من نمیخوام وسط تابستون امتحانای ترمو بدم. اونم اینقدر فشرده
ن
می
خوام
+ لعنت
بابابزرگ آلزایمر داره. بیشتر وقتها یادش میره ما کی هستیم. هر چند دقیقه حرفشو تکرار میکنه یا سوال تکراری میپرسه.
نشستیم دوتایی چایی بخوریم. مال منو ندید و فکر کرد فقط همون یه فنجون چاییه که جلوی خودش گذاشتم. کمتر از نصف فنجونشو خورد و گفت : بقیشو تو بخور :)
به همین سادگی و مهربونی :)
چقدر نفرت انگیز
وقتی ویس میدی و منو یاد یه ویسی از اوایل رابطمون میندازی. هنوز یه هفته نبود آشنا شده بودیم که یکی از قشنگ ترین ویسا و حسای زندگیمو تجربه کردم. تقریبا ۴ ماه گذشته و هنوز حسش زیر پوستمه. رقیق شدم نصفه شب سر صبح :)
کاش یکی بیاد بگه این روزا دنیاش چه رنگیه..