2-3 روز پیش گوشی مامان توش آب رفت و سوخت. خداروشکر. باعث شد از دست گوشی مسخرش خلاص شیم.
حالا الان داره میره گوشی جدید بخره و فکر کنم از غروب تا حالا 7-8 باری به من یادآوری کرد که برم شامی ها رو سرخ کنم واسه شام. به نظرم بیش از حد ذهنش درگیر سرخ شدن شامی هاست. این خوبه یا بده؟ خب حداقل ذهنش تو این لحظه درگیر چیز ناراحت کننده ای نیست. گوشی جدید و سرخ شدن شامی نباید اونقدرام بد باشه.
امیدوارم دوباره با انتخاب یه گوشی مسخره گند نزنه!
به لپ تاپ نگاه میکنم و حس میکنم مغزم خالیه. خوشحالم که خالیه. هیچ فکری، هیچ حسی، هیچی..
به هر حال بهتر از استرس و نگرانی و ناراحتی و هزار تا چیز کوفتی دیگست. کاش همیشه همینطوری خالی بمونه. کاش فردا که بازم مجبورم از خواب بیدار شم، بازم خالی باشم. خالی بودن خوبه و احتمالا واکنش دفاعی بدنه وقتی که تحت فشار زیادی قرار میگیره. میبینین؟ حتی بدن بطور غریزی با نابودی خودش مقابله میکنه. البته گاهی اوقاتم خودش باعث مرگ خودش میشه. ولی مثل اینکه بدن من فعلا دوست داره زنده بمونه. لعنت بهش!
من خیلی سعی میکنم قوی باشم ولی نیستم. بابت خیلی چیزا از زندگی بدم میاد و مطمئنا بیشتر از زندگی بدم میاد تا اینکه دوستش داشته باشم.
یکی از چیزایی که باعث میشه بیشتر از زندگی بدم بیاد استرس داشتن واسه همهههه چیزه. مهم نیست اون چیز چقدر اهمیت داشته باشه، اصلا مهم باشه یا نباشه، به هر حال استرسش دهن منو سرویس میکنه.
اینایی رو که زندگی رو قشنگ میبینن و فلان، اصلا درک نمیکنم. نمیدونم تظاهر میکنن یا دارن خودشونو گول میزنن یا واقعا چنین دیدی به زندگی دارن. فرقی نمیکنه به هر حال به نظرم مزخرف میگن. زندگی قشنگ نیست حتی واسه منی که قطعا جزو بدبخت ترین آدمای روی کره زمین نیستم. حداقلش اینه که یه اتاق واسه خودم و غذای کافی و پول به اندازه یه زندگی راحت تو ایران دارم. ولی بازم اکثر روزا زندگیم قشنگ نیست. دیگه فوقش اگه بد نباشه، معمولیه. حالا اینکه یه عده به زور میخوان بگن نه زندگی خوبه، یه بحث دیگست. زندگی فقط بعضی روزاش خوبه و همون روزای خوب کمشه که ما رو سر پا نگه میداره و باعث میشه زندگیمونو تموم نکنیم. ما وسط این همه روز چرت منتظر اون چند روز خوب که گاهی سر و کلشون پیدا میشه، هستیم. واقعا چقدر احمقیم!
+ کاش هیچوقت به دنیا نیومده بودم. احساس میکنم گیر افتادم و حتی مرگم نجاتم نمیده.
من تا یادمه آدم چندان اهل مهمونی و آدما و شلوغی نبودم و راستش اوایل از وضعیتی که کرونا ایجاد کرده بود لذتم میبردم. اینکه مجبور نبودم قیافه نحس همکلاسیا رو ببینم یا مهمونی های فامیلی برم که باهاشون حال نمیکنم، خیلی هم خوب بود. البته که هنوزم زیاد دلم واسه مهمونیای فامیلی تنگ نشده ولی آدمای معدودی تو زندگیم هستن که از بودن کنارشون لذت میبرم و دلم واسه بودن با اونا لک زده. واسه با خیال راحت دیدنشون و بغل کردنشون. واسه اینکه بدون ماسک و فاصله بشینیم تو دل هم و گپ بزنیم. دیگه شدت ندیدن آدما داره زیاد میشه و حتی من تنهایی پسند هم دلم میخواد با 2 نفر یه دل سیر وقت بگذرونم. دلم میخواد یه جایی خارج از این خونه لعنتی و این شهر لعنتی باشم. دلم سرگرمی اجتماعی میخواد. دلم میخواد مثل قبل موقع بیرون رفتن راحت باشم. نگران مریض شدن نباشم.
دارم فکر میکنم با این احتیاطی که کرونا انداخت وسط زندگیامون، حتی اگه خودش بره احتیاطش به این راحتیا از ذهنمون نمیره. حتی اگه خوش شانس باشیم و دنیا به روال قبلیش برگرده و البته ایرانم برگرده! بازم یه مدت طول میکشه عادت کنیم بدون ماسک و الکل و فاصله و استرس بیماری زندگی کنیم.
ترم 4 که مجازی بود و همه خونه نشین بودیم. ترم 5 هم که قراره مجازی باشه و کی میتونه پاییزو تماما تو خونه تصور کنه؟! یعنی ترم 6 هم با اون یه ذره زمستون و یه بهارش قراره تو خونه بگذره؟؟ فکر کنم افتضاح ترین دوران دانشجویی نصیب ما شد. آموزش ضعیفشون که به صفر رسید الحمدلله. همون یه ذره تفریح و دلخوشیم تعطیل شد.
این شرایط از یه جایی به بعد دیگه قابل تحمل نیست و آدما خسته میشن. همین حالاشم شدن. و فکر کنم بعد یه مدت دیگه حق دارن.
+ دوست دارم ازت بنویسم که اینجا باشی ولی نه با این حال و هوا..