گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

مشکل کجاست؟

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

این روزا هم میگذرن. حداقلش اینه که وسط این آشفته بازار، ما ها همدیگه رو داریم :)

جدی جدی پاییز اومده!

خب امروز اولین بارون پاییزی هم از راه رسید.

صبح بیدار شدم دیدم خونه چه تاریکه. رفتم دست و صورتمو شستم و اومدم دوباره دراز کشیدم. بعد چند دقیقه صدای شر شر بارونو شنیدم

رفتم پنجره رو باز کردم دیدم وااای بارونهههه و هوا هم یکم سرد شده. اینقد ذوق کردم اون لحظه که دیدنی بود دیگه داره باورم میشه پاییز اومده. امیدوارم هوا دوباره گرم نشه.

الانم که دارم مینویسم همچنان داره میباره و حس و حال خونه عالیه :))

برم یکم وسط این فضا فرانسوی بخونم حال کنم

معشوق

فردا 4 مهره و دقیقا میشه 6 ماه که اومدی تو زندگیم. نمیدونی چه موهبتی هستی ولی من خوب حسش میکنم. بیشتر از هر وقت دیگه ای خوشحالم که چند سال پیش یه روزی از روزای داغون زندگیم تصمیم گرفتم وبلاگ داشته باشم و با دنیای وبلاگی آشنا شم. تو این چند سال آدمای مختلفی رو خوندم و حسای جالبی رو با نوشته هاشون تجربه کردم. ولی قطعا تو بهترین و خاص ترینشون بودی و هستی. خوشحالم که یه روز اتفاقی از تو لیست به روز شده های بلاگ اسکای، بلاگتو باز کردم و خوندمت و برات پیام گذاشتم. خوشحالم که از وبلاگ فراتر رفتیم و تو یه روز همه چی تغییر کرد. بیشتر از هر چیزی، من تغییر کردم.

این اواخر همش یاد اولین دیتمون میفتم. یاد چشمای دلنشین و مهربونت. و ناخودآگاه لبخند میزنم و یهو تو آینه چشمم میفته به خودم، به لبخندم، به چشمام و میدونی چی میبینم؟ ذوق، خوشحالی، علاقه، رضایت

چیزایی که شاید مدت ها بود همشونو با هم نداشتم و تو مسببشی!

4 فروردین 1399، روزی از روزای کرونا زده زندگیمون، روزی پر از آمارهای ترسناک و نگران کننده، یکی از روزایی که احتمالا داشتم فکر میکردم تا کی قراره این وضع ادامه پیدا کنه و آیندمون چی میشه، تو وارد زندگیم شدی. هر وقت که یاد کرونا بیفتیم مطمئنا روزای پر استرسی رو به یاد میاریم ولی یکی از روزاش برای من فرق میکنه. یکی از روزاشو قراره خوب یادم بمونه. یکی از روزاش قراره یه لبخند بزرگ بیاره رو صورتم. عزیزدلم ممنونم که وسط این دوران پر استرس، یه روزو برام اینقدر عزیز کردی.

میدونی آدمیزاد عادت داره واسه آیندش برنامه ریزی کنه و اونو اونطوری که دوست داره تصور کنه. ولی واقعیت اینه که هیچکس از آیندش خبر نداره و معلوم نیست چقدر آینده شبیه تصورات ما میشه. ولی چیزی که تا این لحظه میدونم اینه که آینده با همه پستی و بلندی هاش با تو ارزششو داره

پاییز داره میاد و اصلا باورکردنی نیست. دیشب که یهو ساعتو 1 ساعت عقب کشیدن تعجب کردم. یه دفعه دیدم ساعت یازدهه و داشتم با خودم فکر میکردم ولی همین چند دقیقه پیش نزدیک 12 بود. یعنی من اشتباه دیدم؟ پس چرا اینقد خسته ام؟ حتی یه لحظه هم به ذهنم خطور نکرد که ساعتا رو بخاطر اومدن پاییز تغییر دادن. وقتی فهمیدم، تازه یادم افتاد پاییز نزدیکه.

پارسال این موقع سرگرم آماده شدن واسه شروع ترم و رفتن به دانشگاه بودیم. ولی امسال همین الان بهم خبر دادن که اون همه دویدن دنبال تشکیل یکی دوتا  کلاس حضوری نتیجه نداده و آمار کرونای لعنتی دوباره داره بالا میره و همه چی کنسله. بتمرگین تو خونه هاتون.

روزا کوتاه شدن و ابری. کاش بارون بباره و برم یه گوشه خلوت تو کافه پیدا کنم یکم با خودم باشم. فعلا که گرگانم و دوستم ندارم برگردم خونه. حداقل اینجا 2تا دوست و یه کافه که پاتوقمونه و کباب و جیگر خوشمزه داره. البته خونه هم خونواده و خواهرمو داره ولی هنوز زوده واسه برگشتن. صبر میکنم حسش بیاد بعد.

در کل حالم بهتره و دوباره انگیزم برگشته و طبیعتا هدفام و یه لیست بلند بالا از کارایی که باید انجام بدم هم برگشته. خوشحالم از این بابت. این حس و حال از اون وضعیت ناامیدی مطلق و پوچی کامل، خیلی بهتره. تا ببینم دوباره کی قراره اون وضعیت سراغم بیاد. ولی هر بار که اومده، یه چیزی بوده که منو به زندگی برگردونه. امیدوارم دفعات بعدی هم باشه.