گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

امروز اینجا روز عروج حضرت مریمه و تعطیل رسمیه! فکر کنم صبح 1 ساعتی به طور مداوم صدای ناقوس کلیسا میومد! حماقت همه جا هست :)

من واقعا کاری به کار هیچ عقیده و اقلیت و اکثریتی ندارم. هر کی کار خودشو میکنه و زندگی خودشو داره و به بقیه هم ربطی نداره. ولی متاسفانه دین اینطوری نیست. باز خداروشکر اینجا دین قدرت خاصی نداره وگرنه اینجا هم مثل ایران به گند کشیده میشد. دین به زندگی آدما آسیب میزنه و اینه که باعث شده من کم کم ازش بدم بیاد و آدمایی که بهش اعتقاد دارن رو هم نتونم به راحتی تحمل کنم. قبلا درک و صبوریم نسبت بهشون خیلی بیشتر بود ولی از بس خودشون و دینشون ریدن تو دنیا که دیگه نمیتونم مثل قبل باهاشون کنار بیام.



+ یه بارون و رعد و برق شدیدی هم هست که فکر کنم همه مجبورن تو خونه بمونن روز تعطیلو.

" I think people see what they want to see in other people "

با جوراب پشمی و هودی در خدمتتون هستم. این چه هواییه وسط تابستون؟! همش باد و بارون!

سنگر آخرم شلوارکمه که هنوز مقاومت کرده و حفظش میکنم. اگه مجبور شم شلوار بلند بپوشم دیگه رسما ورود زمستون رو اعلام میکنم -_-

زندگی سالم، پَر

امروز با دوستم داشتیم درد دل میکردیم بابت مشکلاتی که داریم و وقتی از دغدغه هام گفتم یه لحظه متوجه شدم چقدر نسبت به قبل مهاجرت، مشکلاتم تغییر کرده. خیلی بزرگسال طور شده همه چی و من هر بار متوجه این قضیه میشم تعجب میکنم. اینقدر همه کارا جدی، سخت و همزمان هستن که خودم تعجب میکنم چطوری مدیریتشون میکنم و چقدر آستانه تحملم بالا رفته.

درواقع اوضاعم اینطوری شده که استرس به صورت مداوم تو زندگیم هست و داره میگاد ولی به بودنش عادت کردم تقریبا. درنتیجه به اندازه اوایل منو از کار نمیندازه. واقعیت اینه که حداقل تا 6-7 سال آِینده این استرس با همین شدت یا حتی بیشتر قراره تو زندگیم باشه و کاریش نمیشه کرد. دیگه مجبورم همینجوری ادامه بدم. راه دیگه ای جلوی پام نیست.

اشتهامم داره کم میشه یواش یواش چون از بیخیالی سفر ایران دوباره وارد استرس زندگی فرانسه شدم و وسط این همه دل مشغولی اصلا حوصله آشپزی و غذا خوردنو ندارم. خدا به دانشمندا خیر بده که مکمل مولتی ویتامین مینرالو تولید کردن.

دست بوس کاشفان قهوه و تولیدکنندگان سیگار و فیلم سازان و سریال سازان گرامی هم هستم که لحظات کوتاهی از آرامش رو برام به ارمغان میارن :))

من تو اون 6-7 ماه اولی که اینجا بودم هم چند کیلو وزن کم کرده بودم هم اشتهام خیلی کم شده بود. در حدی که یه ماه آخر خیلی از روزا تقریبا وعده غذایی خاصی نداشتم. بعد رفتم ایران، نصف اون وزنا که برگشت هیچ، اشتهامم زیاد شد. از وقتی برگشتم همش دارم میخورم. در حدی که اگه همینطوری پیش بره باید نگران هزینه خورد و خوراکم بشم :/ امیدوارم هر چه زودتر اشتهام نرمال شه. نه به قبل رفتنم، نه به بعد برگشتنم -_-