گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

شده تا حالا تو یه لحظه ای باشین و بدونین که قراره دلتون واسه اون لحظه تنگ بشه؟

یعنی همون موقع میدونی چقدر اون لحظه با ارزش و قشنگه و قراره برای همیشه از دستش بدی و دیگه تکرار نمیشه و با اینکه هنوز تو اون لحظه هستی، دلتنگی براش شروع شده. حس عجیبیه..

برای بار صدم:

کاش من در ناف یه کشور جهان اول به دنیا اومده بودم

کاش هیچوقت مهاجر نبودم

کاش با زبان مادری زندگی میکردم

بانکم داره دهن منو سرویس میکنه. سیستم مسخرشون مشکل داره و من بخاطر مشکلات انفورماتیک اونا 2 ماهه دارم گاییده میشم و هی میرم و میام. فکر کنم آخرش مجبورم اصلا حسابمو ببندم و برم یه بانک دیگه. 

Baba au Rhum

یه کیک خامه ای (اسمشو تو عنوان مشاهده میکنین!) از فروشگاه خریدم. آوردم خونه بازش کردم که بخورم مثلا، دیدم یه بوی الکلی زد زیر دماغم. بعد یکم کیکو مزه کردم دیدم طعم بیمارستان میده :/

مواد تشکیل دهندشو چک کردم فهمیدم توش از رام استفاده کردن. آخه کی کیک الکلی میخوره؟!

بعد اسمشو با یه فونتی رو بسته بندیش نوشته بودن که من نفهمیدم اون کلمه "Rhum" هستش. خب واضح بنویسین، اه -_-

بعضی آدما هم تو حاشیه زندگیمون هستن که تا براشون اتفاقی نیفتاده متوجه نمیشیم چقدر برامون عزیزن. کاش هیچوقت برای این آدما اتفاق بدی نیفته.