گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

خنده های دسته جمعی

دلم شادی میخواد.. یه شادی باحال و بزرگ


نه خندیدن با یه فیلم طنز

نه یه دورهمی ساده با خونواده یا دوستام

نه جشن تولد یا عروسی


یه چیزی بزرگ تر از این حرفا.. یه چیزی تو مایه های یه جشن ملی

آره دلم میخواد همه مردم کنار هم بریم تو خیابونا و شادی کنیم.. ساز و آواز و شور و هیاهو و خنده های دسته جمعی..

از وقتی خواهرم گیتارو در طول هفته واسه تمرین میبره مدرسه و فقط آخر هفته میاره، من مجبورم تو یه روز کل تمرینمو انجام بدم و نتیجه اینکه سر انگشتام کبوده و درد میکنه از دست این ته تغاریا

علت فوت

فکر کنم آخرش رو سنگ قبرم بنویسن :

علت فوت : خفگی در اثر استرس زیاد :|

لوس

هیچکسم نداریم خودمونو واسش لوس کنیم، یکم نازمونو بکشه :((

لیلی جان که اصلا هیچی.. تقریبا ارتباطی در کار نیست. خودمونو مسخره کردیم انگار. البته تقصیر منه.

من خیلی تنبلم :(

امروز یه کلمه هم درس نخوندم :((

خدایا اگه هستی بی زحمت منو به راه راست هدایت کن. اندکی عقل و اراده.. فقط اندکی