گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

دیابت

من هم از طرف مادری و هم از طرف پدری زمینه ژنتیکی دیابت دارم. مادر بزرگ هام و عمه هام و پدرم دیابت دارن البته نه خیلی شدید و دردسر ساز ولی قرص میخورن و مراقب رژیم غذاییشون هستن. یکی از عمه هام مرتب ورزش میکنه و بابامم هر وقت فرصتش پیش میاد میره میدوئه یا دوچرخه سواری میکنه.

این وسط من یک عدد قاتل شیرینی جات هستم که تحرکی هم ندارم :|

مخصوصا وقتی نوتلا و نون تست تو خونه باشه دیگه تمومه..


حالا خونواده نگران دیابت گرفتن من هستن ولی خودم برام مهم نیست. اگه دیابت هم داشته باشم بازم شیرینی جاتمو ول نمیکنم!! والا کلا یه ذره قراره زندگی کنم اونم چه زندگی زیبایی!!! حالا بیام همین یه ذره چیزایی رو که دوسشون دارم و برام موندن هم کنار بذارم!! خب بمیرم بهتره که..


حالا دیشب بابا برای جلوگیری از نوتلا خوردن من برگشته میگه تو اگه دیابت بگیری، من گردن خودمو میزنم!!!

خو آخه چرا پدر من؟؟؟ این دیگه چه روشیه؟؟؟ :||

منم گفتم نیازی نیست تو گردنتو بزنی. من اگه یه روزی دیابت بگیرم و مجبور شم شیرینی نخورم، خودم گردن خودمو میزنم و خلاص :)))

پدر و مادر بودن سخت ترین و مزخرف ترین کار دنیاست.

واقعا خوشحالم که مجردم و خداروشکر همسر و بچه ای در کار نیست.

زندگی کردن تو این دنیا به اندازه کافی و حتی بیشتر از اندازه کافی سخت و ترسناک هست. دیگه اگه ازدواج کرده باشی و مادر یا پدر هم باشی واقعا رنج آوره.


امیدوارم قبل از اینکه مجبور به ازدواج بشم، بمیرم.

اگه خدا و بهشت و جهنمی باشه، مطمئنا جای من جهنمه. پس چه بهتر زودتر و قبل از اینکه بیشتر عذاب بکشم و گناهام بیشتر از این بشن، بساطمو از این دنیا جمع کنم و گم و گور شم. حالم از این دنیا بهم میخوره.

خوابم میاد :(

کاش آدما هم میتونستن به خواب زمستونی برن. چقدر لذت بخش میشد!!

از این شانسا داریم ما :))

مثلا دو تا کلاس پشت سر هم داشته باشی و از اونجایی که تعطیلی واسه کنکوری جماعت بی معنیه باید بری ولی دقیقا وقتی که میخوای آماده شی هر دو تا کنسل شن و بیفتن واسه فردا. چه حس خوبیییی :))))

کاش من اینقدر شخصیت مضطربی نداشتم

کاش منم میتونستم مثل بعضیا آروم باشم و بیخیال زندگی کنم

از تک تک روزای آینده میترسم.. فقط بحث درس و کنکور نیست. بابت همه چی نگرانم.

کاش میشد همین جا زندگی تموم شه.

من بیچاره نه راه پس دارم و نه جرات پیش رفتن. گیر افتادم وسط یه زندگی اجباری و همش دارم دست و پا میزنم..


از خودم و زندگی حالم بهم میخوره