خودم به تنهایی به اندازه کافی چالش داره برام. دیگه چالش های رابطه رو نمیتونم هندل کنم. از اول اشتباه کردم. نباید میذاشتم در همین حد هم جلو بریم. مشاورم بهم گفت کلا فعلا رابطه برات ضرره واردش نشو. ولی گفتم دارم با یکی آشنا میشم گفت بهتر بود چند ماه دیگه صبر میکردی، الان زوده برات و حالا که تو آشنایی قرار گرفتی خیلی آروم پیش برو. منم واقعا داشتم آروم پیش میرفتم ولی اصلا دیدم در همین حد هم نمیتونم تحمل کنم. مشاورم راست میگفت، زوده برام. بابت این بنده خدا هم عذاب وجدان گرفتم -_-

یعنی من هر بار چیزی درمورد زایمان طبیعی میشنوم یا میخونم (نگاه که اصلا نمیتونم بکنم)، ۲حالت ممکنه برام پیش بیاد: یا از شدت ترس منقبض میشم، یا بازم از شدت ترس پاهام بی حس میشه.

الان همه بدنم منقبضه.




+ من مطمئنم اگه خدایی باشه، مرده و از زنا هم متنفره.

فکر کنین تو اسمتون، ناز یا نازی وجود داشته باشه و برین آلمان زندگی کنین. چه شوووود. میخوام بگم اوضاع بدتر از اوضاع منم وجود داره

اگه به اونی که اسمش نازیه پذیرش و ویزا دادن، به منم باید بدن خدایی. دیگه این اسلامیای تندرو فوقش با نازیا برابری کنن. بدتر که نیستن.

خب استرسم کم شد و یکم بدنم گرم شد.

راستش واکنش مغزم واسم جالب بود. اولش واقعا کپ کردم. بعدش سریع دنبال راه حل گشتم. دیدم بدترین حالت چی میتونه باشه و کم کم مغزم جمع و جور شد و حالا آرومم نسبتا.

همین چند روز پیش بود که حس کردم نسبت به چند سال اخیر، خیلی ضعیف شدم هم روحی هم جسمی. و فکر میکردم من که هنوز تو سختی نیفتادم وضعم اینه، وای به حال وقتی که مهاجرت کنم. چطوری قراره از پسش بربیام؟

ولی الان که یهو حس کردم واقعا یه مشکلی وجود داره که ممکنه برنامه هامو بهم بزنه، سریع خودمو جمع و جور کردم. واقعا این اواخر حس میکردم نازک نارنجی شدم، حالم بهم میخورد اصلا. الان حس میکنم اونقدرا هم نازنازی نیستم. فقط تو موقعیتش قرار نگرفتم D: اتفاقا حس میکنم انگیزم بیشترم شده.

امیدوارم قضیه جدی نباشه و مدارکم نیاز به تغییر نداشته باشه ولی خب اگه دردساز باشه هم مطمئنم که حلش میکنم :)

دیگه برم بخوابم