جمعه از ایران برگشتم. فرودگاه امام خیلی شلوغ بود. در حدی که استرس گرفته بودم به گیت نرسم. فکر کنم نصف مسافرا داشتن میرفتن ترکیه. رفتار پرسنل فرودگاه هم که گفتن نداره. اصلا خوب نبود. در حدی که پشیمون شدم اصلا چرا برگشتم ایران؟!
بعدازظهر رسیدم پاریس ولی تا برسم شهر خودم دیگه شب شده بود چون قطارم مشکل فنی پیدا کرده بود و 1 ساعت و خورده ای تاخیر داشت. شب قبل پروازم فقط نیم ساعت تونستم بخوابم و وقتی رسیدم خوابگاه له بودم. در کل روز سختی بود واقعا. یعنی اگه تاخیر قطار بیشتر از این میشد ممکن بود از شدت خستگی بزنم زیر گریه.
ولی خلاصه با هر سختی ای بود رسیدم خوابگاه و 11-12 ساعت بیهوووش شدم.
راستش اصلا دلم برای فرانسه تنگ نشده بود. نه برای اتاقم، نه برای آدمایی که اینجا میشناسم، نه برای شهر. دلم میخواست پیش خونوادم بمونم. حتی جز یکی از بچه ها که نسبتا باهاش صمیمی ام به بقیه اصلا خبر ندادم برگشتم. حوصله دیدنشونو ندارم. یکی دوتا از ایرانیا فهمیدن اومدم تعجب کردن و فکر کنم یکیشون یکمم ناراحت شد که چیزی نگفتم. ولی برام مهم نیست. اینقد از رفتارای مختلفشون اذیت شدم که کلا ازشون دل کندم و ترجیح میدم فاصلمو حفظ کنم و آرامش داشته باشم.
با اینکه دلم برای اینجا تنگ نشده بود ولی وقتی اومدم حس کردم زندگی اینجامو دوست دارم. چیزی که برام جالب بود این بود که بعد 1 ماه دور بودن از فضای فرانسوی زبان و مدام فارسی شنیدن و حرف زدن، وقتی برگشتم برخلاف انتظارم هم بهتر میتونستم فرانسوی حرف بزنم هم بهتر بفهمم. انگار مغزم به استراحت نیاز داشت تا فعال تر کار کنه. از وقتی هم رسیدم همش کار دارم و هی مجبور میشم حرف بزنم که چیز خوبیه. یه چیز دیگه ای که بعد 1 ماه ایران بودن وقتی اومدم اینجا خیلی حس کردم این بود که اینجا زندگی تنوع بیشتری داره.
ولی شهر خالی شده. دانشجوها رفتن خونه هاشون و کارمندا هم مرخصی گرفتن رفتن سفر و شهر ساکت و خالیه. و خیلی زود هم داره پاییز میشه. برگ درختا داره زرد میشه و دمای هوا اومده روی 20 درجه و پایینتر. خلاصه که دیگه از گرما خبری نیست. بیشتر اوقاتم ابر و بارونه. فکر کنم اینجا کلا 2-3 ماه هوای نسبتا گرم و آفتابی داره. همینا دیگه فعلا.
تو این یه ماهی که ایرانم تا حالا چند بار پیش اومده که کسی بهم بگه چه دلی داشتی مهاجرت کردی!
تو اون لحظه سوالی که تو ذهن من پیش میاد اینه که یعنی کسی هست که شرایط رفتن به یه کشور بهتر رو داشته باشه و با این شرایط ایران بازم بخواد بمونه؟ بخصوص تو نسل جوون! آدمای هم سن و سال من!
واقعا برام عجیبه وقتی بهم میگن چه جراتی داشتی! مگه اصلا راه دیگه ای هم داشتم؟ آدم وقتی مجبوره، دل و جراتشم پیدا میکنه دیگه. انتخابی نیست که :|
کلا تو مغز من ۲حالت تعریف شده: اونی که مهاجرت میکنه، و اونی که به هر دلیلی نمیتونه مهاجرت کنه. یعنی گزینه نخواستن مهاجرت تو مغز من قفله. شاید یه روزی زندگی جوری پیش رفت که درکش کردم و قفلش باز شد.
من دارم تو دمای ۳۱ درجه و هوای شرجی روزامو میگذرونم، تازه بدون اینکه بارونی در کار باشه. بعد تو فرانسه دما ۱۷ درجست، هوا اینقد شرجی نیست و همش هم داره میباره :/
فکر کنم گرم ترین روزای فرانسه همون تایم قبل ایران اومدن من بود. از وقتی اومدم، اونجا همش خنک و بارونیه. شانس مایه!
چند روز دیگه پرواز برگشتمه. اصلا برای فرانسه احساس دلتنگی ندارم. برعکس هر بار یادم میفته که روزای ایران بودنم تمومه، دلم میگیره. از یادآوری فرانسه هم فقط دچار استرس میشم. زندگی اونجا واقعا سخته ولی اینجا این چند هفته خیلی قشنگ گذشت. میدونم اگه اینجا هم مداوم باشم زندگی بدی هاشو نشون میده ولی تو سفر اینقد اینجا روزا راحتتر و شیرین تر میگذرن که مغزم نمیتونه به بدی هاش فکر کنه. تصور دست و پا زدن و تنها بودن تو کشور غریب خیلی استرس آوره. اصلا نمیتونم به بگایی های بعد برگشتنم فکر کنم. دلم میخواد گریه کنم :(((((