گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

از بسسس اینجا سروصدا زیاده که از وقتی اومدم، این سومین باره که بخاطر سردرد مسکن میخورم. تعجب میکنم قبلا چطوری تو این سروصدا زندگی میکردم. البته همیشه اذیت بودم ولی کمتر پیش میومد مجبور شم مسکن بخورم. یکمم بخاطر گرمای هواست. منم که همش بیرونم -_-

از بس تو دورم احساس میکنم بعد سفر ایران، تازه باید برگردم فرانسه استراحت کنم!

دوستام رفتن و الان تو اون لحظه ایم که خونه خالی از صداشون برام دلگیره. خیلی مقاومت کردم موقع خداحافظی گریه نکنم. فکر به اینکه حداقل تا ۱ سال دیگه یا شاید حتی طولانی تر از نزدیک نمیبینمشون و بغلشون نمیکنم واقعا اذیتم میکنه. میرم خودمو به کارای خونه سرگرم کنم تا خونوادم بیان و بریم از اینجا.

من امشب فهمیدم چقدر درمورد یه سری مسائل ساده و حتی معصومانه! فکر میکنم. خودم باورم نمیشه من تو یه موضوعی آدم معصومی باشم ولی امشب واقعا شوکه شدم و حس کردم بدون اینکه حتی تا مدتها متوجه بشم ازم سوءاستفاده شده. خیلی حس بدیه، هم تو موقعیت سوءاستفاده قرار گرفتن و هم تا مدتها نفهمیدن اینکه طرف با هدف و برنامه اون کارو باهات کرده.

تو روزایی از زندگیمم که دارم از لحظه لحظش لذت میبرم. کوتاهه و همین لذت بخشش میکنه :))