گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

شب دم کرده ناراحتیه. صدای جیرجیرکا هم میاد. خیلی وقت بود صداشونو نشنیده بودم. اون مامانه هم انگار بالاخره بچه بیچارشو ول کرد.

یکی ته بن بستمون داره به بچش دیکته میگه و باهاش ریاضی تمرین میکنه. من اگه جای این بچه باشم قطعا ترک تحصیل میکنم. از بس مامانه داره با عصبانیت و داااد و بیداد باهاش کار میکنه. از فاصله به این زیادی تک تک کلمات مامانه رو میشه فهمید ولی صدای بچه درنمیاد ://

قرار بود بهار بشه، چرا یهو افتادیم تو تابستون؟! :|

ماه زولبیا و بامیه تو راهه

خشم و نفرت، احساسات منزجرکننده این. حتی با اینکه میدونم این آدم حق داره چنین حس هایی داشته باشه، بازم یادآوری نفرت توی چشماش و خشم توی حرکاتش، حالمو بد میکنه. اینقدر برام زننده بود که ترجیح میدادم سکوت کنم و بذارم بقیه باهاش مکالمه داشته باشن، با اینکه میدونستم انتظار داره حرف بزنم.